کارهای جدید باران خانومی
اگه میخواین کارای جدید منو ببینین برین ادمه مطلب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دخملی جدیدا یاد گرفته بدون اینکه از جایی بگیره به تنهای بلند میشه اول روپاهات میشنی خیلی سخته!!!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ کمک دارم میوفتم اینجا هم عصبانی شدی که چرا اقتادی وچون من نزدیک نبودم خودتو بشگون میگیری الوووووووووووووووووووووووووووو لی لی حوضک اینجا هم من طبق معمول تو آشپزخونه بودم دیدم بابایی میگه وااااای بله رفته بودی سراغ کیف من و رژ لبم رو برد...
نویسنده :
مامی نرگس
13:45
چکاب یک سالگی
فندق من دیروز برای چکاب یک سالگی رفتیم دکتر وزنت شده 8550 وقدت 75 ریزه میزه خودمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی امروز صبح بیدارت کردیم ورفتیم واکسن یک سالگیت رو زدیم اولش خیلی خو شحال بودی که صبح زود میبریمت دردر وبا همه چیز بای بای میکردی وقتی واکسنو دستت زد یه کوچولو گریه کردی ولی زود آروم شدی ...
نویسنده :
مامی نرگس
15:16
تبریک بابایی
تبریک پدرانه!!! سیام بابایی!تبلدت مبایک!دس دسی!نا نای نای!بوس بوس!دوشت دالم اینگده!پارسال امروز!!!وقتی اولین بار با هم چشم تو چشم شدیم!!بدجوری گشنت بود (مدارکش هم موجوده).البته کلی هم شاکی بودی که از یه جای گرم و نرم آوردیم لای کلی آدم که همش نگات می کنن.اینجا نمی خوام خاطره بازی کنم.ولی ذکر اولین برخوردمون لازم بود.بابایی از روز و ثانیه ای که تو اومدی زندگیمون دگرگون!! شده (فکر بد نکن منظورم مثبته)تا همین الان که زیر پام بیسکویت خرد کردی و کاغذامو جویدی و کمدم رو به هم زدی!!ولی برکت من انقدر دوستت دارم که حتی اگه بدتر از اینم کنی (که شک ندارم می کنی)بازم صبح ها آنقدر رفتنم رو طول بدم که یا بیدار شی یا شیر بخوای و روزها ثانیه شماری کنم ...
مهمونی دوتایی
عزیزم امروز برای اولین بار خونه همسایمون رفتم که مجلس ختم انعام گرفته بود اولش نمی خواستم برم ولی بعد فکر کردم وگفتم زشته اگر نرم این بود که دوتایی رفتیم و... اولش خیلی مودب بغلم نشسته بودی بعد کم کم یخت آب شد وشروع کردی شیطونی دیس حلوا و که اوردن دو دستی حلوا برداشتی ومنم نمیتونستم کنترل کنم و کلی خجالت کشیدم بعد میوه اوردن وتومیخواستی همه رو باهم برداری که من نذاشتم یه جیغ بنفشی کشیدی که خانم مداحه پشت بلند گو گفت یه دونه خیار بده دستش منم می ترسیدم خفه شی این بود که بغلت کردم که بیام خونه به زور نگه داشتن و نذاشتن بیام خیلی عصبانی شده بودم &nbs...
نویسنده :
مامی نرگس
20:24
باران عصبانی
بارانی مامی چند روزیه ناراحته از دست جنابعالی جدیدا یاد گرفتی وسر هرچی میشه شروع میکنی جیغ کشیدنو اولش گفتم بزار اهمیت ندم تا از سرت بیوفته ولی خیلی تخس شدی انقدر جیغ میکشی تا شروع میکنی سرفه کردنو ومنو هم دیونه میکنی نمی دونم چرا اینجوری شدی منو بابایی تا حالا از نازکتر به تو نگفتیم وهمیشه با مهربونی با تو رفتار میکنیم میترسم تو سرت بمونه وازون دختر بد اخلاقا بشی البته خدا نکنه فکر میکنم هیچی از تربیت بچه داری نمیدونم واقعا خیلی سخته منو بابایی دوست نداریم هیچ زمانی دعوات کنیم والان هم خیلی کوچولو تر از اونی که بشه باهات صحبت کنیم ...
نویسنده :
مامی نرگس
15:31
باران ودوباره دعوا سر یه روسری
باران جونم مثل همیشه وقتی از حموم میارمت بیرون کلاه سرت نمیره این بار گفتم بزار روسری سرت کنم ببنیم میزاری یا نه؟!!!!!!! اولش کلی گریه کردی بعد برای اینکه آرومت کنم عروسک محبوبت رو آوردم ولی کلی اونو گاز گرفتی بعدش دیگه آروم شدی ...
نویسنده :
مامی نرگس
20:56






