باران جونمباران جونم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 22 سال و 8 روز سن داره

باران دختر پاییزی من‍ـــــــ

پیک نیک

فندق من امروز با فامیلهای بابایی رفتیم در در خیلی خیلی خوش گذشت صبح  8/5 رفتیم وغروب 6/5  یکمی زودتر از بقیه برگشتیم  آخه قرار بود ما حنابندان سمیرا جون بریم امروز از کرج تا تهران خواب بودی ورسیدم خونه دختر خوبی بودی وآروم نشستی ومامان تندی آماده شد ولی انگاری از حنابندان خوشت نیومد فقط به من چسبیده بودی وبغل هیچ کسی نمی رفتی گریه میکردی ما مجبور شدیم زود برگردیم       ...
23 شهريور 1391

کیک خوری

وایییییییییییییییییییی چه کیکهایی خوشمزه ای کودمشو بخورم؟     ملوسک من امروز نانای رو یاد گرفتی و هرکی میگه نانای کن سریع دستاتو تکون میدی صبحا که از خواب بیدار میشی تو خواب وبیداری دست دستی میکنی بعد سریع مثل دراز نشست بدون اینکه دستتو به جایی تکیه بدی از جات بلند میشی عاشق اینم که صبح ها همینجوری که نگات میکنم وتو بلند میشی چشمت به من که میفته قشنگترین لبخند دنیا روی لبای قشنگت نقش میبنده دوستت دارممممممممممم ...
21 شهريور 1391

بدون عنوان

آشپز باشی و... با تشکر خییییییلی زیاد از آتلیه سها دخملم یکمی بی حوصله بودی ومن خیلی نارحت بودم پیش خودم فکر می کردم عکسات خوب نشه مامانی ولی عمو جون با حوصله خیییییییییییلی زیاد عکاسی کرد و عکسهای به این خوشگلی گرفت راستی عکس دو ماهگیم تو سایت آتلیه سها رفت دستشون درد نکنه                     ...
19 شهريور 1391

بدون عنوان

باران جونم الکی دل مامانو سوزوندی فکر کردم دیگه شیر خشکی شدی دلم سوخت گفتم آخییییییییییییییییی ولی خیلی زرنگتر از این حرفایی بار اول شیر خشک خوردی ولی  دیگه هر کاری کردیم تو خواب بیداری با رقص نخوردی که نخوردییییییییییییییییییییییییی امروز صبح رفتیم آتلیه سها و17 تا عکس انتخاب کردم واقعا نمی دونستم کدومو انتخاب کنم بابایی می خندید می گفت همه رو انتخاب کنیم ولی خب نمیشه دیگه... دوسه روزه کلافه ای فکر کنم میخوایی دندون در بیاری شبها بیدار میشی وکلی گریه می کنی وبابایی بغلت میکنه باهات بازی میکنه  بعد میایی بغل من شیر می خوری لا لا می کنی   ...
18 شهريور 1391

بدون عنوان

عروسکم 9 ماهگیت مبارک امروز برای چکاب ماهانه بردمت دکتر وزنت  7900 و قدت 73 دکترت راضی نبود وبرات شیر خشک تجویز کرد مامانی وقتی امروز بغلت کردم وبهت شیر خشک دادم اصلا حس خوبی نداشتم خیلی دلم گرفت دوست ندارم هیچ فاصله ایی بینمون باشه دوست دارم تو به من وابسته باشی ومنم به تو  گل من دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارمممممممممممممممممممممم   ...
15 شهريور 1391

بدون عنوان

فرشته مامان  چند روزی میشه که که صدا دار شدی وهمش میگی دددد  بابابابا  عروسک مامان   این روزها خییییییلی آروم شدی هر کی می بینه میگه چه مظلومه عسل مامان نمی دونم چه جوری وچقدر خدا رو شکر کنم به خاطر وجود تو خدایا مرسی به خاطر این باران آسمانی و باران رحمت و باران الهی باران جونم عشقمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی باران جونم نفسمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی باران جونم همه وجودمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...
11 شهريور 1391

مسافرت

عروسکم این هفته ایی که گذشت خیییییییلی بد بود پسر دختر خاله بابایی تو سن 23 سالگی با یک تصادف خیلی ساده فوت کرد واقعا خیلی سخته ما هیچ کدوم مرگ میلاد عزیز رو باور نمی کنیم ولی حیف... الان چند شبه میریم اونجا خیلی دلم این روزا گرفته   قراره شنبه با خاله زهراینا بریم شمال خدا کنه حالمون عوض شه         ...
2 شهريور 1391