دختر زیبای من زمانی که تازه به دنیا اومده بودی وبلاگ نداشتی که من برات بنویسم والبته اگر هم داشتی فکر نمیکنم میتونستم برات بنویسم الان میخوام کمی از نوزادی هات بنویسم اخه شما هفتم محرم به دنیا اومدی ومن این روزا همش تو حال وهوای اون موقع هام یادم میاد شب اولی که بمارستان به دنیا اومده بودی تا 11 شب بابایی باهامون بود بعد رفت خونه ومنو مامان اشرف بیمارستان بودیم واون روز میگفتن 12 پسر و دوتا دختر به دنیا اومده بودن وهمه آروم بودن الا شما به طوری که پرستارا نوبتی میاومدن شما رو میبردن وکمی شیر میدادن واروم میشدی بعد دوباره می اومدی پیش من ومنم که خوب شیر نداشتم شما عصبانی میشدی خلاصه اون شب ما تا صبح نخوابیدیم و ساعت 9 صبح بود که...