باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 10 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

خاطرات یک جنین

    شروع تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کرم و فعلا برای مسکن رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه !!!!!!!!!   اظهار وجود هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد. زندان گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! ...
16 بهمن 1391

اولین کفش سوتی بارانم

گل بارون من امروز با بابایی رفتیم خیابان بهار و یه کفش سوتی برات خریدیم تو مغازه که پات کردم کلی خوشت اومد وهمش کفشاتو نگاه میکردی و کلی با هاشون تاتی کردی قبلا  که تو رونداشتیم و وقتی صدایه سوت این کفشاها  پای نی نی ها می اومد اعصابم بهم می ریخت  وهمیشه پیش خودم کلی حرص میخوردم میگفتم ببین مامانو باباش چه کیفی می کنن  ولی امروز با هر قدمی که بر میداشتی و صدای این کفشها می اومد من لذت میبردم وفکر میکنم بهترین صدا صدای قدمهاته چند دستی هم لباس راحتی خریدیم که از شانست همه مدل پسرونه هست اخه منو بابایی از این مدل ها بیشتر خوشمون اومد جالب اینجا بود که توی یه مغازه ای رفتیم ویه دست لباس راحتی...
16 بهمن 1391

مامان نرگس ترسو

باران گل من امروز جمعه هست و طبق معمول بابایی سرکاره ومنو تو تنهاییم دیشب بابایی موقع خواب یه فیلم خیییییییییییییییلی ترسناک به اسم کلکسیون رو گذاشت  و از اونجایی که من عاشق دیدن این جور فیلم ها هستم خوابم نبرد وتا آخرشو به تنهایی دیدم  بابایی که خیلی خسته بود همون اول فیلم خوابید  منم ترسیده بودم و نمیتونستم بخوابم این بود که ساعت سه نصف شب اومدم پای نت تا حال و هوام عوض بشه امروز تقریبا ساعت ٤ بعد ظهر بود که تو خوابیدی ومنم در کنارت خوابیدم و یادم رفت یه چراغی روشن بزارم تو خواب و بیداری بودم حس کردم یه مردی اومد تو اتاق وهمش گفت یاالله یاالله خیلی ترسیده بودم  از شدت ترس نمیتونس...
13 بهمن 1391

چکاب 14 ماهگی

باران ناز من امروز برای چکاب ماهانه بردمت دکتر وزنت شده  8/850      و قد77/5     دکترت گفت از این به بعد شیر پاستوریزه  هم بخوری منم برای اولین بار با یه دونه قند شیرینش کردم  و خوشت اومد به اقای دکتر گفتم اصلا غذا نمیخوری و هیچی غیر از شیر دوست نداری و دکتر گفت غذا نخوردن بچه ها خیلی طبیعیه و من باید خیلی صبور باشم گفتم تو خونه دنبالت قاشق به دست راه میوفتم و دکتر گفت این رفتار من کاملا اشتباهه وگفت یه دسمال بنداز زیرش و  همون جا بهش غذا بده اگه نخورد پافشاری نکن  نیم ساعت بعد دوباره امتحان کن تا حالا که من پافشاری می کردم وبه زور چند قاشقی دهنت ...
11 بهمن 1391

باران مامی رو ترسوند

باران ناز من دو روز پیش تو کانال من و تو یه برنامه ای نشون میداد  به اسم زیر پوست حیوانات و  مارهای بزرگی رو نشون میداد که خیلی ترسناک بودن  منم بد جوری محو  تماشای فیلم بودم که یکدفعه ای تو اومدی و بی هوا  از پشت بغلم  کردی من دو متر پریدم و از ترس یه جیغی کشیدم که نگو  ولی تو و بابایی کلی حال کردین و با صدای بلند خندیدین ...
10 بهمن 1391

وبلاگ دخملی

مرسی دوستای خوبم که کلی پیشنهاد دادین خیلی از پیشنهاد ها قشنگ بودن ومن افسوس خوردم که چرا از اول نزاشتم ولی فکر کنم همین باران قلنبه باشه فعلا بهتره چون خیلیا با همین اسم بارانو لینک کردن ایشالا وقتی بارانم بزرگ شد هر چی خودش دوست داشت اسم وبلاگشو میزاره ولی من قول میدم این اسم بانمک فقط تو دنیایه مجازی باشه و کسی این اسمو روش نزاره البته دختر من انقدر ریزه میزه هست که کسی روش نشه بهش بگه قلنبه
10 بهمن 1391

وبلاگ باران قلنبه

دختر عزیزم زمانی که من این وبلاگ رو برای شما درست کردم تقریبا 7 ماهه بودی و اون زمان خیلی تپل بودی و بابایی همیشه بهت میگفت باران قلنبه این بود که من اسم وبلاگتو گذاشتم باران قلنبه ولی الان خیلی ریزه میزه شدی و بابایی همش بهت میگه خاله ریزه خیلی از دوستان البته از روی دوست داشتن میگن اسم وبلاگتو عوض کنم بزرگ بشه این اسم روش میمونه یا نارحت میشه و.... حالا  به نظر شما من چکار کنم؟ و چه اسمی روی وبلاگ دخترم بزارم اصلا اسم وبلاگشو عوض بکنم  لطفا پیشنهاد بدید 7 ماهگی باران ...
8 بهمن 1391

قرار وبلاگی

دختر ناز من دیروز 91/11/5  ساعت 3 یه روز به یاد موندنی برای ما بود د یروز با یکسری مامان وبلاگی ها تو دنیای نور قرار گذاشتیم  وشما کوچولو ها کلی بازی کردین و به ما هم حسابی خوش گذشت ساعت 2 خاله ساجده اومد خونمون و با هم رفتیم البته چون خونه ما غرب تهرانه وقرارمون شرق تهران بود کلی تو راه بودیم ولی واقعا ارزشش رو داشت و خدارو شکر اذیتمون نکردید   جالب اینجا بود با اینکه همه همدیگرو برای اولین بار می دیدیم ولی اصلا احساس غریبی نمی کردیم وانگار سالهاست که همدیگرو میشناسیم   برای دیدن عکسا لطفا برین ادامه مطلب   کلی بهت خوش گذشت و بازی کردی     خیلی سخت ...
6 بهمن 1391

بارانم

باران خوشگلم این روزا خیلی خوردنی تر از قبل شدی چند روزیه همش داد میزنی مام مام مام یعنی مامان وقتی بابایی میگه بگو بابا میگی بع بع (این قسمتش خیلی باحاله) وقتی آب میخوای پشت سر هم میگی کتو کتو کتو کتو  معنیشو نمیدونم ولی منظورت آبه وقتی میگم باران به به کو  آشپزخونه رو نگاه میکنی وقتی میگم باران عکست کو رو دیوار نشون میدی هیچ کسی رو غیر من گاز نمیگیری و همش دوست داری منو گاز بگیری میگم باران گاز نگیر بوسم کن  لباتو میچسبونی به صورتم و کلی  صورتمو خیس میکنی چند روز پیش من دراز کشیده بودم وتو هم کنارم نشسته بودی یکدفعه بی هوا دماغمو گاز گرفتی  تا یک ساعت از چشام اشک میامد ...
4 بهمن 1391