لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : جمعه 13 تير 1393 | 17:47 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان لطفا با رمز جدید که تو پست پایین گذاشتم وارد شید




تاريخ : سه شنبه 13 خرداد 1393 | 14:31 | نویسنده : مامی نرگس |

مثل اسمت که بارونه

مث چشمات که معصومه

تو باشی حس خوبی هست

تو باشی قلبم آرومه

تو باروونی تو باروونی

تو امیدی گل ناااااازم

 



تاريخ : شنبه 27 ارديبهشت 1393 | 15:50 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

لطفا همون رمز قبلی رو وارد کنید




تاريخ : چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 | 19:02 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 | 19:01 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : شنبه 13 ارديبهشت 1393 | 15:42 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : شنبه 6 ارديبهشت 1393 | 12:44 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




تولد
ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 6 ارديبهشت 1393 | 12:43 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز قبلیه




تاريخ : شنبه 6 ارديبهشت 1393 | 12:34 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 10:40 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 17:41 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 22:40 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستانی که یادم رفته بهشون رمز بدم لطفا یاداوری کنید




تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 17:56 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





تاريخ : يکشنبه 15 دی 1392 | 23:56 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر پاییزی منـــــقلب

روزها ی یک سالگیت کم کم رو به اتمامه و به امید خدا نزدیک دوساله شدنی تو این چند وقته خیلی بزرگتر  و خانوم تر شدی

خیلی بانمک حرف میزنی همش گوشی رو میزاری در گوشت و خیلی جدی حرف میزنی بعضی مواقع میخندی و همش میگی ای بابا و بعضی مواقع هم میزنی رو پاتو میگی خاتوسر خاتوسر و واقعا چهره ات رو نگران میکنی بعضی روزها شک میکنم که شاید کسی پشت خطه که تو اینقدر جدی حرف میزنی بعد میام گوشیو از دستت میگیرم و تو هم میخندی

چند وقتی یاد گرفتی به عروسک می می میدی ولی اگه نگات به من بیفته خجالت میکشی و سریع بلوزت رو میدی پایین

همچنان مثل سابق عاشق نگین و صدفی و همیشه تو خلوتت باهاشون حرف میزنی

خیلی قشنگ برای همه عروسکات و منو بابا چایی درست میکنی و به زور به خوردمون میدی و بعضی موقع هم که من غرق در تماشای سریالم و تو هم با تمام وجود خاله بازی میکنی و من برای اینکه بی خیال بشی سریع چای خیالی که برام ریختی رو میخورم ولی تو دلخور میشی

که داغه و چرا فوت نکرده خوردممشغول تلفن

خیلی مهربونی و محبتت رو به همه نشون میدی عاشق عمه مهتابی و هر موقع پبرسم کجا بریم میگی خونه عمه

عمو کیوان از بس بهت اسماریتیز داده به اون اسم میشناسیش و بنده خدا همیشه باید اسمارتیز به همراه داشته باشه

وقتی یکی بیاد خونمون موقع خدا حافظی بدو بدو میکنی میگی ماما شلبال لیم کوووو؟ و دوست داری همراش بری و لی  وقتی میگم دخترم ما خونه میمونیم خیلی منطقی گوش میدی و دیگه دنباش گریه نمیکنی

چند روز پیش که از خواب بیدار شدی و صبحونه نخورده و دست و صورت نشسته رفتی سمت اتاقت و تلو تلو میخوردی و کیفت رو برداشتی رفتی سمت در

پزسیدم کجا ایشالا؟

خیلی جدی گفتی : میلم سر کار!!!تعجب

یه عادت بدی که جدیدا پیدا کردی اینه که نصفه شب بیدار میشی و میگی باید بیام رو تخت پیش تو بخوابم منم بالشت رو میزارم بغل دستم و تو هم اصرار داری که بالشت کنار باشه و بیای رو بالش من و منم همونجا رو بالش خودم بخوام بعضی شبها انقدر جام تنگه کمر درد و گردن درد میگریم پا میشم میبینم دقیقا تو یه وجب جا خوابیدم ولی تو خیلی راحت تو بغلم خوابیو همش یا پاهات تو پهلومه یا دستت محکم میخوره به صورتم خیلی با احتیاط میزارمت رو بالشت خودت و لی تو دوباره میچرخی و میای بغلم اگه غیر این باشه شروع میکنی گریه کردن

ظهر ها که میخوام از روی یه تخت 180 سانتی قسمت من 20 سانت بیشتر نیست الان خیلی پشیمونم که چرا حرف دکترت رو گوش کردم و دوباره آوردمت تو اتاق خودمون

متاسفانه این ویروس لعنتی هم مهمون خونمو شد و باران جونم از چهارشنبه شب تب کرد روز اول با استامینوفن و پاشویه  قابل کنترل بود روز پنچ شنبه پیش دکتر خودت بردم و بعد از معاینه دقیق گفت هیچ مشکلی نداره و نه گوشش عفونیه و گلوش التهاب داره و ... وگفت احتمالا این تب یا برای دندون در آوردن یا ویروسه خلاصه اونشب ما خونه عمو ناصر مهمونی دعوت بودیم نمیخواستم برم ولی بابایی گفت شاید حال و  هواش عوض بشه ولی اونجا هم مدام کلافه بودی و منم چیزی از مهمونی نفهیدم و شب زودتر از بقیه اومدیم خونه

پنج شنبه شب چون من خیلی خسته بودم و خونه عموینا مدام تو بغلم بودی اصلا نمیدونم چطور شد که خوابم برد ولی بابایی تا ساعت 3/5 صبح یکسره بالای سرت بود و دستمال رو سرت میزاشت و تبت رو کنترل میکرد بعد که دید تبت پاینتر از 39 نمیاد منو بیدار کرد

برات شیاف گذاشتم ولی هچنان تبت بالا بود 

حاضر شدیم و بردیمت بیمارستان آتیه تبت شده بود 39/7 و بیش از اندازه داغ بودی

دکتر به محض معاینه گفت گوش سمت راستت خیلی عفونت داره و چطور شده که دکتر خودش متوجه نشده

سریع یه شیاف خارجی گذاشتن و تبت اومد پایین و شربت ایبوپروفن و اموکسی کلاو 200 برات تجویز کرد و گفت حتما دوباره روز شنبه بیارین بیمارستان تا دوباره گوشش معاینه بشه

تو اون روز همش فکرم مشغول این بود که مگه میشه دکتر خودت که همیشه تشخیصاش خوبه چطور عفونت گوش رو نفهمیده اصلا دلم نمی خواست نسبت بهش  شک کنم چون واقعا دکتر خوبیه ولی از این طرف با حرفهای دکتره همش دلم یجوری بود و تردید داشتم

خدا رو شکر از روز جمعه دیگه تب نداشتی ولی تمام بدنت دون دون های قرمز ریخته و( پ ی پ ی هم آبکی شده) دیشب دوباره بردیمت بیمارستان تا دوباره معاینه بشی بعد از معاینه گفت اصلا گوشش عفونت نداره فقط جرمه گوشش زیاده و  نیازی به دارو نبوده ولی چون چرک خشکن خورده باید حتما تا 7 روز بخوره  و اون دون دون ها و پی پی به خاطر مصرفه چرک خشکنه

واقعا آدم نمیدونه کی درست میگه کی اشتباه؟ جالبه هر سه هم متخصص اطفال هستن!!!!!

ولی به هر حال دخملی دارو هاشو میخوره 

خدا رو شکر هیچ اثری از سرما خوردگی و آبریزش بینی و ... نداره خودمم فکر میکنم اشتباه کردیم که دارو قوی آموکسی کلاو رو بهش دادیم چون فقط یه تب بود

ی حرف بامزه ای که این روزها میزنی بعد از مریضی اینکه به عروسکات مثلا شیاف میزنی میگم باران چیکار میکنی میگی داغه آمپول پی پی میزنم

این روزها باران خیلی ضعیف شده و خودم حس میکنم خیلی سبکتر شده روز 5 شنبه که بردیمت دکتر وزنت شده/700 10 و قدتت هم 84 وزنت نسبت به سنت خیلی کمتره ولی خدا رو شکر که سالمی

 


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 4 دی 1392 | 17:16 | نویسنده : مامی نرگس |

دوستانی که شماره موبایلم رو دارید لطفا همین الان  به گوشیم sms بزنید و  اسمتون رو هم بنویسید تا من تو گوشیم سیو کنم چون  بعد از دزدیه شدن  گوشیم و تعویض سیم کارت شماره هاتونو ندارم ممنون

 

 

 

 

 لیلا جونم ممنون بابت قالب 



تاريخ : دوشنبه 11 آذر 1392 | 10:08 | نویسنده : مامی نرگس |

عکسهای پاییزی از بارانه پاییزی در تاریخ   1392/9/2

چند وقتی بود که به علی میگفتم یه روز بارانو ببریم یه جایی که برگهای زرد داشته باشه تا ازش عکس پاییزی بگیرم ولی بابایی هر روز میرفت مغازه و وقت نمیشد تا اینکه امروز صبح مغازه رو تعطیل کرد و با هم رفتیم جاده احمد آباد مستوفی 

و یه خاطره خیلی باحالی برامون رقم زد بعد از کلی گشتن که یه جای خلوت و دنج پیدا کنیم و زمینشم برگی باشه

رسیدیم به ی باغ متروکه که اتفاقا خیلی هم زیبا بود و یه تنه درخت خشک شده وسط باغ بود

منو بابایی خوشحال از پیدا کردن باغ تازه دروبینو در آوریم و تل سرتو گذاشتم و همین که اومدم وسط باغ بگذارمت  دیدیم دو تا سگ بزرگ با چنان سرعتی سمتمون میدویدن که نگو....

اولش من شوکه شدم ولی بابایی گفت فقط نرگس بدو این بود که تو رو بغل کردم و بابایی هم وسایل رو برداشت و دویدم سمت ماشین و کلی خندیدیم

 

 

 


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 3 آذر 1392 | 18:53 | نویسنده : مامی نرگس |
ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 27 آبان 1392 | 23:42 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام دوستای گلم

اصلا قابل توصیف نیست که بگم چی کشیدم از روزهای بی نتی و روزهای بی نی نی وبلاگیچشمک

خودمونیم هااااا ساکتمن یکی که حسابی وابسته شدم  و معتاد.....

و دلم حسابــــــــــــــــــــــــــــــــــی برای همه تنگ شده بود

اول از همه تولد دوست عزیزم آناهیتا جون رو که 9 آبان بود تبریک میگم امیدوارم شمع تولد 120 سالگیش رو با سلامتی و تندرستی فوت کنهقلب

و همینطور تولد آوای دلنشین صفورا جونم رو امیدوارم همیشه سلامت باشهقلب

وبه دنیا اومدن هلیا دخمل خوشگل که امیدوارم قدمش خیر باشه و زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشهقلب

حالا از این روزها بگم که حسابی با بارانم مشغولم و هر روز برام شیرین تر از روز قبله

حسابی شیرین زبون شده و به معنای واقعی خوردنیزبان

چند روز پیش گفتم باران بیا بریم بخوابیم  در جوابم میگه نه منو بیدار بخوابون

میگم دخملم بیا غذا بخور میگه نه مرسی نیخورم ههههه انگاری که من باهاش تعارف دارم

به طور کل خیلی بامزه همه کلمات رو منفی میکنه میگم باران پاشو میگه نپاشم

میگم بیا میگه نبیام

روز اول که صدای دسته رو شنید بدو بدو اومد بغلم و گفت تبلد مبالکه و این جریان تا روز عاشورا ادامه داشت و دخملی روز عاشورا وسط دسته می رقصید و میگفت تبلد مبارک مامانی و عمه مهتاب کلی از دستت خندیدن

عاشقی اناری و همش میگی  ننار بخورم

وقتی منو نمیبینی میگی مامان دونم کجایی؟ و وقتی میبینی روی مبل نشستم میگی اینجا اشسته بودی

 


ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 27 آبان 1392 | 18:17 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام به دوستای گلم

اول از هم ممنونم بابت کامنت های زیبا که برای بارانم گذاشتید

دوم اینکه متاسفانه ی چند وقتی میشه که نتمون قطع شده

ونمیتونم نظرات شما دوستای گلم رو تایید کنم

به محض وصل شدن نت میام با پست جدید

ممنون که جویای احوالمون هستید



تاريخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 13:16 | نویسنده : مامی نرگس |

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم  تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هات

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

53.gif  53.gif   ماهگیت مبارک



قبل از دو سالگی

تاريخ : سه شنبه 7 آبان 1392 | 1:06 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم9e0711d709bd7224d40ee69fda891258[1].gif

این روزها تمام وقتم برای شماست ومن خیلی لذت میبرم از این حسی که این روزها دارم

یه جورایی یاد بچه گیای خودم میافتم..................................smiley

هر روز کلی باید باهم خمیر بازی کنم بماند که بعضی روزها که جنابعالی با خمیر توپ درست میکنی و اگه من یه لحظه غفلت کنم با توپ حاصل از خمیر میخوای وسط حال شوت کنی و فوتبال بازی کنی پاهات و زیر اندازی که برات میندازم به کل خمیری میشه ولی شما ناراحت از اینکه توپت خراب شده و اصلا پشیمون از کارت نیستی و دوباره یه توپ دیگه درست میکنی و غش غش میخندی

هر روز خونه رو جارو برقی میکشم ولی دوباره روز بعد وقتی جارو رو روشن میکن  از بس آشغال روی زمینه صدای خرده شیشه میاد

انگاری ماهاست که خونه جارو نشده

بابایی میگه باید بهش بفهمونی که فقط توی آشپزخونه بخوره ولی چجوریش رو نمیدونم؟؟!!!!

