باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 8 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

از دست باران

باران جونم دیشب طبق معمول هرشب باید اسپری ساعت 12 رو برات میزدم تقریبا ده دقیقه به 12 بود که دنبال اسپری گشتم هر جایی که فکرشو بکنید منو بابایی گشیم نبود که نیود بابایی میگفت حتما تو آشغالا رفته ولی من مطمن بودم که تو آشغالا نیست خلاصه منو بابایی کل خونه رو گشتیم و همینطور که تو خونه دنبالش میگشتیم تو هم مثل جوجه دنبال ما بودی و همه جا سرک میکشیدی دیگه کم کم داشتیم  نا امید می شدیم و می خواستیم بریم یه دونه دیگه از داروخانه بگیریم که به بابایی گفتم باران عاشق اینه که در کابینت ها رو باز کنه چون قبلا چند باری کنترل رو از توی کابینت پیدا کردم این بود که دوباره رفتیم تو کابینت ها رو دیدن ولی بازم نبود ودر آخر&n...
10 اسفند 1391

تولد باران گلی

  برای دیدن عکسهای تولد به ادمه مطلب مراجه کنید پرنسس من  چون روز تولدت تو محرم بود من مجبور شدم جشن تولدت رو ٣ هفته زودتر بگیرم و خونه مامانی برگزار شد اینم از اولین لباسهایی که پوشیده بودی و اولین عکسهات مهمونی از ساعت ٤ شروع شد تا ١١ شب  با کمال تعجب شما مدت ٣ ساعت تو شلوغی وبزن و بکوب خواب بودی!!! اینم بگم تو خونمون با صدای راه رفتن من بیدار میشی عمو کیوان که رفته بود کیک رو تحویل بگیره کیک از دست شیرینی فروشه افتاده بود  وقرار شد ٢ ساعته یه کیک دیگه تحویل بدن ما هم مجب...
2 اسفند 1391

خواب بارانی

دختر نازنینم دیشب شما تقریبا ساعت ١٢ بود که لالا کردی ساعت ٢ بود که همش تو خواب ناله می کردی و بابایی گفت بینیت کیپ شده چون به سختی نفس میکشیدی البته چون همیشه موقع خواب پستونک دهنته نمی تونستی از راه دهن تنفس کنی و بینیت هم حسابی کیپ شده بود این بود که  بابایی قطره بینی برات ریخت تازه چشام گرم خواب شده بود که یهویی  با صدایه جیغت بیدار شدم و  یکمی گریه کردی بعد بابایی تو رو گذاشت رو تختت تا بخوابی دوباره اومدیم بخوابیم که دیدیم همش یه صدایی در میاری بابایی بلند شد و دید کاملا بیداری  و روی تختت نشستی منم داشتم می مردم برای خواب    اوردمت بغلم هر کاری کردم افقی نشدی و همش میخو...
2 اسفند 1391

قهر!!!!

باران زیبای من هر بار که میام ازت عکس بندازم باید در دوربینو بدم دستت تا حسابی گاز گازش کنی و بابایی هم حسابی حساسه میگه هر چیزی رو نباید دست بچه بدی وقتی دستته می خندی وقتی میگیرم خیلی ناااااااز گریه میکنی  بعدش قهر میکنی ...
2 اسفند 1391

بادام خوردن باران

مرسی از همه دوستان گلم که برام نظر میزارن و وقتی من یکمی دیر میکنم جویای حالمون میشن و شرمنده از همه که نمیتونم زود به زود سر بزنم   و براشون نظر بزارم ولی قول میدم بعد از عید تلافی کنم راستشو بخواین این روزا خیلی سرم شلوغه قبل از اینکه باران به دنیا بیاد منو همسرم با هم مغازه داشتیم و من همیشه دو ماهه آخر سال کمکش میکردم پارسال که باران کوچک بود  من اصلا نمیتونستم بهش کمک کنم چون هم مغازمون خیلی دور بود و هم باران خیلی گریه میکرد و بابایی مجبور بود فروشنده بگیره و هر کدوم به نحوی .... اخراج میشدن حالا امسال همسری یه مغازه تقریبا نزدیک خونمون زده و منم روزایی که سرش شلوغ باشه میرم کمکش و بارانو پیش ...
30 بهمن 1391

روزهای زندگی

این عکس مربوط میشه به فروردین سال 90 که منو بابایی با دایی محمد و زندایی مینا رفتیم رامسر وخیلی بهمون خوش گذشت سال بعد خدا دوتا فرشته به نامهای باران و پرهام به ما هدیه داد و این عکسها هم مربوط میشه به شهریور سال 91 خانواده ما سه نفری     خانواده دایی محمد سه نفری   و این هم آدرس وبلاگ پرهام جونم http://prhamsatarzadeh.niniweblog.com/ ...
23 بهمن 1391