باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 11 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

درد ودل

عزیزممممممممممممم چند روزی میشه که بگی ونگی شیر خشک میخوری یعنی دکترت تجویز کرد اول که برات شیر پروگرس رو خریدم نمیخوردی ولی شیر گیگوز که گرفتم میخوری نمیدونم چرا خوشحال باشم یا نارحت ولی هر بار که میخوری از ته دل دلم میگیره دوست ندارم زود تسلیم بشی ولی انقدر ماهی وانقدر مظلومی که یه کمی غر غر می کنی بعد سریع میخوری بارانی نمیدونم  چرا این روزا این جوری شدم ولی عروسک مامان خیلی دوستت دارم چند روز پیش تو یه وبلاگی خوندم که مامانش نوشته بود خدا رو شکر که وظیفه مادری رو خوب انجام دادم و21 ماه به بچه ام شیر دادم  عزیز مامان خیلی دلم گرفت یعنی من کوتاهی کردم نمیدونم... هر روزی که میگذره مقدار شیر خشک بیشتر میشه وشیر خودمو ...
9 مهر 1391

بدون عنوان

عروسکم منو بابایی تصمیم گرفتیم ار این به بعد عکس های بامزه ازت بگیریم شما هم بفرمایین گیتار     بدون شرح       من وعروسکام     منو کفشام           منو و زبونم     کفش های لنگه به لنگه می پوشه که هی بلنگه آقا بارانی  یا باران خانمی؟     چه کفش خوشمزه ایی         ...
4 مهر 1391

بابا و عمو

اینجا یه عکس از بابا علی و عمو امیر گذاشتم.ببین چقدر بانمکه: البته مال موقعیه که یه خورده جوونتر از الان بودن! اینم یه عکس دیگه ازشون : (توضیح اینکه اون وسیله وسط عکس جنبه تزئینی داشته و نه بابا و نه عمو اهل این چیزها نیستند) و اما عکس سوم: این عکسو هم در شاندیز انداختن درست قبل از خوردن یه شیشلیک ناب!!!!! اینم عکس آخری: اینم تو کیش انداختن نامردا همش مسافرت و خوردن تو کارشون بوده.هههههییییییییی چقدر هم جوون بودن طفلیا!!!!!!!!!! ...
3 مهر 1391

خرابکاری های نفسم

خراب کاری های   نفسمممممممممممممممممممممم دختر عزیزم ظرف کرمو محکم بستم ودادم دستت تا بازی کنی چون عاشق بازی کردن با همه چی هستی الا اسباب بازی وخودم هم اتاق بغلی پای کامپیوتر بودم یه سره نگاهت می کردم وپشتت به من بود یکدفه دیدم وایییییییییی در کرمو باز کردی وبه همه جا مالیده بودی خدارو شکر که پستونک داشتی ودهنت نذاشتی               چند روز پیش هم روی مبل بغلم بودی وداشتم با بابایی صحبت میکردم که توی یه لحظه شکلات خوری رو از روی میز برداشتی وسریع انداختی زمین وشکست... فدای سرت مامانی     اینم درش که تنها مونده   ...
3 مهر 1391

باران در بیمارستان

باران خانم روز 12 آذر که روز تولد باباشم هست ساعت 10:29 صبح در بیمارستان بهمن به دنیا اومد زمان به دنیا اومدن39هفته و2 روز وبه روش سزارین وزن:2/840    قد:49   دورسر:34/5   نفسم  جیگرم عمر من خوش اومدی       روز جمعه  من مشغول تمیز کردن خونه بودم که بابایی از تو مغازه تلفن کرد ومنم که اومدم گوشی رو بردارم پام به لبه فرش گیر کرد و با زانو خردم زمین وجفت زانو هام زخمی شده بود خدا خیلی رحم کرد که به تو دخملم آسیبی نرسیدو شب آخر من اصلا خوابم نمی امد وخیلی استرس داشتم  12 آذر که هفتم محرم بود منو بابایی ساعت 6 صبح به بیمارستان رفتیم  وبا ترافیک 7 رسیدی...
29 شهريور 1391

باران زندانی

عروسک من بعضی روزا که کار دارم مجبور میشم شما رو داخل تخت پارکت بزارم و اصلا دوست نداری اونجا باشی با نگاهت  التماسم میکنی که بیارمت بیرون وقتی هم که میارمت بیرون همش باید مواظبت باشم  چون کارای خطرناک میکنی ومنم از کارام می مونم عکس های زندان باران                 ...
29 شهريور 1391

دعوا قابلمه ای

عزیزکم یک شنبه خاله ساجده ومتین جون اومدن خونمون وشما دوتا وروجک کلی آتیش سوزوندین اول که متین جون اومده بود خجالت میکشید وتو هم از این موضوع سو استفاده کردی وکلی متین رو گاز گاز کردی واما بعد... من کلی اسباب بازی براتون اوردم وهر کدومو می اوردم سر اون دعوا میشد وجفتتون سمت اون می رفتین البته چون تو کوچکتری کوتاه می اومدی ولی متین نه البته یکی دوباری هم کوتاه نیومدی وهمین جوری ساکت وبی صدا کار خودتو انجام میدادی ودر آخر شب که بابایی وعمو امیر اومدن خونمون انگاری زلزله 8 ریشتری اومده بود   اینجا جفتتون بازی میکردین تو با بلال ومتین با قابلمه آخه دخملی متین عاشق هم زدنه قاشق وقابلمه هست &n...
29 شهريور 1391

قوانین مورفی

* وقتی جوراب پاته، حتما دمپایی دستشویی خیسه!     * اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند،  کافی یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه میفهمن!   * موقع فوتبال نگاه کردن هشتاد دقیقه میشینی چش تو چش تلویزیون هیچ  اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای میبینی بازی 2-2 تموم  شده!   * هرچقدر هم دلیل منطقی واسه خرید یه چیز داشته باشی، همیشه یکی  اون نزدیکی ها هست که بگه سرت کلاه گذاشتن عجیب!   * وقتی پیاده باشی تاکسی گیرت نمی آد، اما وقتی با ماشین باشی توی  ترافیکی از تاکسی ها گیر می کنی.   * هرو...
29 شهريور 1391

تمرین ایستادن

عسلم این روزها خیلی تمرین ایستادن میکنی از هر کجا بتونی میگیری وبلند میشی ومیخوری زمین و دوباره بلند میشی و دوباره ...               ...
28 شهريور 1391

بدون عنوان

باران من دیروز باکلی اصرار عمه های خودمو برای شام دعوت کردم جمعه خیلی سر حال بودی وهمش میخندیدی ولی نمیدونم چرا دیروز حالت بد شد شروع کردی سرفه کردن وآبریزش بینی داشتی منم نگران شدم و با یه دنیا کار ساعت 4/5 بردمت دکتر بعد از معاینه گفت  دوباره سرما خورده یا بخاطر دندان دراوردن یا اینکه ویروسه... آخه عشق من چقدر مریض میشی بعد از اینکه اومدیم خونه بابایی تورو نگه داشت منم تندی کار میکردم ولی بعد از یک ساعت فقط به من چسبیده بودی وبابایی مرغ ها رو سرخ کرد از زمانی هم که مهمونا اومدن فقط بغلم بودی و مامان اشرف وخاله زهرا و زندایی مینا همه کارارو کردن از ساعت 10 شب هم تا صبح تب داشتی وبابایی مدام بالا سرت بود ...
26 شهريور 1391