هنوز هم مثل قبل بلکه شدیدتر داخل کابینهایی و تمام بازیهات به  آشپزخونه ختم میشه تا جایی که ممکن بود کلیه کابینهایی که در دسترس شما بود خالی شده ولی بازم عاشقشونی

خیلی دوست داری کمکم کنی وقتی میگم باران یه چیزی رو بیار سریع گوش میکنی و بعد ار آوردن خودت برای خودت دستمیزنی و میگی آپرین آپرین

چدیدا یاد گرفتی و همش لپای منو میکشی و میگی پوپولو پوپولو اینکارو از

متین یاد گرفتی صورتم درد گرفته از بس لپامو میکشیcloob (57).gif

 

هنوز هم مثل قبل هر بار صدات میکنم میگی جاااانم و من انقدر از لحن گفتنت خوشم میاد که دوست دارم چند بار صدات کنم و تو هم هر بار میای میگی جااانم ولی وقتی میبینی فقط همینو میگم دستات رو میاری جلوی چشمام و بای بای میکنی و میگی جانم جانمcloob (32).gif

چند روزیه مدله چیدمان اتاقت رو عوض کردم ولی نه خودم نه بابایی اصلا از مدلش خوشم نمیاد ولی چاره ای نبود به خاطر شوفاژ مجبور بودم ولی خودت خیلی خوشت میاد و همش میگی واااااااااای اوتاگه بارلا

و از اون شبی که جابه جا کردیم علاقه شدیدی به تخت خوابت پیدا کردی و شبها معمولا 2 ساعتی تنها روی تختت با عروسکات بازی میکنی

روز 21 مهر نهمین سالگرد ازدواجمون بود و یه جشن سه نفره گرفتیم ولی متاسفانه دوربین شارژ نداشت و فقط تو خاطرمون ثبت شدcloob (88).gif

روز عید قربان منو بابایی رفتیم خرید و شما رو گذاشتیم پیشه مامان اشرف وقتی صبح حاضرت میکردم اومدم کتونیات رو پپوشنم ولی گیر دادی که باید دمپایی پلاستیکی قرمز پپوشی منم بی خیال شدم که با ماشین میرم تا جلوی خونشون وزیاد گیر ندادم گفتم بزار راحت باشی چون جدیدا خیلی گیر میدی مثلا با سارفون مجلسی میخوای کتونی پپوشی و با شلوار لی کفشه مجلسیsmiley

خلاصه با همون دمپایی های قرمز پلاستیکی راهی خونه مامان اشرف شدیم نزدیکهای ظهر بود که مامان اشرف بهم زنگ زد و گفت عمو ناصر گوسفند قربانی کرده و اصرار داره که همگی خونشون دور هم جمع باشیم گفت ما بارانو میبریم شما هم خودتون بیاد این اولین مهمونی بود که با من نمیرفتی

خلاصه با همون دمپایی های خوشگلت رفتی مهمونیsmiley و از اونجا بابایی رفت مغازه و قرار شد ما هم با دایی محمدینا بریم خونه البته برای شام مهمون خاله زهرا بودیم به مناسبت تولد صدف جون

قرار بود بریم خونمون  حاضر بشیم از اونجا بریم ولی نمیدونم چیشد که با دایی محمدینا سر از مغازه بابا در آوردیم و از اونجا رفتیم خونه خاله زهرا و در آخر با اون دمپایی ها حسابی گردش کردیمsmiley

چند وقته پیش که نگین و صدف خونمون بودن من بردمت دستشویی تا اومدم کهنه خشک کنت رو دورت بپیچم دویدی اومدی تو حال و بچه ها بهت خندیدن و من اون روز بهت گفتم کار بدی کردی و عیبه حالا از اون روز هر بار که میخوام پمپرزت رو تعویض کنم یا شلوارت رو عوض کنم گریه میکنی و نمیزاری همش میگی عیبه عیبیه دیگه خودم به غلط کردن افتادم چون روزی چندیدن بار سر این گریه میکنی

وااااااااااای از حرف زدنت بگم که هر بار حرف میزنی دلم میخواد درسته قورتت بدم چند وقتیه کار دارم و مجبور میشم شما رو  خونه خاله زهرا یا مامان اشرف یا عمه مهتاب  بزارمت نمیدونم کی بهت گفته و داستانش چیه ولی در غیاب من هر کی ازت میپرسه باران مامانت کوووو؟ تو جیبات رو نشون میدی و میگی تو جیبیمه

ولی بقیه هر کی باشه میگی ندرسه س یعنی مدرسه هستsmiley

امروزهمین که  سوار ماشین  شدیم خودت گفتی علی کووووو؟ ندرسه س

شبها ساعت 11 به بعد تازه بازیت میگیره وکلی بازی میکنی و همش غش غش میخندی هر روز باهم قایم موشک بازی میکنم وقتی میای منو پیدا کنی یدفعه ای پخ میکنم میگی واااای تسیده

وقتی میگم بریم بیرون بدو بدو لباست رو میاری میگی بارلا پوشیده و بعد میگی موهامو شونه کن

چند وقتیه گیر دادی موهامو دم اسبی ببند مثله نگین و صدف ولی دخملم فک کنم دیگه باید به فکر پیوند زدن باشم برای دم اسبیcloob (119).gif

دیروز داشتم لباسات رو تا میکردم یکیش رو برداشتی و به بابایی گفتی ببین اوشگله

جدیدا خیلی شیر میخوری بعضی روزها اگه اجازه بدم به 2 بطری هم میرسه و فک میکنم بیشتر به خاطر پستونکه چون همش دوست داری میک بزنی و یه عادتی هم که داری اگه شیرت تو شیشه کم باشه منو مجبور میکنی تا پرش کنم همش میگی بیز بیز شیر  کمه

چند وقته پیش یه کاری کردی که یادم نیست چی بود و من گفتم خاک تو سرم حالا تو از اون روز همش میگی خاتوسم خاتوسم


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 7 آبان 1392 | 1:06 | نویسنده : مامی نرگس |


مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم
مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "
خوشش نمی یاد



تاريخ : سه شنبه 30 مهر 1392 | 18:19 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام دوستای گلم

ممنونم بابت تک تک کامنتهای زیبایی که برای بارانم گذاشتین و مرسی بابت تبریک روز کودک قلب

منم به همه دوستای بارانم روز کودک رو بهشون تبریک میگم

ببخشید اگه نتوستم بیام وبتون و یا اینکه نظراتو تایید کنم

نمیدونم چرااااا این روزها مثل برق و باد میگذره و من همچنان وقت کم میارم شاید برای این باشه که صبحها تا لنگ ظهر خوابیم و بعد از اون طبق روال هر روز آماده کردن صبحانه و ناهار و کارهای روز مره و...

واقعا خیلی هر روزم تکراری شده فقط خوبیش اینکه باران جونم کنارمه و هر روز ی کار جدید و یه حرفه بامزه و...

این روزها دلم میخواست منم مثل خیلی از مامانهای دیگه کار میکردم و هر روزم تو اجتماع میگذشت ولی خب از یه طرفی هم دوست ندارم با این سن کم تو مهد بزرامت متفکر

بگذریم.....ناراحت

دلیل اینکه کمتر از گذشته میام پای نت اینکه قبلا که کوچکتر بودی من پای لب تاب بودم و چند تا  هم اسباب بازی کنارم بود و تا میخواستی بیای بغلم یکدومشون رو میدادم دستت و تو کلی سرگرم بودی منممشغول وب گردیچشمک

ولی الان از بس  به لب تاب دست میزنی اعصابم بهم میریزه و بی خیال میشم و سعی میکنم تایمی که خوابی بیام ولی خدا رو شکر اون تایم انقدر کار عقب افتاده دارم که نمیرسم

خلاصه دوستای گلم به بزرگی خودتون ببخشید که نمیتونم تند تند بیام ولی هر زمانی که وقت میشه میام وهمه پستهای عقب افتاده رو میخونمقلب


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 20 مهر 1392 | 17:57 | نویسنده : مامی نرگس |

 

خدای من دعایم را با شکر نعمتها و لطف هایت شروع می کنم و اعتراف می کنم

که بهترین نعمت ها را به من داده ای .


خدایا می دانم که از همه مهربان ها ، مهربان تری و دیده ام که از همه بخشنده

ها بخشنده تری اما با وجود گذشت و بخشندگی ات ، اگر یک روز از نافرمانی ها و

ناشکری های من خسته شوی بهتر از هر کس دیگری می توانی من را مجازات

کنی . چون می دانی من از چه چیزهای می ترسم ویا با از دست دادن چه کسی

بیشتر زجر می کشم .


ای خدای بزرگی که در نهایت عظمت و کرامت به من اجازه می دهی رو به

رویت بنشینم وبا تو حرف بزنم ، با این حال که می دانی آنقدر کوچک ام که هر

لحظه اسیر وسوسه های تمام نشدنی شیطان هستم .

 

 


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 3 مهر 1392 | 20:00 | نویسنده : مامی نرگس |
ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 30 شهريور 1392 | 19:14 | نویسنده : مامی نرگس |

دخترک قشنگم

روز پنچ شنبه شما رو گذاشتم خونه مامان اشرف بعد با خاله مریم (دوستم) رفتیم نمایشگاه تا برای برسام جون که تو شکم مامانشه سیسمونی بخریم

کلــــــــــــــــــــی براش وسایل خریدم البته منم عقب نمیموندم هرچی که فک میکردم برات مناسبه خریدم خاله میخندید میگفت خوبه دیگه به بهونه پسملش کلی برای باران خرید کردیقلب

خلاصه وقتی اونجا بودم دیدم کلی وسایل بازی دارن که تو مطمنن با دیدنشون لذت میبری این بود که گفتم امروز صبح ببرمتلبخند

به خاله ساجده گفتم اونم همراهمون اومد

 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 23 شهريور 1392 | 19:33 | نویسنده : مامی نرگس |

 

دخترم با تو سخن میگویم
و تو با قامت چون نیلوفر ، شاخه ی پر گل این گلزاری
من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم
گل عفت ، گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ ، گل فردای سپید
چشم تو آینه ی روشن فردای من است
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم
دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
آنکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد
بلبل عاشق نیست
بلکه گلچین سیه کرداریست
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف
تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابی ‏
به ره باد مرو !!!
غافل از باد مشو
ای گل صدپر من
همه گوهر شکنند
دیو کی ارزش گوهر داند ؟
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار ، دزد را دوست مخوان !
چشم امید به ابلیس مدار
ای گوهر تابنده بی مانند
خویش را خار مبین
آری ای دخترکم
ای سراپا الماس ، از حرامی بهراس …
قیمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس

دخترکم روزت مبارک



تاريخ : دوشنبه 18 شهريور 1392 | 0:48 | نویسنده : مامی نرگس |
ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 13 شهريور 1392 | 10:11 | نویسنده : مامی نرگس |

جوجه کوچولو من

این چند روزهم به لطف خدا به خوبی و خوشی گذشت

 پنج شنبه صبح زود بیدار شدیم آخه چند وقتی جفتمون سحر خیز شدیمچشمک بعد از اینکه کارامو کردم ساعت 10 رفتیم خونه مامان اشرف تا خاله زهراینا و زندایی بیان چند ساعتی منو مامان اشرف تنها بودیم و تا تونستیم تخته بازی کردیم

البته وقتی نوبت مامان اشرف میشد که تاس بندازه شما به جاش مینداختی و کلی میخندیدی تا عصری اونجا بودیم و بعد مامانی اومد دنبالمون با عمه مهتابینا رفتیم خونه دایی بابایی

ولی اونجا پدر منو در اوردی از بس که اسباب بازی میخواستی منم روم نمیشد همه چی رو از اتاق محمد علی بهت بدم ولی تو همش بهونه میگرفتیآخ

روز جمعه خاله ساجده صبح اومد خونمون و دوتایی رفتیم خونه خاله بابایی چون مراسم سالگرد میلاد بود وآقایون از صبح رفته بودن بهشت زهرا و ماهم به هوای اینکه خدای نکرده گرمازده نشین بهشت زهرا نرفتیم وفقط خونشون رفتیم

 بعد از اونجا بابایی منو برد خونه خاله زینب چون مهمونی زنونه بود و تا غروب اونجا بودیم و کلی بهمون خوش گذشت

روز شنبه وقتی کامنتها رو چک میکردم دیدم عطرا جون مامان آیسو و آیسا برام کامنت گذاشته که تهران اومدن و شماره موبایلشو برام گذاشته بود و منم زنگ زدم و باهم برای ساعت 7 تو بوستان قرار گذاشتیم

متاسفانه پدر بزرگ خاله ساجده فوت شده و  نمیتونست با ما بیاد و چون از قبل برنامه ریزی نشده بود نتوستم به دوستای وبلاگیمون  خبر بدم این بود که با خاله زهرا و نگین و صدف رفتیم

خیلی روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت و عطرا جون واقعا صمیمی و مهربون بود و منم خیلی خوشحالم که ی دوست دیگه به دوستای گلم اضافه شد

عطرا جون زحمت کشیدن و یه کتاب قشنگ برای باران هدیه آوردن

صدف . نگین . آیسو . آیسا و باران

جات خوبه عسلم؟

 

آیسو جونم

آیسا نازم

 

نگین که تمام هواسش به باران بود

بازم دخملی دوست داره تاب بدهsmiley

 

 

smiley

چند وقتی گیر دادی به این عروسک من

این عروسکو  زمانی که من 8 سال بود گرفتم  و تا الان خوب نگه ش داشتم ولی از زمانی که دسته جناب عالی افتاده اول شلوارشو در آوردی و بعد هر روز از گیسوهاش بلند میکنی و اینور و اونر میکشی چند باری از جلوی چشمات دورش کردم ولی وقتی میبینی نیست انقدر میگی عیوسک کو کو ؟ که من بیخیال یادرگاری و...میشم  و میدم دستت

اینجا هم ساعت 1 شبه و منو بابایی هر کاری کردیم ول کن حوله نبودی و گیر داده بودی که باید حوله تو سرت باشه و عروسکتو بخوابونی

smiley

روز شنبه ظهر هم رفتیم و اولین آمپول D3 رو زدیم خیلی کوچولو گریه کردی و زودی آروم شدی منم برات این اسباب بازی رو خریدیم  روز اول کلی بازی کردی ولی از فرداش به جمع بقیه پیوست

از روزی که آمپول زدی همش میگی آمپوووووو و جاشو به همه نشون میدی

کلا خیلی دختر آرومی هستی هیچ موقع هیچ کسی رو نمیزنی و با همه مهربونی ولی از شانس پرهام جونم فقط با اون لجی  هر زمانی وقت کنین حسابی از خجالت هم در میاین و جالبه همیشه بهش اخم میکنیsmiley فقط یه ساعت اول باهم خوبین بعد از اون

از شیرین زبونیات بگم

هر بار صدای آسانسور میاد میری پشت در و میگی عیییییییی اومـــــــــــــــــــــــد (علی اومد)

وقتی بابایی میاد خونه و قلقلکت میده از خنده ضعف میکنی و همش میگی عیییی نتون (علی نکن)

میگم باران بخورمت میگی نه نگور یعنی نخور به هویج میگی حبیب

همش گوشی رو برمیداری و میگیsmiley علوووو اگین دلاااام بعد با دستت اشاره میکنی یعنی بیا 

تاب تاب ابازی آدا منو نه نازی یعنی نگین سلام بیا بریم تاب بازی

میگم اسمت چیه میگی بارلا موزی به مظفری موزی میگی

به تخت میگی تگت به شلوار میگی شابار

تقلب کردنو حسابی بلدی چون وقتی ازت میپرسم جوجو چی میگه تو میگی جوجو

بعد میگم هاپو چی میگه میگی؟ میگی هاپ هاپ smiley

پیشی چی میگه؟ میگی پیش پیشsmiley

میگم گاو چی میگه؟ میگی گا گا

میگم سوسک چی میگه میگی سوسو

میگم بع بعی چی میگه؟ میگی بع بعsmiley

خلاصه من اسم هر حیونی رو ببرم تو با توجه به اول اسم اون صداشو به من میگیsmiley

 

