باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 11 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

باران جونم تو یه روز برفی

نازنین من پنچ شبه گذشته که 17 اسفند بود در کمال ناباوری برف قشنگی اومد وشهرمون سفید پوش شد خیلی دوست داشتم ببرمت بیرون تا برف از نزدیک ببینی ولی ترسیدم سرما بخوری این بود که از پنجره با حسرت نگاه کردیم!!!!       ...
24 اسفند 1391

عکس باران و دوستاش تو مجله شهرزاد

دختر نازنینم زمانی که باردار بودم  همش ذوق داشتم  سر ماه بشه تا مجله شهرزاد رو بخرم آخه همش در مورد نی نی ها نوشته بود با یه عالمه عکسهای قشنگ بعضی از شماره ها هفته به هفته  از نی نی ها  مینوشت و اینکه چی بخوریم وچی نخوریم این بود که مجله شهرزاد شد دوست جون جونیمون تو مجله کلی تبلیغ آتلیه بود و از بین همه آتلیه ها سها خیلی بیشتراز همه به دلم نشست این بود که منتظر بودم تا به دنیا بیایی تا ببرمت آتلیه سها دو ماه پیش بیرون بودم که از اتلیه زنگ زدن و گفتن عکس باران و دختر خاله هاش نگین و صدف رو میخوایم تو مجله بزاریم شماره عکساشون رو  بدید و منم اومدم خونه و شماره عکسا رو   دادم ولی فکر ...
23 اسفند 1391

از دست باران

باران جونم دیشب طبق معمول هرشب باید اسپری ساعت 12 رو برات میزدم تقریبا ده دقیقه به 12 بود که دنبال اسپری گشتم هر جایی که فکرشو بکنید منو بابایی گشیم نبود که نیود بابایی میگفت حتما تو آشغالا رفته ولی من مطمن بودم که تو آشغالا نیست خلاصه منو بابایی کل خونه رو گشتیم و همینطور که تو خونه دنبالش میگشتیم تو هم مثل جوجه دنبال ما بودی و همه جا سرک میکشیدی دیگه کم کم داشتیم  نا امید می شدیم و می خواستیم بریم یه دونه دیگه از داروخانه بگیریم که به بابایی گفتم باران عاشق اینه که در کابینت ها رو باز کنه چون قبلا چند باری کنترل رو از توی کابینت پیدا کردم این بود که دوباره رفتیم تو کابینت ها رو دیدن ولی بازم نبود ودر آخر&n...
10 اسفند 1391

تولد باران گلی

  برای دیدن عکسهای تولد به ادمه مطلب مراجه کنید پرنسس من  چون روز تولدت تو محرم بود من مجبور شدم جشن تولدت رو ٣ هفته زودتر بگیرم و خونه مامانی برگزار شد اینم از اولین لباسهایی که پوشیده بودی و اولین عکسهات مهمونی از ساعت ٤ شروع شد تا ١١ شب  با کمال تعجب شما مدت ٣ ساعت تو شلوغی وبزن و بکوب خواب بودی!!! اینم بگم تو خونمون با صدای راه رفتن من بیدار میشی عمو کیوان که رفته بود کیک رو تحویل بگیره کیک از دست شیرینی فروشه افتاده بود  وقرار شد ٢ ساعته یه کیک دیگه تحویل بدن ما هم مجب...
2 اسفند 1391

خواب بارانی

دختر نازنینم دیشب شما تقریبا ساعت ١٢ بود که لالا کردی ساعت ٢ بود که همش تو خواب ناله می کردی و بابایی گفت بینیت کیپ شده چون به سختی نفس میکشیدی البته چون همیشه موقع خواب پستونک دهنته نمی تونستی از راه دهن تنفس کنی و بینیت هم حسابی کیپ شده بود این بود که  بابایی قطره بینی برات ریخت تازه چشام گرم خواب شده بود که یهویی  با صدایه جیغت بیدار شدم و  یکمی گریه کردی بعد بابایی تو رو گذاشت رو تختت تا بخوابی دوباره اومدیم بخوابیم که دیدیم همش یه صدایی در میاری بابایی بلند شد و دید کاملا بیداری  و روی تختت نشستی منم داشتم می مردم برای خواب    اوردمت بغلم هر کاری کردم افقی نشدی و همش میخو...
2 اسفند 1391

قهر!!!!

باران زیبای من هر بار که میام ازت عکس بندازم باید در دوربینو بدم دستت تا حسابی گاز گازش کنی و بابایی هم حسابی حساسه میگه هر چیزی رو نباید دست بچه بدی وقتی دستته می خندی وقتی میگیرم خیلی ناااااااز گریه میکنی  بعدش قهر میکنی ...
2 اسفند 1391

بادام خوردن باران

مرسی از همه دوستان گلم که برام نظر میزارن و وقتی من یکمی دیر میکنم جویای حالمون میشن و شرمنده از همه که نمیتونم زود به زود سر بزنم   و براشون نظر بزارم ولی قول میدم بعد از عید تلافی کنم راستشو بخواین این روزا خیلی سرم شلوغه قبل از اینکه باران به دنیا بیاد منو همسرم با هم مغازه داشتیم و من همیشه دو ماهه آخر سال کمکش میکردم پارسال که باران کوچک بود  من اصلا نمیتونستم بهش کمک کنم چون هم مغازمون خیلی دور بود و هم باران خیلی گریه میکرد و بابایی مجبور بود فروشنده بگیره و هر کدوم به نحوی .... اخراج میشدن حالا امسال همسری یه مغازه تقریبا نزدیک خونمون زده و منم روزایی که سرش شلوغ باشه میرم کمکش و بارانو پیش ...
30 بهمن 1391

روزهای زندگی

این عکس مربوط میشه به فروردین سال 90 که منو بابایی با دایی محمد و زندایی مینا رفتیم رامسر وخیلی بهمون خوش گذشت سال بعد خدا دوتا فرشته به نامهای باران و پرهام به ما هدیه داد و این عکسها هم مربوط میشه به شهریور سال 91 خانواده ما سه نفری     خانواده دایی محمد سه نفری   و این هم آدرس وبلاگ پرهام جونم http://prhamsatarzadeh.niniweblog.com/ ...
23 بهمن 1391

مسابقه وبلاگی

سلام به همه دوستای خوبم ممنونم که من وبارانمو جزو دوستای خودتون دونستین و ما رو به مسابقه دعوت کردین من خیلی خوشحالم برای خودم از اینکه برای باران وبلاگ ساختم چون توی این مدت کوتاه دوستانی رو پیدا کردم که انگار سالیان ساله همدیگرو میشناسیم امیدوارم در آینده کودکانمون با هم دوستای خوبی باشن من تو این مدت روزهای خوشی رو که داشتم به تصویر کشیدم وهمه دوستان خوشحال از شادی ما بودن و چه بسا روزهایی که دلم گرفته بود یا باران مریض بود همین دوستان کلی همدردی کردن و هر کسی به نوعی کمکم  می کرد دلیل اینکه من برای باران وبلاگ ساختم اول از همه برای دل خودم ساختم خب همه مامانا میدونن وقتی آدم بچه دار میشه زندگیش به طور کل تغ...
23 بهمن 1391