باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 8 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

گردش با دخملی

دختر پاییزی من این روزا هوا خیلی خوبه و خدا رو شکر که شما بهتر شدی و منو بابایی هر زمانی که وقت کنیم شما رو میبریم پارک و کلی تاب سواری میکنی و خیلی بامزه زیر لبت زمزمه میکنی تاب تاب ابازی تاب تاب ابازی        عکسهای تاب سواری رو گذاشتم  ادامه مطلب     اینجا داری کلاغ پر بازی میکنی   ...
11 فروردين 1392

این روزای ما...

عروسکم مشغول لباس اتو کردنه این تلفنو بابایی برات عیدی خریده عروسک مامان دوست نداشتم اولین پست سال 92 رو با مریضی شما شروع کنم ولی چه کنم که عروسکم چند روزی که مریض شده و تب میکنه و من که همیشه عاشق عید بودم حالا یه جورایی بیزار شدم فرشته مامان اول فروردین بزرگترین شوک زندگیم رو به من دادی ولی من از این روز به خوبی یاد میکنم چون خدای مهربون یه بار دیگه عسلمو به من داد پنچ شنبه عصری رفتیم مهمونی و برگشتنی تو راه شما لالا کردی و بابایی ما رو گذاشت خونه و خودش رفت مغازه خدا خواست ومن شما رو تخت نذاشتم و تو حال کنار خودم خوابوندمت نیم ساعتی گذاشته بود ومنم کنارت مشغول تماشایtv بودم که دیدم شما تو خوا...
4 فروردين 1392

آخرین پست سال 91

دوست جونیام سال نو مبارک     برای دیدن آخرین عکسهای باران در سال 91 بی زحمت برین ادامه مطلب!!!! بعضی روزها که کار دارم و نمیشه شما کنارم باشی مجبورم چند لحظه ای تو اتاقت و روی تخت بزارم   تو هم همه کاری میکنی تا من زودتر بیارمت بیرون دیروز که میخواستم کف آشپزخونه رو بشورم ترسیدم لیز بخوری این بود که گذاشتمت روی تخت  ولی انقدر صدا های مختلف در اوردی تا مجبور شدم کارمو نصفه ول کنم بیام اومدم تو اتاق دیدم همش بهم میخندی و لوس میشی تا بیای پیشم این بود که دوربینو آوردم   همین که اومدم آروم شدی و شروع کردی عروسک بازی     بعد خواستی از تخت بیارمت بیرون و رفتی س...
30 اسفند 1391

یه روز با باران

دخمل من یه هفته ای میشه که خونه تکونیمون تموم شده ومن خیلی مواظبم که فرشها رو کثیف نکنی دیروز داشتم نماز میخوندم  دیدم خبری ازت نیست وااااااااااااااای اومدم تو آشپزخونه دیدم چاشنی کباب برداشتی همه جا ریختی کلی حرصی شدم   تا منو دیدی تعارفم کردی بعد سریع رفتی پناهگاه همیشگی داخل کمدت قربون خنده قشنگت بشم وقتی میخندی بی خیال همه چی میشم منم باهات میخندم   اینجا هم زیر چشمی tv می بینی همش دوست داری خودت کفشهاتو پات کنی   پستونک هم یار همیشگیته اگه نباشه تمرکزت بهم میریزه   دیشب بابایی که اومد خونه گفتم باران یاد گرفته به من میگه اگس یعن...
26 اسفند 1391

باران جونم این روزا....

دیروز و امروز خیلی روزای بدی بودن دیروز جفتمون تو آشپزخونه بودیم من مشغول درست کردن غذا و شما هم طبق عادت همیشگی رفتی سراغ کابینت ها و با سرعت تمام یه نمکدون رو از کابیت برداشتی و همون لحظه از دستت افتاد و شکست منم سریع جارو برقی رو آوردم  تا خرده شیشه تو پات نره وقتی جارو میکشیدم دیدم لکه های خون رو سرامیکه سریع پاتو نگاه کردم دیدم یه کوچولو خون اومده الهی بمیرم اصلا گریه نکردی  و منم نفهمیدم که شیشه تو پات رفته زنگ زدم به بابایی و جریانو گفتم و گفتم میترسم یه موقع خدای نکرده شیشه تو پات باشه گفتم بیا خونه بابایی هم که معمولا ظهرها میاد خونه گفت فکر نکنم چیز مهمی باشه و به دکتر نیازی باشه و به هر حال...
24 اسفند 1391

باران جونم تو یه روز برفی

نازنین من پنچ شبه گذشته که 17 اسفند بود در کمال ناباوری برف قشنگی اومد وشهرمون سفید پوش شد خیلی دوست داشتم ببرمت بیرون تا برف از نزدیک ببینی ولی ترسیدم سرما بخوری این بود که از پنجره با حسرت نگاه کردیم!!!!       ...
24 اسفند 1391

عکس باران و دوستاش تو مجله شهرزاد

دختر نازنینم زمانی که باردار بودم  همش ذوق داشتم  سر ماه بشه تا مجله شهرزاد رو بخرم آخه همش در مورد نی نی ها نوشته بود با یه عالمه عکسهای قشنگ بعضی از شماره ها هفته به هفته  از نی نی ها  مینوشت و اینکه چی بخوریم وچی نخوریم این بود که مجله شهرزاد شد دوست جون جونیمون تو مجله کلی تبلیغ آتلیه بود و از بین همه آتلیه ها سها خیلی بیشتراز همه به دلم نشست این بود که منتظر بودم تا به دنیا بیایی تا ببرمت آتلیه سها دو ماه پیش بیرون بودم که از اتلیه زنگ زدن و گفتن عکس باران و دختر خاله هاش نگین و صدف رو میخوایم تو مجله بزاریم شماره عکساشون رو  بدید و منم اومدم خونه و شماره عکسا رو   دادم ولی فکر ...
23 اسفند 1391