 



تاريخ : دوشنبه 4 شهريور 1392 | 18:58 | نویسنده : مامی نرگس |

خدایا ممنون بابت این عروسکی که به من هدیه دادی خودت همیشه حافظش باشقلب



تاريخ : شنبه 2 شهريور 1392 | 18:10 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام دوستای عزیزم مثل همیشه کلی شرمنده ام کردید با کامنتهایی که برام گذاشتید و همگی نگران جواب آزمایش باران بودید

روز شنبه جواب آزمایش بارانو گرفتم و عصری پیش دکترش بردم آقای دکتر گفت متاسفانه یکمی کم خونی داره و کلسیم بدنش هم کمه و پتاسیم هم زیاد و گفت فعلا آهنو باید دوبرار قبلا بهش بدم و شربت کلسیم نوشته و روزی 5سی سی  بهت میدم و دوتا آمپول d3 داده باید یکشنبه و هفته بعدش بزنی ناراحت

باران یکمی از جمعه بیقرار بود و خیلی گریه میکرد و مدام دستش تو گوشش بود و دکتر بعد از معاینه گوش گفت گوشش عفونت کرده و به خاطر همین بیقراره و سفکسیم داده که باید 10 روز بخوری

  از این هفته بگم که کلی منو اذیت کردی و سر هر چیزی ساعت ها گریه میکنی و مدام میری پشت در و با گریه میگی بیلا بیلا یعنی بیا بریم بیرون

دوشنبه شب خونه مامان اشرف بودیم و ساعت 12 بود که اومدیم خونه همین که جلوی در رسیدیم شروع کردی گریه که چرا اومدیم خونه مون و باید بریم تاب بازی خلاصه کلی گریه کردی گریهو بابایی مجبور شد دور بزنه و بردیمت پارک

راستی اینم بگم که تو چندتا پست قبل نوشتم که تو اتاق خودت میخوابی البته خیلی راحت بودی و اصلا اذیت نمیشدی  ومنم به دکترت گفتم که شبها جای خودت میخوابی ولی دکتر گفت خیلی اشتباهه و تا سه سالگی نباید جای کودکو عوض کنیم و حتما باید در اتاق پدر و مادرش بخوابه چون اینطوری احساس امنیت میکنه وگفت حتما لزومی نداره که بغلتون باشه فقط باید تو اتاقی که شما میخوابید بارانم همونجا باشه و این شد که دوباره نقل مکان کردیم به اتاق خودمونچشمک

از این روزها بگم حسابی شیرین زبون شدی و ماشالا دیگه همه چی میگی  وقتی میخوایی کسی رو  صدا کنی میگی اووووووشگل بیلا یا عسی بیلا (خوشگل بیا . عسل بیا)قلب

جدیدا دیگه نمیزاری من رانندگی کنم و کوتاه ترین مسیری هم که بریم انقدر گریه میکی و ماما ماما میگی که من تمام هواسم پرت میشه

ساعت خوابت بهتر شده و خدا رو شکر شبها ساعت 12 یا 1 میخوابی و صبحها هم 9 یا 10  بیداری چون ماه پیش ساعت 3 شب تا 12 ظهر میخوابیدی فرشته

همچنان مثل سابق خیلی بد غذایی یعنی اصلا دهنتو باز نمکینی واقعا دیگه نمیدونم چجوری و چطور بهت غذا بدم هر روز یه روش امتحان میکنیم

از صبح که بیدار میشی باید کانال pmc  روشن باشه و و نانای کنی منم وقتی غذا میاریم میگی اول به عمو بده یا به عاله بده و بعد تو میخوری منم هر روز باید به عمو اندی و خاله گوگوش و... کلی غذا بدم خنده

نرسیدم نظرها رو جواب بدم چون واقعا این هفته گرفتار بودم



 


قبل از دو سالگی

تاريخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | 13:54 | نویسنده : مامی نرگس |

قرار وبلاگی در تاریخ 5 شنبه 24 مرداد در بوستان

جای شما خالی بود


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 26 مرداد 1392 | 13:47 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم

دیشب که دقیقا یک سال و 8  ماه و 9 روزت بودت به تنهایی شب تو اتاق خودت خوابیدی

چند وقته میخواستم شبها تو اتاق خودت بزارمت ولی گفتم بزار حال و هوای پستونک از سرت بیرون بیاد بعد چون چند وقتی حس میکنم جات توی تخت پارک کوچکه چون شبها خیلی این ور و انور میشی روی این حساب گفتم از این به بعد روی تخت خوابت بخوابونم خدا رو شکر که خوب بود

اولین شب تو اتاق خودت

و اما امروز

بابایی ظهر اومد خونه تا بریم از هایپر استار خرید کنیم موقع برگشت من کیف دستیمو داخل چرخ گذاشتم و خودم توی پارنکیگ داخل ماشین نشستم و بابایی هم وسایل ها رو داخل ماشین میذاشت و یادش رفته در آخر کیف منو که اتفاقا بزرگ هم بود داخل ماشین بزاره و توی همون چرخ جامونده بود

تا اینکه اومدیم خونه 10 دقیقه ای طول کشید خواستم کلید خونه رو در بیارم فهیمیدم که کیفم جامونده دوباره برگشتیم سمت هایپر و دقیقا همون جایی که چرخ بود کیفم رو پیدا کردم و دیدم همه وسایلاش توش بود البته به درد کسی نمیخورد که برش داره چون ی دست لباس باران و شیشه شیر و دستمال مرطوب و پمپرز و.. وسایل باران داخلش بود بابایی گفت دمشون گرم کسی دست نزده ولی دیدم موبایلم توش نیست شک کردم گفتم شاید خونه گذاشتم دوباره برگشتیم سمت خونه دیدم تو خونه ام نیست دوباره رفتم هایپر  گفتن پارکینگهاشون دوربین نداره و گوشیت دیگه رفته

خیلی دلم سوخت گوشیمو 6 ماه پیش خریده بودم و سامسونگ بود حیف باشه شماره همه دوستام توش سیو بود  الهی کوفتش بشه گوشی ناااااازنینم رو برده

الان با بابایی تلفنی صحبت میکردم میخندید و میگفت عیبی نداره عوضش گوشیت جاش خوبه و دیگه از دست باران راحت شده چون جدیدا گوشیم همش دست باران بود و همش تو دهنش میذاشت و گازش میگرفت

باران گلم فدای  سرت

 

 

 

 


قبل از دو سالگی

تاريخ : سه شنبه 22 مرداد 1392 | 17:40 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان رمز همون رمز عکسهای آتلیه میباشد



عکس های آتلیه

تاريخ : دوشنبه 21 مرداد 1392 | 17:40 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر مثل ماهم

الان 59.gif روزه که اصلا لب به پستونک نزدی و خیلی صبوری کردی ازت ممنونم

ولی این ٨ روز هم برای شما هم برای من به سختی گذشت

روز جمعه که اولین روز بود خیلی عالی بودی

ولی از شنبه بهونه گیریها شروع شد خدا رو شکر اهل گریه کردن نیستی  ولی تا تونستی غر زدی و بهونه گرفتی ی روزهایی دیگه خودمم کم آورده بودم و میخواستم دوباره برات بخرم ولی با راهنمایی های خاله ساجده و اینکه اینها طبیعیه و زود گذر بیخیال شدم چون بیش از حد عصبانی شده بودی و دیگه  مثل باران سابق آروم  نبودی

ولی بیش از پیش بهم وابسته شدی و ی لحظه هم ازم دور نمیشی و همش میگی ماما بارلا تسیدنگرانو میدویی میای بغلم

قبلا همش تنها تو اتاقت بازی میکردی یا تو حال tv میدی و منم سرگرم کارام بودم ولی الان اصلا جدا نمیشی و همش میگی تسید و میترسی نمیدونم چراااااا این طور شدی سوالچون هیچ اتفاقی پیش نیامده و کسی نترسوندت ولی به هر حال امیدوارم زود گذر باشه و فراموشش کنیsmiley

عسلکم این هفته تمام وقتم برای شما بود و هر جایی رفتیم فقط به خاطر وجود تو بود دوست داشتم هر شب ببیریمت بیرون تا کمتر یاد پستونک بیوفتی و خدای ناکرده تو دلت غصه باشهناراحت

 هر چند خیلی موفق نبودم چون روز دوشنبه صحنه ای  رو دیدم که تا عمر دارم فراموشش نمیکنمناراحت

 تو پست قبلی نوشتم که پستونکت رو گذاشتم رو میز ولی خودتت بر نمیداری ولی اگه هم برداری سریع میگی اخخخخ واز کنارش میگذری روز دوشنبه داشتم ظرف میشستم یه لحظه دیدم نیستی اومدم دیدم کنار شومینه پشت مبل نشستی و پستونکت رو هم بغل کردی و هی بوسش میکردی و بی صدا اشک میریختی  خیلی دلم سوخت محکم بغلت کردم گفتم چرا گریه میکنی تو با خنده و گریه پستونکو نشونم دادی گفتی اخخخه وای دلم کباب شد زنگ زدم به بابایی و قرار شد دوباره برات نو بخریم

ولی خدا رو شکر تا عصری بهتر شدی و الان هم  دیگه یادت نیست منم به کل از جلوی چشمات دورش کردمSmiley

روز شنبه

کل عروسکات ریزو درشت رو خواستی منم همه رو باهم آوردم کلـــــــــی دوتایی با عروسکا خاله بازی کردیم

 و شب هم به افتخار دومین شب  از جدایی با پستونک برای اولین بار بردیمت پارک ارم خیلی برات تازگی داشت البته زنگ زدیم خاله ساجده اینا هم اومدن و با متین جون همه بازی های که مناسب سنتون بود رو بازی کردین و بعضی ها رو هم دو بار دوبار سوار شدین  بعد دیدیم شما دو تا وروجک سیر نشدین بردیمتون لونا پارک یک و دوباره کلی بازی کردین

روز یکشبه

دوباره کلی خاله بازی و... شب هم رفتیم جشنواره برج میلاد و خیلی مراسم شادی بود و همه جور سرگرمی برای بچه گذاشته بودن و از همه جالبتر اینکه همه چی رایگان بودتعجب  ساعت 2 شب رسیدم خونه اون روز کلی اونجا   رقصیدی و نقاشی کشیدی و از دهکده حیواناتشون دیدن کردی ولی دوربین نبردم چون اصلا حال و حوصله عکس انداختن نداشتم!!!!!!!!

روز دوشنبه

دوباره  کلی دوتایی بازی کردیم و شب خونه عمه مهتاب افطاری دعوت بودیم و عصری رفتیم اونجا و کلی با علی بازی کردی

روز سه شنبه

با خاله زهرا رفتیم مغازه بابا و کــــــــــــلی شما و نگین و صدف تو پاساژ و مغازه بازی کردین و برای نگین و صدف خاله کفش خرید تو هم میخواستی ولی آقاهه کفش سایز شما نداشت خودت رفتی روی چهار پایه نشستی و کفشاتو در اوردی و کفشهای بزرگ پات کردی فروشنده کلی برات ضعف کرده بودقلب

 

 

 

 شب هم با خاله ساجده اینا و دایی محمدینا و عمه مهتاب و مامان بزرگها رفتیم برج میلاد واینبار بیشتر از قبل بهت خوش گذشت

و اما روز چهار شنبه

چون باید 3 ساعت ناشتا بودی بعد میبردیمت برای آزمایش خون medz.gif

ساعت 6 صبح بیدار شدم و برات صبحانه درست کردم ولی دو لقمه بیشتر نخوردی و شیر هم  بر عکس همیشه که یه شیشه میخوردی خیلی کم خوردی ساعت 9 بیدار شدیم که ببریمت آزمایشگاه نمیخواستم بهت شیر بدم ولی خونه رو سرت گذاشتی و انقدر گریه کردی که ما هم مجبور شدیم با هماهنگی آزمایشگاه بهت شیر دادیم بعد خوابیدی و ساعت 12 خوابالو بردیمت آزمایشگاه تو راه بیدار شدی

و کلی خوشحال بودی که بیرون اوردیمت

اونجا من اصلا طاقت نداشتم و بابایی بغلت کرد الهی بمیرم 6 تا شیشه خون گرفتن از هر دوتا دستت از پشت شیشه منو میدیدی و همش با ناله میگفتی ماما ماما ... 

ولی خدا رو شکر خیلی صبوری توی درد فقط چون روی دستتات پنبه گذاشته بودن میترسیدی و هر بار که نگاهت بهشون می افتاد بغض میکردی و گریه میکری گریه  بابایی از دستت کند و راحت شدی

 چون آزمایش ادار هم داشتی برات  Urine bag  وصل  کردن و اون خیلی اذیتت میکرد و من یادم رفته بود برات شلوارک ببرم و فقط ی بلوز تو کیفم بود و چون سرهمی تنت بود و هر بار باید از بالا بازش میکردی مجبور شدم سرهمی رو در بیارم و فقط ی بلوز تنت بود و پمبرزچشمک

گفتیم یکمی تو اطراف اونجا راه ببیریمت تا نمونه ادارت رو بگریم و همینطوری تو خیابون وصال راه میرفتیم و هرکی از بغلمون رد میشد با تعجب به تیپت نگاه میکردی نیشخندحدود 2 ساعتی معطل شدیم ولی شما انگار نه انگار کلی بهت شیر و آب دادیم ولی قصد جیش کردن نداشتی در آخر که پمپرزت رو باز کردم دیدم بلــــــــــــــــــــــه کلی خوشحالمون کردی خنده امیدوارم جواب آزمایشات همه خوب باشه به امید خدا.. قراره روز 26 جواب بدن

چون عکسا زیاد بود میزارمشون تو ادامه مطلب


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 21 مرداد 1392 | 17:23 | نویسنده : مامی نرگس |
ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 13 مرداد 1392 | 18:13 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر پاییزی من смайликсмайликماهگیت مبااااااارک

باورم نمیشه 20 ماهه شدی واقعا زود گذشت

امروزبرای چکاب ماهانه بردمت دکتر وبرای اولین بار آقای دکتر از وزنت راضی بود 

ماشالا 9/650  و قدتت هم 83 شده آقای دکتر خیلی راضی بود و گوشو بینی و گلوت رو هم چک کرد و گفت اصلا التهاب نداره و نیازی به  دارو نیست و گفت اگه آبریزش بینیت تا آخر هفته قطع نشد اون وقت باید دارو بدیم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

و اما چیزی که خیلی نگرانشم اینه که دوماه پیش که رفتیم برای چکاپ وقتی دکتر ملاج سرتو معاینه کرد گفت هنوز بسته نشده و اگه تا 20 ماهگی سفت نشد اون زمان برای آزمایش تیرویید و کلسیم و آهن باید بدی smiley

