باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 10 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

کارهای جدید باران خانومی

اگه میخواین کارای جدید منو ببینین برین ادمه مطلب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دخملی جدیدا یاد گرفته بدون اینکه از جایی بگیره به تنهای بلند میشه اول روپاهات میشنی     خیلی سخته!!!!     آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ   کمک   دارم میوفتم     اینجا هم عصبانی شدی که چرا اقتادی  وچون من نزدیک نبودم خودتو بشگون میگیری     الوووووووووووووووووووووووووووو     لی لی حوضک     اینجا هم من طبق معمول تو آشپزخونه بودم دیدم بابایی میگه وااااای بله رفته بودی سراغ کیف من و رژ لبم رو برد...
18 آذر 1391

چکاب یک سالگی

فندق من دیروز برای چکاب یک سالگی رفتیم دکتر وزنت شده 8550 وقدت 75  ریزه میزه خودمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی امروز صبح بیدارت کردیم ورفتیم واکسن یک سالگیت رو زدیم اولش خیلی خو شحال بودی که صبح زود میبریمت دردر وبا همه چیز بای بای میکردی وقتی واکسنو دستت زد یه کوچولو گریه کردی ولی زود آروم شدی     ...
13 آذر 1391

تبریک بابایی

تبریک پدرانه!!! سیام بابایی!تبلدت مبایک!دس دسی!نا نای نای!بوس بوس!دوشت دالم اینگده!پارسال امروز!!!وقتی اولین بار با هم چشم تو چشم شدیم!!بدجوری گشنت بود (مدارکش هم موجوده).البته کلی هم شاکی بودی که از یه جای گرم و نرم آوردیم لای کلی آدم که همش نگات می کنن.اینجا نمی خوام خاطره بازی کنم.ولی ذکر اولین برخوردمون لازم بود.بابایی از روز و ثانیه ای که تو اومدی زندگیمون دگرگون!! شده (فکر بد نکن منظورم مثبته)تا همین الان که زیر پام بیسکویت خرد کردی و کاغذامو جویدی و کمدم رو به هم زدی!!ولی برکت من انقدر دوستت دارم که حتی اگه بدتر از اینم کنی (که شک ندارم می کنی)بازم صبح ها آنقدر رفتنم رو طول بدم که یا بیدار شی یا شیر بخوای و روزها ثانیه شماری کنم ...
12 آذر 1391

مهمونی دوتایی

عزیزم امروز برای اولین بار خونه همسایمون رفتم که مجلس ختم انعام گرفته بود اولش نمی خواستم برم  ولی بعد فکر کردم وگفتم  زشته اگر نرم  این بود که دوتایی رفتیم و...  اولش خیلی مودب بغلم نشسته بودی بعد کم کم یخت آب شد وشروع کردی شیطونی  دیس حلوا و  که اوردن دو دستی حلوا برداشتی ومنم نمیتونستم کنترل کنم و کلی خجالت کشیدم بعد میوه اوردن وتومیخواستی همه رو باهم برداری  که من نذاشتم یه جیغ بنفشی کشیدی که خانم مداحه پشت بلند گو گفت یه دونه خیار بده دستش منم می ترسیدم خفه شی این بود که بغلت کردم که بیام خونه به زور نگه داشتن و نذاشتن بیام  خیلی عصبانی شده بودم &nbs...
10 آذر 1391

باران عصبانی

بارانی مامی چند روزیه ناراحته از دست جنابعالی            جدیدا یاد گرفتی وسر هرچی میشه  شروع میکنی جیغ کشیدنو اولش گفتم بزار اهمیت ندم تا از سرت بیوفته ولی خیلی تخس شدی انقدر جیغ میکشی تا شروع میکنی سرفه کردنو ومنو هم دیونه میکنی نمی دونم چرا اینجوری شدی منو بابایی تا حالا از  نازکتر به تو نگفتیم وهمیشه با مهربونی با تو رفتار میکنیم میترسم تو سرت بمونه وازون دختر بد اخلاقا بشی البته خدا نکنه فکر میکنم هیچی از تربیت  بچه داری نمیدونم واقعا خیلی سخته  منو بابایی دوست نداریم هیچ زمانی دعوات کنیم والان هم خیلی کوچولو تر از اونی که بشه باهات صحبت کنیم ...
7 آذر 1391

باران ودوباره دعوا سر یه روسری

باران جونم مثل همیشه وقتی از حموم میارمت بیرون کلاه سرت نمیره این بار گفتم بزار روسری سرت کنم ببنیم میزاری یا نه؟!!!!!!! اولش کلی گریه کردی بعد برای اینکه آرومت کنم عروسک محبوبت رو آوردم ولی کلی اونو گاز گرفتی بعدش دیگه آروم شدی     ...
6 آذر 1391