باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 11 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

دنیا بی رحم

باران من دیروز صبح رفته بودم آریاشهر یه پسر بچه ای حدودا سه یا چهار ساله رو دیدم که به به کانال تکیه کرده بود وگدایی میکرد طفلک یه لباس  بزرگ تنش کرده بودن خیلی سردش بود واز سرما می لرزید واقعا اشک تو چشام جمع شد از دیروزه به اون فکر میکنم نمیدونم چم شده  قبلا هم خیلی دیده بودم ولی اون زمان بچه نداشتم وخیلی بی تفاوت از کنارشون رد میشدم براش یه بسته کلوچه خریدم  ولی خیلی ضعیف بود واز سرما دستاش قدرت نداشت کلوچه رو باز کنه خدایا خیلی دلم سوخت یعنی اون بچه مادر نداره... فکر کنم اون بچه واقعا دوست داشت دیروز اخرین روز دنیا باشه ...
2 دی 1391

بدون عنوان

عروسک قشنگم این صندل خوشگلتو وقتی تو شکمم بودی برات خریدم امروز از کمد  دراوردم وخودم مشغول دیدن لباسات شدم که دیدم صدایی ازت در نمیومد وسخت مشغول خوردن صندل بودی تا ازت گرفتم یه اخمی به من کردی که من ترسیدم واینم بعداز    باران جون دیروز با خاله زهرا رفتیم خرید  و خاله دو تا پالتو خوشگل برای دخترای گلش خرید و این کیف گولولی رو هم برای شما هدیه خرید ...
29 آذر 1391

باران و روروک

معضلی به نام روروک باران جونم از دستت نمی دونم روروک رو کجا بزارم از بس که کارهای خطرناک انجام  میدی بعدشم همه میگن پسرا شیطونن ولی دختر من دست هر چی پسره تو شیطونی از پشت بسته!!!!!!!!!!!   میگی نه نگاه کن   اول میری رو لبه روروک وایمیستی  و یه لبخند خوشگل تحویلمون میدی     همیشه یه پات بیرون میمونه     زمانی هم که روروک رو زمین مدل جمع گذاشتم بازم ولکنش نیستی     اینجا پیش خودت فکر میکنی چطور میشه مامانمو بترسونم   و روی روروک دالی میکنی وقتی روروک رو زمینه همیشه برعکس میش...
26 آذر 1391

باران وعشق پستونک

گلکم عاشق پستونکه میدونم بد هست ولی خیلی وابسته شده فکر نمیکنم به این زودیا بتونم از پستونک بگیرمش  به قدری ماهرانه پستونک میخوره که با شدیدترین عطسه ها وسرفه ها پستونک از دهنش جدا نمیشه خیلی مواقع دوست داره منو باباشم پستونکی کنه وبه زور میخواد تو دهنمون بزاره وقتی میگم باران پستونکت کو همه جا رو میگرده واگه پیدا نکنه با دستش روی میز رو نشون میده چون میدونه همیشه اونجاس شبها موقع خواب مجبورم یه دونه پستونک زاپاس بالای سرش بزارم چون موقع خواب پستونکش از دهنش میوفته وحوصله نداره پیداکنه سریع دستشو میاره بالای سرش وبرمیداره اگه نباشه قیامت به پا می کنه هر جا میریم مجبورم کلی با خودم بردارم که اگه یه زمانی افتاد...
25 آذر 1391

تولد باران و علی جونم

امروز ١٢ آذر قشنگترین روز دنیاست برای من ... امروز تولد همسر عزیزمه که عاشقونه دوستش دارم و همینطور تولد دختر نازنیم که ثمره عشقمو نه علی جونم وباران خوشگلم تولدتون مبارک  خدای من به خاطر همه نعمت های خوبی که به من دادی ممنونم به خاطر همسری که اینقدر مهربونه ومنو عاشقانه دوست داره ممنونم وبه  خاطر فرشته سالمی که هر روز شیرینی بیشتری به زندگیمون میده ممنونم علی جونم و بارانم با  همه وجودم دوستتون دارم ...
23 آذر 1391