گفت تو این هفته ببریمت البته اگه دارو نداده باشیم و ببریمت آزمایشگاه دانش تو بلوار کشاورز و باید ناشتا هم باشی الهی مامان برات بمیره قرار از دستای کوچولوت خون بگیرین

پس فردا هم میبریمت عکس از مچ دستت برای تراکم استخوان  بگیری فقط امیدوارم هر چیه به خیر بگذره

از این حرفا که بگذریم ی خبر خیلی خوشحال کننده دارم باران خانوم با امروز 2 روز کامل هست که لب به پستونک نزذه و خیلی جالبه برام که خودش دیگه دوست نداره

ماجرا از این قراره که 3 شب پیش باران ازم پستونک خواست و منم دادم دستش و یکمی که میک زد گفت اخخخخخخ اخخخخخ

بعد مجبورم کرد اونیکی پستونکش رو بدم و منم هر چهارتا پستونک دادم دستش و دیدم هر کدومو میخوره میگه اخخخخ اخخخخخخ

وقتی با دقت نگاه کردم دیدم همه پستونکاشو با دندون پاره کرده و چون توش هوا میره بدش میاد اینه که الان دوروزه پستونکا جلوی چشمشه و باران خیلی بی تفاوت از کنارشون رد میشه و اگه یه موقع هم دسش بگیره سریع میگه اخخخخ

البته دیشب خیلی بد  خوابید و تا ساعت 3/5 شب بیدار بود

حتی چند بار خودم پستونکو دادم دسش ولی اصلا نگرفت  ومدام بهونه میگرفت که بریم تو حال یا نانای کنیم و .... در آخر مجبور مون کرد که بیایم تو حال و tv رو  روشن کرد و کلی رقصید و بازی کرد بعد وسط حال خوابش برد

 باران جووووووووونم فکر  نمیکردم  به این راحتی ها از پستونک جدا بشی آخه بیش از حد بهش وابستگی داشتی به جرات میتونم بگم از 24 ساعت شبانه روز 20 ساعتی دهنت بود 

اولین روز جدایی از پستونک 92/5/11 در آخرین روز از 19 ماهگی

البته خودمم دلم میخواست پستونکی رو که با عشق میخوردیش حالا حالا ها داشته باشی دوست نداشتم از نظز روحی ناراحت بشی

به خاطر همین دم دستت گذاشتم

که بدونی هستش  ولی خدا رو شکر خودت سمتش نمیری

الهی دورت بگردم دخترک صبور من

اولش از روی تخت اومدی پایین و همش میگفتی یاماما  یاماما یعنی بیا ماما

ساعت 2/5 شبه و کلی پازل بازی کردی و بعدشم حسابی رقصیدی

 و بلاخره در اولین شب از جدایی با پستونک در کنار اسباب بازیهات ساعت 3/5 شب خوابیدی



تاريخ : شنبه 12 مرداد 1392 | 18:56 | نویسنده : مامی نرگس |

ملوسکم

همانطور که تو پست قبلی هم نوشتم چند روزیه آبریزیش بینی داری و منم شربت دکسترومتورفان پی بهت میدم البته خدا رو شکر امروز خیلی بهتریلبخند

دکتر نبردمت چون خیلی مطبش شلوغ میشه و اگه از قبل نوبت نداشته باشیم چند ساعتی باید بشینیم ولی برای شنبه وقت گرفتم چون وقت چکاب ماهانه هم هست

این روزها خیلی بد اخلاق و غرغرو شدی معمولا 9 -8 صبح بیدار میشی و کمی صبحانه میخوری و ی شیشه شیر بعد میخوابی تا ساعت 11 منم طبق برنامه هر روز تخم مرغ به دست دنبالت را میافتم و زبون روزه انقدر باید باهات مدارا کنم تا ی تخم مرغو بخوری و تا شب چند ین بار این داستانو باهم داریم

بعضی روزها نهار خوردنت تا ی ساعت طول میکشه انقدر هم ماشالا شیطون شدی تا دستم غذارو میبینی در میریچشمک

قبلا میگفتم دندونات کو وقتی  نشونم میدادی ی قاشق غذا دهنت میذاشتمنیشخند ولی الان دیگه این کلک رو فهمیدی و قتی میگم دندونات کو دستتو میگیری جلوی دهنت بعد دندون هاتو نشون میدی خنده

بیشتر روزا سر این غذا خوردنت دیونه میشم مخصوصا این ماه رمضونی که دیگه هیچی...

بابایی شها که میاد خونه دیگه من میرم کنار و بابایی رو با فرمایشات دخملی تنها میزارم و تو هم نامردی نمیکنی وو یکسره میگی اینو بده و اونو بده بنده خدا هم همه رو گوش میکنهچشم

دیشب خیلی باحال بود گفتی آبا و بابایی شیشه آبت رو آورد بعد آب نخورده شروع کردی پشت سر هم گفتی شیش شیش  تا بابایی مجبور شد برات شیر درست کنه تا شیرو آورد گفتی نه نه دوخ دوخ و دوغ میخواستیزبان

علی میگه دوست دارم ی دونه  کوله پوشتی داشته باشم که مخزن داشته باشه و ی طرفش پر از شیر باشه و اون طرفش هم آب تا اینقدر بشینو پاشو نکنم  واااااااااای کلی  خندم گرفت از حرفشزبان

مامانی مثل همیشه این سه شب خونشون مراسم احیا بود و ما هم شب اول رفتیم وتو کلی آتیش سوزوندی و مدام میرفتی کیف مردم رو دستت میگرفتی و اگه  موبایل کسی رو زمین بود بر میداشتی و همش میگفتی الووو سلام یا  سر جوشن کبیر هر کسی جلوش ی شکلات گذاشته بود و بهش فوت می کرد و تو هم میرفتی شکلاتاشونو بر میداشتی  و فرار میکردی همه کلی از دستت خندیدن آخر شب هم خانوم نوحه خونه مداحی میکرد و همه سینه میزدن و تو هم هر بار محکم تو سینه من میزذی و غش غش میخندیدی خلاصه اون شب کلی شیطونی کردی و باعث شد من توبه کنم تا شب های دیگه نرم

چند وقت پیش رفتم پاساژ تیراژه و یدونه پازل چوبی برات خریدم 25000 بابایی وقتی دید گفت ارزش 25 هزارو نداره ی چیزه دیگه براش میخریدی که بازی کنه چون دو روز اول اصلا سمتش نرفتینگران

ولی الان همیشه کنارته هر جا هم بریم با خودمون میبریم و ساعتا مشغولی باهاش و اسمه  بیشتریاشو بلدی و همه رو سر جای خودشون میزاری 

به گیلاس میگی گوجه و انبه میگی عمه و آناناسو ناناس میگی و بقیه رو هم خیلی قشنگ و بامزه میگی مژه

وقتی همه رو چیدی خودت برای خودت دست میزنیتشویق

علی میگه بریم از این پازلا از همه مدلاش بگیریمخنده

 


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 19:15 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام دوستای گلم  نماز و روزه و عبادات همگی قبول لبخند

از همه دوستان که مثل همیشه برام کامنتهای قشنگ گذاشتن و جویای حالمون بودن ممنونم قلب

از همین جا از همه دوستان معذرت خواهی میکنم به خاطر پست لواشک واقعا ای کاش میشد تیکه ای از لواشکو به مانیتور میچسبندوم و همه دوستان فیضی میبردنخنده

این چند روزه نتوستم بیام وبتون و براتون کامنت بزارم ایشالا زود زود میام

متاسفانه باران از دیروز حالت سرماخوردگی داره و کلی آبریزش بینی پیدا کرده و اصلا غدا نمیخوره خیلی بد اخلال شده نمیدونم سرما خوره یا برای دندونشه چون فقط  آبریزش بینی داره مدام دستش دهنشه و آب دهنشم زیاد میره

خدا کنه سرما نخوره چون اصلا طاقت مریضیشو ندارم ناراحت

 



تاريخ : سه شنبه 8 مرداد 1392 | 14:13 | نویسنده : مامی نرگس |

خوشگلم

مسافرت خییییلی بهمون خوش گذشت کلی با نگین وصدف بازی میکردی

وقتی دریا رفتیم کلی برای آب دست وپا میزدی وذوق میکردی عزیزم وقتی گذاشتمت کنار ساحل چهار دست وپا سمت دریا می رفتی

 



سفر نامه
ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 18:00 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام گل یاسم

اول از یه خاطره خیلی خوب و خوش برات میگم(ههههههههه)smiley

 تو ی پست قدیمی برات نوشتم خدا رو شکر زیاد اهل گاز گرفتن نیشخندنیستی ولی اگه هم ی زمانی بخوایی کسی رو گاز بگیری اون نفر از شانسو اقبالمون کسی نیست جز من زبان

بارها  و بارها شده  که آقای پدر به باران جان گفته برو مامی رو گاز بگیر و تو هم مثل ی دختر حرف گوش کن سریع اطاعت کردی و بابایی هم کلی خندیده

و برعکسش کلی من باهات صحبت کردم و یادت دادم که باران جان مامی رو گاز نگیر

برای ی بار هم که شده به خاطردلخوشی مامی بابا رو گاز بگیر ولی تو همیشه میگفتی نه نه نه منم میگفتم اصلا گاز بده چه مامان باشه چه هر بیچاره ای دیگه که باشه

البته خیلی به جناب پدر جان گفتم به این بچه نگو گاز بگیره بده ولی کو گوشه شنوا

و بابایی این موضوع رو همیشه با افتخار هم پیش من و هم پیش بقیه به رخ میکشید مژه

تا اینکه امروز من داشتم با لب تاب بازی میکردم و تو هم بغل بابایی دراز کشیده بودی و یهویی دیدم صدای داد بابایی بلند شد

هم من هم باران جفتمون شوکه شدیم  تعجب

باران زد زیر گریه گریهولی من تو دلم عروسی بود 

تو دلم گفتم خدایا شکرت برای ی بار هم که شده جناب پدر طعم گاز ریزی که باران میگیره رو چشیدخنده

از این روزا برات بگم خیلی بانمک شدی تقریبا دیگه میتونی همه چیو بگی دیروز بابایی تو بالکن بال مرغ کباب میکرد که ی لحظه غافل شد و گفت وای سوخت و و از دیروزه تو هم میگی شوخت شوخت

وقتی میگیم اسمت چیه میگی بارلا

وقتی ماشین ببینی میگی ماشی ماشی

وقتی من علی رو صدا میکنم تو هم مثل من میگی عییییییییییی عییییییییییی

دیشب و پریشب بعد از افطار رفتیم پارک جوانمردان و اونجا  هر شب جشنه

و کلی بهت خوش گذشت شب اول با خانواده من و شب دوم با خانواده بابایی خب عدالت باید برقرار باشهچشمک

 عکساشو میزارم تو ادامه مطلب

این روزا حسابی خوابت به هم ریخته شبا تا ساعت 3 بیداری و روزها تا 1 میخوابی


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 17:57 | نویسنده : مامی نرگس |
ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 17:55 | نویسنده : مامی نرگس |

نفسم

روز 10 بهمن سال 1390 بعد از کلی تحقیق آتلیه سها رو انتخاب کردم وساعت 12 تا ساعت 4 آتلیه بودیم  کلی لالا کردی گریه کردی ولی اصلا نخدیدیی ولی ما عکس های خوبی ازت گرفتیم


 



عکس های آتلیه
ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 17:52 | نویسنده : مامی نرگس |

بارانکمقلب

چی بگم از این روزام که هر روزمون پر از خاطرهای قشنگه به واسطه شمالبخند

این روزا دیگه تقریبا میشه گفت هر کلمه جدیدی رو که بشنوی میتونی بگی البته همیشه با پستونک حرف میزنیچشمک و بیش از پیش به پستونک وابسته شدی ناراحت

تو خونه مدام تلفنو در گوشت میزاری و میگو الووووووووووو سلااااااام عییییییی بسی یااااااااا ( الو سلام علی برام بستنی بخر)

واااااای که عاشق حرف زدنتم خیلی با احساس و با صدای ظریفت همش منو صدا میکنی و جدیدا بهم میگی ماما نه نه و منظورت مامان نرگسه هر بار صدام  میکنی بابایی کلی از دستت میخندهخنده

خیلی دختر مهربون و با گذشتی هستی از همین کوچیکی مشخصه امیدوارم وقتی بزرگم میشی همینطور باشیمژه

وقتی بچه ای  بیاد خونمون و یا خونه کسی بریم اصلا سر اسباب بازی گریه نمیکنی و با همه چی و همه کسی کنار میایی

 

عاشق اینی که خودت لباسالتو بپوشی و ساعاتا با ی جوراب مشغولی تا پات کنی

همین که بابا از سر کار میاد سریع میری سراغ جوراباش و اشاره میکنی که باید در بیاره

این روزها خیلی از لولشک خوشت اومده و همش میگی شه شواک (لواشک) و وقتی لواشک میارم اصلا به منو بابایی مهلت نمیدی و تند تند خودت میخوری نگران

به خاطر دوستان که روزه هستن و ی موقع هوس نکنن عکساشو تو ادامه مطلب میزارم

حالا من گفتم هر کی هوس میکنه نبینه!!!!!!!!!!نیشخند

 


قبل از دو سالگی
ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 17:38 | نویسنده : مامی نرگس |

باران  محصل بارلا                                         علی محصل عییییییییییی 

مامان اشرفمحصلماما اشی                            نسترن محصلنستته

نگین محصل نینین                                            صدف محصل صصف

پرهام محصل په په                                        خاله زهرا محصلعاله یایا

زرد آلومحصل درد آلو                                        بستنیمحصل بسیییی

ماشینمحصل ماشییی                                    نون     محصل اون

آب محصل آباس                                             سوختمحصل شوخت

شیرمحصل شیش                                          بالش محصل باشت

اسبمحصل ابس                                            موزمحصل موس

پستونکمحصلنس                                          نیستمحصلنست

دست محصل دست                                        خوردن محصل ایش

کفشمحصلدبس                                             عروسمحصل علوسی

گوجهمحصل گووووووجه                                     خیارمحصل خخخخخ

 


دیکشنری تلفظ کلمات

تاريخ : يکشنبه 30 تير 1392 | 2:50 | نویسنده : مامی نرگس |


کلاس 1
چگونه جایخی را پر می کنند؟
برگزاری به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید.

کلاس 2
آیا دستمال توالت خود به خود عوض می شود؟
برگزاری به صورت میزگرد و بحث آزاد

کلاس 3
مسوولیت پذیری در قبال بردن یا نبردن کیسه زباله؟
برگزاری به صورت کار عملی و گروهی

کلاس 4
تفاوت های بنیادی بین سبد لباس های کثیف و کف زمین
برگزاری به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلی

کلاس 5
آیا ظرف های غذا می توانند خودشان پرواز کنند و در سینک آشپزخانه فرود آیند؟
برگزاری به صورت نمایش ویدیویی

کلاس 6
گم کردن ریموت کنترل و از دست دادن هویت
برگزاری به صورت کارگاه آموزشی همراه با گروه های پشتیبان

کلاس 7
یادگیری چگونگی پیداکردن چیزها... ابتدا نگاه کردن به سر جایش و بعد زیر و روکردن خانه
برگزاری به صورت بحث آزاد

کلاس 8
حفظ سلامتی... گل آوردن برای همسر سلامتی شما را به خطر نمی اندازد
برگزاری به صورت نمایش اسلاید همراه با نوار صوتی

کلاس 9
مرد واقعی هنگامی که راه را گم کرد از یک نفر سوال می کند
برگزاری به صورت میزگرد و بحث آزاد

کلاس 10
آیا از لحاظ ژنتیکی غیرممکن است که به هنگام پارک کردن ماشین توسط همسرتان ساکت بنشینید؟
برگزاری به صورت شبیه سازی کامپیوتریسوال

کلاس 11
تفاوت های بنیادی بین مادر و همسر
برگزاری به صورت آنلاین و نقش بازی کردننیشخند

کلاس 12
حفظ آرامش به هنگام خرید کردن همسر
برگزاری به صورت تمرینات مدیتیشن و روش های تنفسیلبخند

کلاس 13
مبارزه با فراموشی... به یادآوردن روز تولد، سالگردها و سایر تاریخ های مهم
برگزاری به صورت جلسات شوک درمانیتعجب

کلاس 14
اجاق گاز چیست و چگونه استفاده می شود؟
برگزاری به صورت نمایش زنده خندهخنده

 

برگزاری کلاس برای خانوما با اجازه تمام خانوما تو ادامه مطلبهقهقهه


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 23 تير 1392 | 16:51 | نویسنده : مامی نرگس |

عزیزترینم

دیروز افطاری خونه مامانی بودیم و  چون عمو کیوانینا رفته بودن بیرون ما تا ساعت 2 شب پیش مامانی موندیم تا تنها نباشن

بعد اومدیم خونه  تو مسیر خونه دیدیم کلی ماشینا در رفت و امد هستن

و بابایی گفت انگار نه انگار که نصفه شبه البته ماهم اصلا خوابمون نمی اومد بابایی طبق عادت همیشه گفت چیزی بیرون نمیخوایی ؟

منم چون دیروز با زبون روزه تو وبلاگ آیسا و آیسو جونم عکس بستنی و شیرینی باقلوا دیده بودم بد جوری هوس کرده بودم و از لحظه ای که افطار کرده بودم از یادش بیرون نمیرفتم این بود که به بابایی گفتم بستنی فروشا اگه تا سحر بازن دلم بستنی میخواد بابایی هم با سرعت تمام رفت سراغ بستنی فروشه 

آخ جونمی باز بود و کلی ذوق کردم من بستی میوه ای خریدم و بابایی هم شیر پسته بعد اومدیم خونه

 

 

 

عکسهای کوتاهی مو رو میزارم ادامه مطلب


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 23 تير 1392 | 11:44 | نویسنده : مامی نرگس |

امروز رفتم تو لیست  نتایج جشنواره واااااااااااااااااای

 دیدم باران گلی رتبه 67 داره البته من اصلا براش تبلیغ نکردم  وگرنه هههههقلب

بزار دلمون به همین چیزا  خوش باشه دیگهخنده

ولی همچنان محتاجیم

رای بدین دیگه آخه 67 هم شد رتبه!!!!!!نیشخند

لطفا همین الان به اشتراک بزارین و به همه دوستاتون بگین رای بدن  دیگه

این سه روزه که ماه رمضانه خیلی ضعف شدیدی گرفتم و به سختی روزه میگیرم ناراحتاصلا حال و حوصله هیچ کاریو ندارم ولی هر بار که میام به باران غذا بدم بخوره حواسم نمیشه یه کوچولو طبق عادت همیشه دهنه خودم میزارم چشمکولی بعدش تشنگی برام میاره

(حالا خوبه ناخونک میزنم به غذای دخملی و ضعف دارم وگرنهخنده )

اینم یه عکس از شکلات خوردنش

یه جوری شکلات میخوره که آدم اگه سیرم باشه هوس میکنه چه برسه به اینکه گشنه باشی و دلت شکلاتم بخواد


 



تاريخ : جمعه 21 تير 1392 | 17:30 | نویسنده : مامی نرگس |

باران قشنگم روز یک شنبه مریم جون و آقا بابک شام مهمونم بودن و تو حسابی براشون رقصیدی و دلبری کردی animated smileys wedding 5

آقا بابک دوست بابایی همش میگفت امشب بهترین شبم بود ازبس که تو اونا رو خندوندی

روز دوشنبه هم خاله ندا و طنین جون ( دختر دایی بابا) و خاله ساجده و متین جونم اومدن خونمون و شب هم آقایون تشریف آوردن و ما هم عصری رفتیم تیراژه قرار بود تا ساعت 8 برسیم خونه ولی نمیدونم چیشد که ساعت 8 شد 10 شب و ما سه تا  بدو بدو  کباب تابه ای و برنج پختیم و ساعت 11 شام خوردیم!!!!


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 19 تير 1392 | 15:37 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 18 تير 1392 | 18:18 | نویسنده : مامی نرگس |

گل من امروز صبح رفتیم خونه مامانی و بعد از خوردن ناهار 

تو علی رفتین حیاط و تو شستن فرشها به بابایی کمک کردین .و البته کلی هم آب بازیSprinkler

علی (پسر عمه مهتاب) و بارانم

فرش اتاقتم حتما باید خودت با ی لنگه  دمپایی میشستی

با دقت زیاد مشغول آب بازی

ی دفعه ای دلت خواست بابا رو خیس کنی



تاريخ : جمعه 14 تير 1392 | 20:01 | نویسنده : مامی نرگس |

نازنینم

معمولا هر شب سه تایی میریم پارک و تقریبا هر روز یه پارک جدید رو کشف میکنیمsmiley

 این روزا به قول بعضیا کودک درونم زنده شده فرشته

 شبها که میرم پارک  چون خیلی خلوته منم باتو بازی میکنم و دوتایی کلی تاب سواری میکنیم

تو هم خیلی ذوق میکنی از اینکه منم بغلت تو تاب کناری تاب  بازی کنم و شعر معروف تاباسی رو خیلی قشنگ برام میخونی

یه پارکی هست که سرسره خیلی بلندی داره و پیچ در پیچه منو بابایی نوبتی سوارش میشم و تو هم پایین سرسره منتظر میشینی و شروع میکنی تشویق کردنمون

این روزا خیلی یاد بچه گیام افتادم

یادمه اون موقع وقتی سر ظهر بود یا موقع شام وقتی با مامانم میرفتیم بقالی همیشه میگفتم از این بخر ازون بخر و همیشه دلم بستنی میخواست ولی مامان قبول نمیکرد تا غذا نخوریم بهمون خوراکی بده بخوریم

همون موقع ها پیش خودم میگفتم من اگه بچه داشته باشم اصلا بهش غذا نمیدم ولی تا دلش بخواد خوراکیهای خوشمزه

ولی الان که خودم مامان شدم از ترس باران در فریزر رو باز نمیکنم چون به محض باز شدن همش میگی بس بس (بستنی ) واااای انقدر میگی تا مجبورم میکنی بهت بدم انوقت دیگه به  غذا  لب نمی زنی

یا زمانی که پیاده بیرون میرم کلی راهمو دور میکنم تا سوپرمارکت جلوم نباشه وگرنه میری میچسبی به پفک و چیپسهایی که بیرون چیدن و انقدر میگی ازون ازون که آدم کلی خجالت میکشه من نمیدونم اینا که برای زیر دوسال ممنوعه چرا جلوی دست بچه ها میزارن؟؟؟

ولی دخملم نمیدونم چرا با اینکه کیفیت و تنوع بستی های الان زمین تا آسمون با بچه گیهای ما فرق داره ولی اونا یه مزه دیگه میداد یادمه من همیشه عاشق بستی کیم بودم که تو پاکتهای کاغذی بودقلب بستی های سنتی اون زمان واقعا یه بوی دیگه ای داشت

هم نسل های من  دوران بچه گی خیلی خوبی داشتند اصلا اینقدر بازی های رایانه ای نبود

 و تنها دلخوشیمون کارتون های قشنگی بود که هر روز نشون میداد و با تمام وجود تک تک شخصیتاشون رو باور میکردیم یادمه روزی که مادر پرین مرد من کلی گریه کردم گریه

چند وقت پیشا به یاد کودکی به علی گفتم خیلی دلم میخواد پرینو ببینم علی هم برام CD پرینو تهیه کرد با کلی ذوق یه نسخه رایت کردم و  به نگین بچه خواهرم که 7 سالشه دادمقلب بعد از چند روز پرسیدم خاله جون دیدی پرینو گفت نه خاله از این کارتونهای قدیمی خوشم نمیاااااد...خیال باطل

چه روزایی بود منتظر بوددیم  یکمی آفتاب بره و اجازه از طرف مامان صادر بشه تو گوشه حیاتمون یا جلوی پیاده رو خونمون از اینور تا اونر چادر میزدیم وکلی خاله بازی میکریم  ومنم همیشه نقش بچه رو ایفا میکردم ناراحتچون از هموشون کوچکتر بودم

عصرها هم کلی بازی های دیگه از هفت سنگ و وسطی گرفته تا استوپ آزاد و... 

 ولی الان کمتر بچه ای میبنم که از این بازی ها خوشش بیاد

 ولی گل من امیدوارم هر طوری که بزرگ میشی وقتی به گذشته بر میگردی مثل ما به خوشی ازشون یاد کنی

 

راستی امروز مامان امیر علی (پسرک شیطون ) دعوتمون کرده بود پارک بانوان ساعت 5 بعد ظهر با کلی مامان وبلاگیهای دیگه منم قرار بود حتما برم والبته خیلی دوست داشتم ولحظه شماری میکردم ولی خاله ساجده امروز صبح رفت شمال ومنم حوصله ام  نشد تنها برم از طرفی هم ماشین پلاکش زوجه تنبلی کردم با ماشین بیرون برماوه

عکس دخملی تو شبهای تابستون (پارک)

 



تاريخ : چهارشنبه 12 تير 1392 | 1:03 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام دوستای گلم

قرار شده آتلیه سها جایزه نوروزی بارانو بده

و من موندم بین این دوتا عکس کدومو انتخاب کنم

و سایز عکسی که قرار بهمون بده 100 در 70 و تا توجه به بزرگی عکس دوست دارم هر کدوم بهتره رو چاپ کنم

لطفا شما هم نظر خودتون رو بگید



تاريخ : يکشنبه 9 تير 1392 | 13:27 | نویسنده : مامی نرگس |

نازگلم این روزا  خیلی شیرین تر از قبل شدیقلب

هر بار که آدمو میبینی یه لبخند خیلی دلنشین

مهمون اون لبای قشنگت میشهلبخند

جدیدا یاد گرفتی وقتی از چیزی خوشت بیاد یا ی لباس نو تنت کنی همش میگی وااااااای وااااای

چند روزیه یاد گرفتی هر چی  دستت میدم با صدای ظریف میگی میسی (مرسی)

وقتی شبا میریم پارک همش دوست داری تو محوطه پارک بدو بدو کنی و زیر چشمی هم مارو نگاه میکنی که ببینی دنبالت میایم یا نهچشمک

وقتی میخوام شربت آهن و زینکت رو بدم با یه سرعتی از دستم فرار میکنی که مطمئنم قهرمان دو هم بهت نمیرسهخنده

حساسیت خاصی به وسایت داری و اصلا دوست نداری کسی سرش رو روی بالشت بزارهمشغول تلفن

تو خانواده پدری  همه مادرشوهر رو مامانی صدا میزنن ولی تو سنت شکنی کردی و فقط به من میگی مامانینیشخند

چند روز پیش که خونه مادرشوهری بودیم همش میخواست آموزشت بده که باران من مامانیم و به این بگو نرگس یعنی به من ولی مرغ تو همچنان یه پا دارهخنده

عاشق بابایی و ازون دختر بابایی ها میشی که لنگه ندارهمتفکر

بابایی هر روز که میخواد بره سرکار من باید تو رو یه جوری سرگرم کنم که نفهمی وگرنه کلی پشت در دنبالش گریه میکنیگریه

این روزا دوست داری خودت غذا بخوری و قاشق رو میگری دستت و با اون یکی دستت رو قاشق غذا میزاری و تا میخوای دهنت بزاری کلش میریزه خندهو دوباره ماست رو قاطی آب میکنی و همه رو با هم میریزی زمین  و بعضی مواقع هم قاشق رو میزاری زمین و همه رو  باهم تو خورد زیرندازی میکنی که زیرت انداختمزبان و جالبه حق ندارم دعوات کنمساکت چون جناب پدر میفرمایند اینطوری بیشتر بهش غذا میچسبه  بزار بچه راحت باشه و بعد  دوتایی میرن دنبال بازی و من میمونم و تمیز کردنو و یه دنیا کار ...متفکر

دیشب میخواستیم بریم پارک چون کالسکه خونه مامانی بود مجبور شدیم اول بریم اونجا تا کاسکه رو برداریم و تو کلی گریه کردی که نریم خونشون چون میدونستی قراره پارک برینگران

وقتی نزدیک تاب میشم شروع میکنی آواز خوندن و تند تد برای خودت تاباسی رو میخونی  ولی هر بار که میخوایم از پارک بیرون بیام  دوباره شروع میکنی  الکی گریه کردن و منم سریع پستونکت رو میزارم تو دهنت وبا بابایی دنبال گربه میکنیم و به هوای دیدن گربه تا خونه میارمتنیشخند

دو سه روز پیش ساعت 6 صبح بیدار شدی و طبق معمول همیشه ی شیشه شیر دادم و خوری و خوابیدی و ساعت 9/30 بیدار شدی و به من گفتی مامانی ایش ایش (شیر) منم سریع پاشدم و برات تخم مرغ گذاشتم بپزه چون اگه شیر میخوردی دیگه لب به تخم مرغ نمیزدی این بود که اومدم سرگرمت کنم تا تخم مرغ آماده بشه و تو هم مدام میگفتی ایش ایش الهی بمیرم فکر میکردی متوجه منظورت نمیشم انگشت اشاره خودتو کردی دهنتو و تند تند میک میزدی و میگفتی ایش ایش  یعنی شیر میخوام کلی قربون صدقه رفتم گفتم دخترم میفهمم منظورتو ولی تو هم باید بفهمی اول تخم مرغ !!!!!مشغول تلفن

حالا از اون روز وقتی میخوای منو بخندونی انگشتت رو میکنی دهنتخنده

چند وقتی هم که بلد شدی در یخچالو باز کنی و تا غافل میشم میبینم تو یخچالی  و به زور میارمت بیرونگریه

 

 روز پنج شنبه از صبح رفتم خونه مامان اشرف و خاله زهرا و زندایی مینا هم اونجا بودن عصری همگی باهم رفتیم مرکز خرید سمرقند که خیلی نزذیکه خونه مامان اشرفه اوجا میرفتی و به هر ویترینی که مربوط به تو میشو وایمیستادی و همش میگفتی واایییییییی وااییییییییی

ولی من برعکس همیشه که هر جا میریم یه چیزی حتما برات میخرم این بار خریدی نداشتیم ولی در عوض برای بابایی ی تیشرت گرفتم


ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 7 تير 1392 | 11:12 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلکم بلاخره مروارید 16  هم نمایان شد خیلی جالبه اردیبهشت ما فقط 6 تا دندون داشتی و توی دوماه 10 مروارید به مرواریدای قبلی اضافه شدلبخند

 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 7 تير 1392 | 11:08 | نویسنده : مامی نرگس |

باران من

روز 25 خرداد با خانواد بابایی راهی کلاردشت شدیم و به خاطر شما صبح زود راه افتادیملبخند

  تو هم  کلی تو راه خوابیدی و خدا رو شکر اذیت نشدی خواب زمانی که برای صبحانه نگه داشتیم بیدار شدی و کلی با خوشحالی همه جا رو نگاه میکردیقلب

کلاردشت برعکس همیشه که خیلی سرد بود اینبار هوا گرم بود و من خیلی خوش حال که نمیخواد کلی لباس تنت کنمنیشخند

انتخابات ریاست جمهوری هم تموم شد و مردم خوشحالی میکردن که روحانی رای آوردهلبخند

و بازی ایران و کره رو هم تو کلاردشت دیدیم و بعد از بازی بیرون رفتیم کلی بزن و برقص بود قلب

 

 


سفر نامه
ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 7 تير 1392 | 11:06 | نویسنده : مامی نرگس |

عشق من چند روز پیش با بابایی رفتیم جاده کن سولقان برای خرید شاتوت زبان

و چون عاشق آب بازی هستی تا رودخونه رو دیدی گفتی آباس آباسی و ما هم مجبور شدیم چشمک ببریمت نزدیک رودخونه  ولی وقتی پاتو تو آب گذاشتیم خیلی خوشت نیومد  چون آب رودخونه خیلی سرد بود

عکسهای رودخونه با آقای پدرلبخند

 

این روزا عصرا دیگه پارک نمی ریم چون محوطه پارک خیلی شلوغه و بچه ها خیلی بدو بدو میکنن

و منم تنهایی نمیتونم کنترلت کنم نگران

ولی وقتی بابایی میاد خونه بعد از شام میریم پارک هم ما پیاده روی میکنیمنیشخند هم تو کلی  بازی میکنی و وقتی برمیگردیم خونه از خستگی زیاد آنی خوابت میبرهخواب

دیروز خاله ساجده 50 نفری مهمون داشت و ما به بهونه کمک از روز چهارشنبه رفتیم خونشون  تو  و متین مثل همیشه کلی با هم بازی کردین

و البته کلــــــــــــــــــــــــــــــــی  هم کمکمون کردینخنده

نیروی کمکی کم بود  همین بود که از بچه ها کمک گرفتیم نیشخند متین جونم با جون و دل سنگها رو تی  میکشید و باران خانوم با وسواس گردگیری میکرد

تا اتاقهارو هم تمیز کردین

عمو امیر اعتقاد داره بعد از خستگی زیاد بستنی میچسبه نیشخندو نفری یه دونه بستنی مهمونتون کرد ولی از اونجایی که خیلی تمیز بستنی میخورینچشمک دوباره حموم واجب شدین و ما به اجبار جفتتون رو حموم کردیمخنده

 روز سه شنبه هم خونه خودمون تو آشپزخونه  بستنی مگنوم دادم دستت و یه لحظه  اومدم تو اتاق تا برگردم دیدم تو وسط پذیرایی نشستی ولی بستنی دستت نیستتعجب

هر چقدر خونه رو گشتم پیدا نکردم همش میگفتم باران بستنی کو ؟ سوالتو هم دستات رو بازی میکردی میگفتی نیس نیشخند

بعد از کلی گشتن و حرص خوردن متفکرکه آخه خدا کجاس این بسنی الان آب بشه ....

همون لحظه گفتی ماما آب و پاشدی که بهت آب بدم دیدیم ای وای من نشستی رو بستی  انقدر عصبانی شدم کلافهو سریع اومدم فرشو پاک کردم تا لکش نمونه یادم رفت عکشو بندازمناراحت

 

دیرو خونه خاله ساجده به روش جدید شیر میخوردی

علیرضا جون و آرمین جون پسر عمه های متین که دیروز کلی باهات بازی کردن قلب

و طنین بامزه که نوه دایی بابا میشه و چشماشو بسته وقلب ملینا خوشگله نوه خاله بابا که تمام حواسش به بچه ها بود قلبو آرمان جان نوه دایی بابا که فوق العاده پسر مودب و آرومیهقلب

فردا  میریم شمال  با خانواده بابایی و با کلی عکس میام خدمتتونلبخند



تاريخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 13:36 | نویسنده : مامی نرگس |

عزیز دل من

این روزها مامان علاقه شدیدی به خوردن پفک و بستنی لواشکی پیدا کرده قلب

و چون اینا برات ضرر داره و تا به حال نگذاشتم بخوری ولی همین که میبینم خوابی  یا ی فرصتی پیش بیاد سریع چندتایی پفک دهنم میزارم چشمک

وای که چقدر میچسبه مخصوصا اگه قایمکی باشه بعضی روزها که دو اتاقت مشغول بازی هستی خیلی آروم جلد پفکو باز میکنم ولی از اونجایی که تیزی یهو عین ... جلوم ظاهر میشی

منم ی دونه بیسکویت میدم دستت و توهم سرتو میندازی پاینو میری دنبال بازیت و جالب اینه که بیسکویت هم نمیخوری ی بار که بابایی خونه بود و همین جریان پیش اومد انقدر سریع از اتاقت بیرون اومدی که بابایی دلش به حالت سوخت یه دونه پفک داد دستت و انقدر با اشتها خوردی و دهنت همچین باز میشد که من تا به حال همچین اشتهایی  رو از تو ندیده بودم تعجب

چند روز پیش که کل خونه رو  تازه تمیز کرده  بودم ی دسمال انداختم و بستنی دادم دستت ولی از اونجایی که دوست داری عین آدم بزرگا رو مبل بشینی بخوری در بالاترین قسمت خونه مشغول بستنی خوردن شدیزبان

 بعد از از هر بار بستنی خوردن حتما باید حموم بشیخوشمزه

وقتی میگم بابا کو حتما باید سرتو کج کنی و نشونش بدی

و میگم باران کو . دستات رو میزاری رو چشمت و میگی ایناااااااا

و وقتی ی نفر که خونمون نباشه و بگم باران کو میگی نیس

همچنان مثل گذشته مهارت کامل تو خوردن پستونک داری و وقتی پستونک دهنت باشه با شدیدترین جیغها و عطسه و... از دهنت جدا نمیشهخنده

تو چندتا پست قبلی گفتم پستونکی که میخوری

الان به لطف ...شده 40 هزار تعجب و بعد از این که از مشهد اومدیم  پستونکات یکی یکی گم شده و هر چقدر که گشتم پیدا نشد که نشد و الان از 6 تا پستونک فقط 2 تا موندهنیشخند

چند باری بعضی از وسایلت رو می دیدم که افتاده تو سطل زباله و فک میکردم خودم حواسم نبوده قاطی زباله ها گذاشتم متفکر

تا اینکه دیروز حواسم بهت بود دیدم قاشق پلاستیکی غذا خوریتو که خیلی هم دوستش داری رفتی در کابینت رو باز کردی و انداختی تو سطل زباله همون موقع مچتو گرفتم گفتم بارااااااااان چیکار میکنی

یه خنده ملیحی تحویلم دادی و گفتی آغاله آغاله (آشغاله) همون لحظه فهمیدم که چه اشتباهی کردم این چند وقته دنبال پستونکات بودم‍!!!!!قهقهه

 

باران بستنی به دست بدو ... مامان بدوخنده

همیشه از دستت کمک میگیریزبان



تاريخ : سه شنبه 21 خرداد 1392 | 1:58 | نویسنده : مامی نرگس |

بارانم قلب

این روزها وقتی عصر میشه نه من نه تو دلمون نمیخواد که خونه بمونیم و هیچ جایی هم بهتر از پارک نمیتونه دخملی رو شاد کنه به خاطر همین عصر که میشه دوتایی میریم پارک بامن حرف نزن

و البته بعضی  از روزها مامانی یا عمه یا خاله بهمون ملحق میشن و خدا روشکر خونه هامون بهم نزدیکه و تند تند همدیگرو میبینیم

دیروز هم بعد از کلی کار خونه بشور وبساب رفتیم پارک و مامانی هم همراهمون اومد تو پارک بودیم که یهو عمه مهتابینا رو هم دیدیم و دوباره کلـــــــــی بازی کردی

همون جا بودیم که دیدیم نمایش عروسکی برای بچه ها گذاشتن و خیلی مراسم شادی بود

  تو هم اولش کلی خوشت اومد و با همه بچه ها دست دسی میکردیتشویق

ولی یهو یه آقا که خودش رو شبیه گربه درست کرده بود اومد پیش بچه ها و نمایش بازی میکرد تا اینو دیدی از ترس شروع کردی گریه کردنوگریه و مجبور شدیم دوباره به محوطه بازی برگردیم ولی خوبی که داشت این بود که محوطه بازی خالی از بچه ها بود و یه دل سیر تاب بازی کردیچشمک

اینم از عکسها (مامان خبرنگار مثل همیشه دوربین به دستهنیشخند)

اینجا داشتی تماشا میکردی

از این آقا گربه ترسیدی

با بغض نگا میکردی


اینجا هم میگم باران مامانو بترسون و اینجوری منو میترسونیزبان

 

اگه بگم واااااااااااااااااااای ترسدم کلی از ته دلت میخندی



تاريخ : يکشنبه 19 خرداد 1392 | 18:01 | نویسنده : مامی نرگس |

روز شنبه 11 خرداد دوتایی  با کالسکه رفتیم خرید و بعد پارک که مامانی هم به هوای دیدن شما همراهمون اومد

این روزا خیلی از پارک خوشت میاد و همش دوست داری از پله های سرسره به تنهایی بالا بری و خودت سر بخوری  منم نمیزارم چون بچه های  دیگه بدو بدو میکنند و منم نگران میشم که نکنه خدایی نکرده بیفتی پایین

ساعت 8/5 شب  رسیدیم خونه ولی انگاری از تاب سواری سیر نشده بودی چون مدام لحافت رو میاوردی و سط حال پهن میکردی و میگفتی تابا تابا  ومنم باید اطاعت میکردم وگرنهگریه

و این ماجرا تا ساعت 1 شب طول کشید و در آخر بابا عصبانی شد و لحافت رو قایم کرد ولی انقدر گریه کردی و گفتی بالشت بالشت (چون به لحاف بالشت میگی) دوباره مجبور شدیم بهت بدیم و با بغض لا لا کردیناراحت


لحافو دور خودت میپیچی و همش میگی تابا تابا

البته اینم بگم تو تقصیری نداری  یه یار که بابا خونه بود تو رو گذاشتیم وسط لحاف و خودمون دو طرف لحاف گرفتیم وتابت دادیم و تو هم که پایه این جور چیزایی دیگه بی خیال نمیشی و کار هر روزمون شده به قول بابایی کلــــــــــــــــــــــــــــی بازوامون قوی شدهچشمک

روز یک شنبه 12 خرداد

زمان واکسن 18 ماهگیت بود و چند روز قبلش که دکتر بردمت دکتر کلی ما رو ترسوند و گفت سخت ترین واکسنه و ممکنه بچه خیلی تب بکنه و گفت که اگه لازم بشه باید از شیاف استفاده بکنیمتعجب

صبح ساعت 8/5 استامینوفن بهت دادم و یکمی که گذشت شیر خوردی رفتیم و چون همزمان با واکسن پرهام بود دوتایتون رو بردیم مرکز بهداشت

وکلی نشستم تا نوبتمون شد که خانمه گفت واکسن 3 تا بیشتر نیست و فقط سه نفر بمونند ولی از شانس همون موقع نوبت ما بود همین که رفتیم تو اتاق به پرستاره گفتم باران 18 ماهشه و پرهام 12 ماهشه

خانمه گفت فقط یه دونه واکسن مونده و منم به زندایی گفتم بزاره باران بزنه چون دارو خورده این بود که ما اول رفتیم و منو بابایی سه بار گفتیم 18 ماهشه ولی خانمه انگار تو یه عالمه دیگه بودفرشته

چون وقتی واکسن دست بارنو زد من ملافه پهن کردم که به پاش هم بزنه خانمه گفت نمیخواد واکسن پا که نداره منم گفتم آخه 18 ماهگی که باید به پا بزنی گفت مگه 12 ماهش نیست؟تعجب وااااااااااااااااااااااااای منو میگی فقط دلم میخواست خفش کنم انقدر عصبانی شدم که نگو ...

بعد یه واکسن دیگه رو پات زد ولی من همش عصبانی بودم ونگران که نکنهاسترس  یه موقع اشتباه کرده باشه و چند باری ازش پرسیدم که گفت فرقی نمیکنه

خدا رو شکر اصلا تب نکردی و حتی پا درد هم نگرفتی نمیدونم علتش چیه سوالفقط امیدوارم که درست زده باشهلبخند

 

پرهام و باران در انتظار واکسن در مرکز بهداشتچشمک

 

روز دوشنبه عصری با عمه مهتابینا و مامانی رفتیم پارک جوانمرد و تو و علی کلی بازی کردین

 

روز 14 خرداد هم با مامانی و عمه و عموینا دوباره رفتیم پارک جوانمرد و اینبار بابایی هم همراهمون بود و بساط شام بردیم ومنم آش دوغ درست کردم

ولی همون سرسره بزرگه که دیروز چند باری سوار شدی دوباره سوارت کردیم و خیلی بدجور  تو سر سره  تعادلت رو از دست دادی   وبا سر و صورت پایین اومدی خدا رو شکر اتفاقی نیوفتاد ولی خیلی حالمون گرفته شد و هیچ عکسی از اون رو نداختیمناراحت

حالا که فکر میکنم خیلی اشتباه کردم که اجازه دادم روز اول هم سوار بشی چون اصلا مناسب سنت نبودمتفکر

روز 15 خرداد چون بابایی تا ساعت 4 بعد ظهر خونه بود رفتیم برات سه چرخه خریدیم و از اونجا رفتیم پارک شهر

با هر ترفند و کلکی که بود یه تخم مرغ به خوردت دادیمچشمک

بعد از تخم مرغ آب خیلی می چسبهنیشخند

الهی قربونت برم که با دقت جو جو ها رو نگا میکردیقلب

روز 15 خرداد عصری مامان اشرف زنگ زد و گفت شب بریم پارک جوانمرد( تا سه نشه بازی نشه)قهقهه و چون بابایی میخواست بره مغازه من همراهشون رفتم و کلی بهمون خوش گذشت ولی حیف که بابایی نبودناراحت

سه تا همبازیقلب

عمو حسین (شوهر خاله زهرا) و باران

دایی محمد و پرهام جونم

 جای بابایی خیلی خالی بود قلب



تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | 16:04 | نویسنده : مامی نرگس |

عزیز دلم ما تو این مسابقه از طرف دوست عزیزم سارا جان مامان شیدا خوشگله دعوت شدیم

1- بزرگترین ترس زندگیت چیه؟ از دست دادن عزیزانمناراحت

2- اگر 24 ساعت نامرعی میشدی چیکار میکردی؟ کلی خونه بود که باید سر میزدم فک کنم 24 ساعت کم میاوردمنیشخند

3-اگر غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یکی از آرزوهاتو داشته باشه آن آرزو چیست؟   من زودتر از عزیزانم بمیرم

4-از میان اسب و پلنگ و سگ و گربه وعقاب کدامیک را بیشتر دوست داری؟هیچ کدوم چون من به طور کل از همه حیوانات میترسمنگران

5-کارتون مورد علاقه کودکی؟حنا دختری در مزرعه

6-در پختن چه غذایی تبحر نداری؟فسنجون و دلمه و ....

7-اولین واکنشت به هنگام عصبانیت؟ گریهگریه

8- با مرغ و دریا و اورانیوم جمله بساز؟این چند روزه هر وبلاگی میرم لب دریا مرغ  با طعم اورانیوم میخورن

9 - دو بیت شهر که خیلی دوست داری؟متفکرمتفکر....یه توپ دارم قلقلیه  سرخ وسفید و آبیه ....( بهتر از این یادم نبود)

10-اگه بخواهی با تونل زمان فقط به یک روز از گذشته حال و آینده سفر کنی آن روز کدام است؟

گذشته اولین روزی که علی رو دیدم ماچ

حال همین روزایی که داریم و آینده روز عروسی باران جونمقلب

11ـچه رنگی هستی؟فقط آبی

12-اگر قرار باشه از ایران بری کدام کشور رو برای زندگی انتخاب میکنی؟ اسپانیا

13-بهترینsms موجود در اینباکس گوشیت چیه؟ خیلی خصوصیه نمیتونم بگمزبان

14-اگر قرار باشه سه نفر از آشناهاتون رو برای امشب دعوت کنی کی هستن؟ اصلا امشب حسش نیستچشمک

15-اگر قرار بود یک کلمه رو از لغت نامه زندگی حذف کنی اون کلمه چیه؟مرگ

16ـکسی رو که بخوای ملاقات کنی؟ عمو کمالبغل

17 ـ اسم دیگه ای برای وبلاگت انتخاب کن؟ بارانم همیشه با من بمانقلب

18-خودت رو شبیه چه میوه ای میدونی؟نمی دونم ولی دوست دارم مثل هلو باشمقهقهه

19-سه خصوصیات اخلاقی بدت؟خیلی زود باور .زود رنج و حساسچشمک

20-کاشکی؟ سیمین زنده بودناراحت

منم طبق روال مسلبقه سه تا از دوستانم رو به مسابقه دعوت میکنم

الهام جونم( سکوت الی)

نازنین جونم(دل نوشته های دختر مردادی)

ّّعاطی جونم( نی نی کوچولومون)



تاريخ : چهارشنبه 15 خرداد 1392 | 17:56 | نویسنده : مامی نرگس |

دیروز تولد پرهام جون بود و ما از روز چهارشنبه رفتیم خونه مامان اشرف تا کمک زندایی مینا بکنیم

البته زندایی خودش همه کاراها رو کرده بود و ما بیشتر برای دور هم بودن جمع بودیمچشمک

دیروز تو مراسم تولد خیلی دختر خوبی بودی و با وجود سر و صدا زیاد یه مدت 2 ساعت خوابیدی و از

زمانی هم که بیدار شدی مشغول رقصیدن بودیهورا

 

پرهام جونم تولدت مبارک

قبل از اومدن مهمونا باران مشغول تمرین رقص تشویق

مرسی صدف جونم که بهم رقصیدنو یاد دادیبامن حرف نزن

عروسک قشنگم

دالیزبان

همه عروسکامقلب

همیشه پا تو کفشه بزرگا میکنی!!!!!!چشمک



تاريخ : جمعه 10 خرداد 1392 | 17:48 | نویسنده : مامی نرگس |

فرشته نازنین مامانفرشته

روز یک شنبه به خاطر سرفه هایی که میکنی بردمت دکتر البته وقت چکاب 18 ماهگی هفته دیگه ست ولی  گفتم زودتر بریم تا بدتر نشی

بلاخره با تلاشهای فراوان من  و همکاری جیب بابا چشمک200 گرم وزن اضافه کردی و 9100 شدی خدایا شکرت بای بای

تو این چند ماه وقتی صبح از خواب بیدار میشی یه تخم مرغ کامل به خوردت میدم البته بماند که تمام خونه رو دنبالت میکنم تا قاشق قاشق دهنت بزارم 

چند وقتیه اصلا  دیگه پنیر نمیخوریناراحت

یکم که میگذره ی قاشق سمنو پاستوریزه میدم میخوری البته همه چی به  زورکلافه

بعد موقع ناهار میشه و از غذایی که  برای خودمون درست کردیم بهت میدم که کل زندگیمون غذا میشه چون باید تو یه ظرف جداگانه برات بریزم و تو هم با اون غذا بازی کنی و لا به لای خندهات ی قاشق غذا بزارم دهنت میدونم خیلی روش بدی هست ولی اصلا چاره ندارم چون در غیر این صورت نمیخوریآخ

بعد  ویتامینها که اونم داستانیه  برای خودش و آبمیوه هم خیلی دوست داری به شرطی که دست خودت باشه ویکم خودت بخوری و یکم به فرشها بدی بخورهخنده

خیلی روزها سوپ با قلم یا بلدرچین درست میکنم که لب نمیزنی و منم که حیفم میاد بریزم دور همشو خودم میخورم چشمک اگه همینطور پیش بریم فکر کنم بترکم .... ولی نه چون با حرص میخورم گوشت نمیشه تو تنمقهقهه

و بعد از خوردن شیر دو ساعتی لا لا میکنی خواب

و وقتی بیدار میشی من مثل ی سر آشپز مشغول کباب پختنم و تنها غذایی که خودت با اشتها میخوری همین کبابهقلب

و دوباره شیر میخوای و بعد آجیل آسیاب شده میدم و اگه بخوری که نمیخوری یکم میوه

و دوباره وقت شام میرسه و من بشقاب به دست دنبالت راه میافتم

و بعد از خوردن شام دیگه کاریت ندارم تا فردا صبح آزادینیشخند

 

دکتر این سری خیــــــــــــــــــــــــــــلی منو ترسوند به قول بابایی زندگیمون همش شده استرسناراحت

دکتر گفت ملاج بچه باید تا 18 ماهگی سفت بشه که برای باران هنوز سفت نشده و گفت تا 20 ماهگی صبر میکنیم اگه سفت نشه باید یکسری آزمایشات بده ممکنه کمبود کلسیم داشته باشه

تو این یک ماه ونیم 6 دندون در آوری تشویق

و 12 تا مروارید خوشگل تو دهنت گذاشتی

البته فک کنم با این 12 تا دندون خوشگلت 120 موهای من سفید شدهچشمک

دیشب خونه دوست بابایی رفتیم اونجا خیلی بد اخلاق بودی و کافی بود  عمو بابک نگات کنه شرع میکردی گریه کردنو گریه

و خاله مریم هم که دو ماهه بارداره معلومه حسابی ترسیده بود و میگفت همیشه بچه گریه میکنهخنده

 

عکسهای جامانده از خونه خاله ساجده

خوردن صبحانه به قول خاله ساجده دهنتو باز میکنی همین که قاشقو میاریم جلو دهنت بسته میشهنیشخند

خودتو به خواب زدی که متین بخوره؟!!!!چشمک

و بازی اتل متل

 اجرای کنسرت دو خواننده پاپ ایرانیقلب

اول باران میخونه و متین نوازندگی میکنه

بعد باران هم میخواد بخونه و هم ساز بزنهخنثی

و متینم زیر بار حرف زور نمیرهتشویق

و میکروفونو با قاطعیت از باران میگیره

دو خواننده نو نهال دعواشون میشه

و باران پیروز میشه و  با خنده میخونههورا

و دوباره میکروفون دست متین میوفته و کاملا جدی میخونه

ای واااااااااااااااااااااااااااااااای من

هایپر استار روز شنبه

وقتی میگم باران مامان کو اینجوری نگام میکنی

 باران عصبانی از اینکه چرا بیشتر نموندیم

از اونجا رفتیم خونه مامانی و ی سر به اردکهای نسترن زدیم

نااااااازی

 چون دستت رو میخوره خوشت میاد و میخندی

 



تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 17:31 | نویسنده : مامی نرگس |

روز پنج شنبه 92/3/2 با مامانی نی نی وبلاگی ها و نی نی سایتی ها  ساعت 3  قرار داشتیم

 صفورا جونم مامان آوا  زحمت کشیده  و ما رو به باغ پدر بزرگش دعوت کرده بود

منو تو هم صبح رفتیم خونه خاله ساجده و بعد از  اینکه کلی بازی کردین ناهار خوردیم رفتیم باغ

شما  تو خونه لا لا کردی و اونجا کلی سرحال بودی و بازی کردی  ولی متین تو راه لالا کرد و  وقتی  اونجا رسیدم یکی دوساعتی خوابید

 

کلی نی نی همسن و سال هم بودن واقعا کنترل کردنشون سخت بود

همه بچه ها دنبال هم بودن و میخواستن اسباب بازی های همدیگرو بگیرین

همه به دنبال ی توپ

متین بعد از بیدار شدن

باران به دنبال کشف جاهای جدید

عزیزم این توپولو خیلی یاحال بود

اصلا نمیشد یه عکس دسته جمعی از بچه ها بگیریم

باران و آوا جونم که خیلی دختر آروم و  دوست داشتنیه

باران نمیزاره مامانش یه عکس هنری ازش بگیره تمام فکرش پیش بچه هاست

مامانا

آرمیتا و متین

بدون شرح!!!!!

پسرا مشغول آب بازی

و آرمیتا جونم نخواست که از پسرا کم بیاره پا به پای اونا آب بازی کرد

ذوق آرمیتایی

باران به دنبال پیشی

دخملی بیخیال هم نمیشه

دالیییییییییی پیشی

 خیلی بهمون خوش گذشت 

صفورا جونم خسته نباشی و مرسی از دعوتت



تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 11:21 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسک مامان

چند روز پیش منو خاله زهرا و زندایی مینا تصمیم گرفتیم متفکریه شب آقایون رو به مناسبت روزشون شام مهمون کنیمفرشته

اونا هم نامردی نکردنو از تصمیممون کامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا  استقبال کردنزبان و این بود که دیشب همگی رفتیم رستوران پدیده مهمونه خانوماچشمک

 

 



تاريخ : دوشنبه 6 خرداد 1392 | 19:40 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسک قشنگم

دیشب دوتایی رفتیم مغازه بابا

کلی اونجا شیطونی کردی و دلبری قلب

نزدیک مغازه بابا یه اسباب بازی فروشی بود که میرفتی با حسرت عروسکارو نگاه میکردی و همش با صدای بلند میگفتی نی نی

هر کی ندونه فک میکنه هیچی نداری دلش برات میسوزه چشمک

خلاصه بردیمت داخل مغازه تا یه عروسکی برات بگیریم کلی ذوق کردیخنده و نمیدونستی کدومش رو انتخاب کنی از یه طرف یه کالسکه (اسباب بازی) دستت بود از طرفی هم بادکنک و وسایل شن بازی و...

بلاخره یه عروسک به اسم مستر دماغ برات خریدم که فقط برای 5 دقیقه عزیز بود

وقتی اومدیم سوار ماشین بشیم یه محوطه بازی بود که بردیمت اوجا کلی ذوق زده شدی و باد سردی هم میاومد از ترس اینکه سرما نخوری سریع برگشتیم و تو هم کل راه رو گریه کردی گریه

بعد بابایی جلوی یه شیرینی فروشی نگه داشت و این کیک رو به مناسبت بیست وهشتمین  سال تولدم گرفت

البته یه کیف چرمی هم که دوست داشتم برام کادو گرفت منم کلی خوشحال شدم از اینکه بابایی یادش نرفته بود خنده

دیشب تو خونمون یه جشن سه نفره گرفتیمهورا

کلی برامون رقصیدی و شمع ها رو فوت کردی

 

تا کلی بعد باید شمع بازی میکردیم همش شمع میزاشتیم و شما فوت میکردی

 

الهی بمیرم در آخر هم قسمت پلاستیکی که ته شمعه رو زمین افتاده بود و تو پات رو روش گذاشتی کلی از درد گریه کردی گریه

تا دو ساعت بعد وقتی داشتی بازی میکردی میگفتم باران پات چی شده سریع قیافه ناراحت میگرفتیناراحت و الکی گریه میکردی و وقتی میدیدی منو بابایی نگات میکنیم و میخندیم تو هم الکی شروع میکردی خندیدنوقهقهه

دوستای گلم ممنونم از کامنتاتون مرسی که همگی تولدمو تبریک گفتین دوستتون دارم ببخشید اگه تک تک جواب ندادم



تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 16:07 | نویسنده : مامی نرگس |

عشق من

روز سه شنبه رفتیم خونه مامانی تا  برای شستن میوه و... کمکشون کنیم

چون روز چهارشنبه  مراسم مولودی خونشون بود 

کلی با جوجه اردکهای نسترن بازی کردی

بابایی خیلی دوست داره برای تو هم بگیره ولی من اصلا خوشم نمیاد  و هرگز قبول نمیکنممممممممم

 

کلی با عشق نگاشون کردی

جوجه اردک از گل جورابت خوشش اومده بود و همش دوست داشت نوک بزنه

تو هم خیلی خوشت نیومد  وهمش میخواستی پاتو جایی بزاری که نتونه نوک بزنه

الهییییییییییییییییییییییییییییییی قربون اون خنده ات

وقتی جوجه بیخیال شد اینبار تو ول کن نبودی

 

روز چهارشنبه و مراسم مولدی

 

محبت های بی دریغ متین جونممممممم

و نگاه های ...... طنین جونمممممم

با صدای رعد وبرق هر سه تایی  به سمت پنجره برگشتین

از اونجا خاله ساجده ومتین جون اومدن خونمونو شما دوتا وروجک تا پاسی از شب بازی کردین

دیروز با کلی از مامانای نی نی سایتی و نی نی وبلاگی قرار داشتیم که تو پست بعدی عکساشو میزارم

و امروز روز پدر هست و من این روز رو به همه پدرهای دنیا تبریک میگم

علی جونم روزت مبارک



تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 15:58 | نویسنده : مامی نرگس |

اول از همه از دوستای گلمون تشکر میکنم که به خاطر محبت های زیادی که به منو دخملی دارنلبخند

  واقعا خیلی از روزها وقت  کم میارم  نمیتونم پاسخ همه دوستانو تو وبلاگ خودشون بدم

  و یا به وبلاگشون سر بزنم ولی  وقتی  میام میبنم همونهایی که من اصلا نتوستم براشون حتی یک پیام بزارم بازم برام کلی کامنت گذاشتن و مثل همیشه شرمنده ام میکنن خجالتواقعا همتونو دوست دارم و ایشالا بتونم جبران کنمقلب

به نظرم  مادر بودن خیلیییییییییییییی سخته

یعنی تمام وقت آدمو میگیره وقتی تو خونه هستیم دلم برات میسوزه چون همش میری لباساتو میپوشی و میری جلوی در و شروع میکنی بای بای کردن که بریم بیرون همین که میبرمت بیرون یه بادو طوفانی میشه که نگو و پشیمون میشم میگم واااااااااااااای دوباره سرما میخوره

 این روزها خیلی برای تغذیه باران تلاش میکنم و غذاهای متنوع درست میکنم تا شاید کمبود وزنی که داره جبران بشه یه خاطر همین اکثر اوقات مشغول پخت و پزم

دختر گلم این روزها خیلی بامزه تر و مهربونتر از قبل شدی وقتی باهات حرف میزنم انگاری همه چیز رو درک میکنی

صبح ها وقتی تو جاتی کافیه من یه تکونی بخورم فک میکنی بیدار شدم و سریع میخوای از تخت بیای بیرون

کلی تلاش میکنی تا بتونی بیایی بیرون

وقتی میبینی  تلاشت بی فایده هست زودی تسلیم میشی

میگم باران چشمات کو سریع چشماتو میبندی

عادت کردی وقتی شیر میخوای میری به یخچال تکیه میدی و همش میگی گند گند تا قند رو بدم بعد خودت باید بندازی تو شیشه و بعد من شیر میریزم و شروع میکنی به خوردن

تا غافل بشم قند رو میزاری دهنت

روز جمعه 27 اردیبهشت تمام خاله ها و دختر خاله های خودم که حدودا 20 نفری هستیم برای ناهار دعوت کرده بودم خیلی خوش گذشت و تو هم خیلی دختر خوبی بودی

 آخر مهمونی انگاری یه زلزله هشت ریشتری اتاقت اومده بود

و اما امروز صبح که بیدار شدی مستقیم رفتی سراغ آشپزخونه من رفتم که پمپرزت رو بیارم برای تعویض هر چی صدا زدم باران باران دیدم صدایی ازت نمیاد و قتی اومدم آشپزخونه دیم ترافل برداشتی وکلی خوردی تا منو دیدی از ترست کلی تعارفم کردی

امروز ظهر هم با بابایی رفتیم دریاچه چیتگر که به تازگی افتتاح شده جای قشنگی بود و کلی بازی کردی

آماده برای قایق سواری

یه پشه هم کلی صورتت رو دون دون کرده از بس که شیرینی

بابایی اینجا منو صدا کرد تا برگشتم ببینم چی میگه این عکسو ازمون انداخت

تا آب رو دیدی با سرعت خیلی زیاد سمتش دویدی

کلی آب بازی کردی

اینجا آب قطع شد و همش میگفتی آب نیس نیس

به این کوچولوها هم توضیح میدی که آب نیس

میگم باران بریم اینجوری قهر میکنی

باران جونم دکترت گفته باید روزی 100 گرم گوشت قرمز بخوری و منم هر روز عصر که از خواب بیدار میشی این کباب چنجه زعفرونی خوشمزه رو برات درست میکنم و تو میخوری و عاشق خوردن گوجه و پیازی به همراه کباب



تاريخ : يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 | 22:10 | نویسنده : مامی نرگس |

نازنین من

در تاریخ 15 /2 92 ساعت 8 شب حرکت قطار بود و ما نیم ساعتی زودتر تو راه آهن بودیم

بازی استقلال و فولاد هم بود و کلی جمیعت تو را ه آهن خیره به tv بودن آخه اگر استقلال بازی رو میبرد قهرمان میشد و از اونجایی که من عاشق فوتبال و البته استقلالم دوست داشتم که بازی رو ببینم ولی تند تند اعلام میکرد که باید سوار قطار بشیم

این بود که سوار قطار شدیم و نتیجه بازی رو از خاله زهرا پرسیدم و اونم گفت که اسقلال قهرمان شدقلب

وقتی سوار قطار شدیم خیلی استرس داشتم که نکنه ی موقع اذیت بشی

ولی خدا رو شکر خیلی خوب بودی

همین که سوار شدیم چون اولش خیلی گرم بود لباستو در اوردم و تو کلی خوشحال شدی

کلی عروسک بازی کردی و بعد از خوردن شام و کلی بازی تا صبح لا لا کردی

تا غافل میشدم tvرو خاموش میکردی

ساعت 8 صبح رسیدم مشهد و محل اقامتمون هتل اطلس بود

هر بار که میخواستیم از لابی هتل رد بشیم تو گیر میدادی که باید بری و تو این قسمت بشینی و به من بعد بابا و بعدبه مامان بزرگا میگفتی ایش ایش یعنی بشینیم و کار هرروزمون شده بود نشستن تو این قسمت

عکهای باران گلی تو حرم

سر هر وعده غدا که میشد من ناراحت بودم

و به زور باید بهت غذا میدادم

فقط میخواستی هرچی رو میز هست بریزی زمین

یه روز هم بردیمت باغ وحش

کلی دوست داشتی و براشون ذوق میکردی

خاله کوچیکه من (خاله افسانه ) تو مشهد زندگی میکنه و کلی از قبل بهمون گفت که بریم خونشون ولی چون فاصله خونشون تا حرم خیلی زیاده ما قبول نکردیم ولی ی روز بعد از نماز ظهر رفتیم خونشون و تا آخر شب اونجا بودیم

اینم عکس آریا جونم (پسر خاله) که خیلی بانمکه

بعد از کلی آتیش سوزندن دوتایی با هم مشغول شیر خوردن شدین

خیلی باحال بود و همگی تو حال بودیم که یهو دیدم آریا و باران تلمبه به دست اومدن  پیشمون   آریا تا منو دید گفت خاله دارم بچت رو گنده میکنم و داشت با تلمبه تو رو فوت میکرد  من اولش متوجه منظورش نشدم ولی بعد دیدم تلمبه رو گذاشت پشتت و شروع کرد فوت کردن

کلی همگی خندیدیم

تو قطار هم موقع برگشت دختر خوبی بودی و لی متاسفانه از دیروز که رسیدیم سرما خوردی

و امروز صبح بردمت دکتر و  یکسری  دارو داد


سفر نامه

تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | 17:18 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلکم

چهارشنبه که روز مادر بود رفتیم خونه مامانی 

کلی اونجا با علی (پسر عمه مهتاب) بازی کردی و بدو بدو تو حیاط

منم همش میترسیم بخوری زمین این بود که  دنبالتون می دویدم و تو هم خوشت اومده بود وکلی از ته دلت میخندیدیقهقهه

 

باران  و علی کوچولو

 

این همون خنده هاییه که میگم از ته دله

تا خسته میشی ولو میشی رو زمین

تو این عکس خودت رفتی رو پله نشستی بعد اشاره کردی به علی که اونم بیاد پیشت

  

 بعد طبق روال همیشه یه سری هم زدین به گلخونهقلب

 

روز پنج شنبه

رفتیم خیابون بهار چون یکی از لباسات بزرگ بود برات عوض کردم

و از اونجا که میومدیم رفتیم فرحزاد و یه نهار خوشمزه خوردیم و عصری بود که رفتیم خونه مامان اشرف اونجا کلی با بچه ها بازی کردی و آتیش سوزوندی


الهی دورت بگردم چند روزیه یاد گرفتی سوت بزنی و انگشتاتو میکنی دهنت و ادای سوت زدنو در میاری

 

اینجا میخواستم یه عکس هنری از نگین و صدف بندازم و توهم همش در حال خدمت رسانی بهشون بودی

 

نگین حدود 2 سالی میشه که کلاس ژیمناستیک رفته

و بعد از کلی تمرین چرخ و فلک میزنه

دخمل مامان یه نگاهی به نگین انداخت گفت ای بابا

برای این دوسال کلاس رفتی هههههه متفکر نیشخند

این بود که خودش دست به کار شد و همش میخواست چرخ وفلک بزنه

وهمه کلی براش ضعف کردیمقهقهه

این لباس عروس هم ماله وقتی که صدف کوچولو بود تنت کردیم اصلا خوشت نیومد

وااااااااااااای دخملی چهل گیس کردهزبان

و در آخر دوستای گلم برای اولین باره میخوام برم پیش امام رضا برای همتون دعا میکنملبخند



تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | 14:39 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همون قبلیه



عکس های آتلیه

تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 16:54 | نویسنده : مامی نرگس |



تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 16:52 | نویسنده : مامی نرگس |

عسل مامان دیروز با دایی محمد و زندایی مینا رفتیم خیابون بهار و کلی لباس خوشگل برات خریدم البته هفته پیش هم که با بابایی بیرون رفته بودیم یه سری دیگه لباس برات گرفتم

خیلی برام لذت بخشه که همش برات خرید کنم و هر بار که میرم خرید قبلش میگم هیچی دیگه برای باران نمیگیرم !!!!!!

ولی وقتی یه چیزی می بینم یادم میره همه قول قرارهالبخند

دیشب خونه بودیم تو دستت یه کاغذ خیییییلی کوچولو بود اومدی دادیی به بابایی و گفتی آغاله منو بابایی چشامون گرد شد گفتیم چیه دوباره گفتی آغاله یعنی آشغاله

 


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 | 15:43 | نویسنده : مامی نرگس |

روز مادر یعنی به تعداد همه ی روزهای گذشته تو .صبوری !

روز مادر یعنی به تعداد همه ی روزهای آینده تو  دلواپسی !

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری!

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

روز مادر یعنی بهانه ای در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه ی سالهای دلتنگی تو بود !

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن !

 زیباترین خلقت عالم روزت مبارک

مامان خوبم قلب و مادر شوهر عزیزم

و  دوستای گلم روزتون مبارکتشویق



تاريخ : چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 | 14:52 | نویسنده : مامی نرگس |

دوستای گلم ممنون از همگی که  به دخملی  رای دادید کامنتها خیلی زیاد بوده  یکی یکی تایید میکنم

این چند روزه خیلی سرم شلوغه دیروز که با خاله ساجده رفتیم بازار  و کلی برای شما دوتا وروجک اسباب بازی خریدیم و برای مامانا روز مادر

هفته آینده هم قراره ایشالا بریم مشهد

بابایی کل کارها رو سپرد به من از گرفتن تور و...

منم کلی تحقیق کردم و بلاخره یکی رو انتخاب کردم و قراره جفت مامان بزرگا همراهمون باشن

البته قرار بود با هواپیما بریم ولی نمیدونم چرا ترسیدم  از هواپیما و پرواز های داخلی

این بود که قطار رو انتخاب کردم البته ساعت حرکتمون 8 شبه ولی بدجوری استرس گرفتم که نکنه تو قطار اذییت بشی و اذیتمون کنی

ولی امیدوارم که خییییییییییلی سخت نباشه

 

راستی دوستای گلم اگه میشه به همون سایت جشنواره بروید و به متین بیک آبادی داداشی باران امتیاز 5 رو بدهید

ممنون از تک تک شما

عکس متین گلم تو جشنواره

 



تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | 14:29 | نویسنده : مامی نرگس |

عشق من

چند روزیه که خیلی عصبانی و بد اخلاق شدی

دیروز که دهنت رو باز کردی دیدم دندونای نیشت خیلی ناجور باد کرده و از طرفی هم در گیر دندونای آسیابت هستی

چند شبی هست که تو خواب بیدار میشی و خیلی مظلوم فقط اشک میریزی میدونم که داری اذیت میشی فقط خدا کنه زودتر همشون در بیاد تا راحت بشی

دو شب پیش اصلا نتوستی تا صبح بخوابی و فقط دستت رو تو صورتت میگرفتی و گریه میکردی

ساعت 7 صبح بود که با بابایی بردیمت بیرون همین که سوار ماشین شدی خوابت برد

دیروز هم بردیمت هاپپرمی اونجا رو خیلی دوست داری چون جای بازی داره بعد که اومدیم خونه بعد از یه حموم حسابی کلی لالا کردی

خیلی بامزه شدی کلی کلمات درهم وبرهم میگی

وقتی میگم بگو باران میگی ببیلی

وقتی وارد هر جایی که بشی و خوشت بیاد مثلا از توی حال میایی خودت و همش میگی دلااااااااام  یعنی سلام

وقتی ازت میپرسم چشات کو چشاتو بازو بسته میکنی وقتی میگم دماغت کو تند تند نفس میکشی

وقتی میگم گوشت کو با دستت نشون میدی  و وقتی میگم  زبونت بگم پستونکت رو میزاری زمین و شروع میکنی زبون درازی

چند روز پیش همش میگفتم باران بگو ماما تو هم همش میگی بابا نزدیک 100 بار گفتم بگو ماما ولی تو همش میگفتی بابا

تا اینکه چند روز پیش تو tv  میمون نشون میداد یه کاره  اومدی و گفتی ماما  ماما   هههههه کلی خندم گرفت


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 7 ارديبهشت 1392 | 11:51 | نویسنده : مامی نرگس |

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 7 ارديبهشت 1392 | 10:49 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلم

دیروز اومدم ظرفهای که شسته شد بود رو جمع کنم که ی دفعه یکی از بشقاب ها از دستم لیز خورد و پودر شد و کلا آشپزخونه و سینک ظرفشویی پر شیشه شد 

خداروشکر که بلایی سر شما نیومد چون دقیقا همونجا بودی سریع رفتم جارو برقی رو اورم و مشغول شدیم

تو ماشین لباسشویی هم لباسهات رو ریخته بودم و برای خودش کار میکرد

اومدم که به جنابعالی غذا بدم ولی از اونجایی که خیییییییییییلی خوش غذایی باید غذا خوردنت با یکسری عملیات و حرکات موزون باشه این بود که صدای موزیک کلا تو خونه بود

ماشین لباساشویی رو فراموش کردم!!!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااااای یه لحظه اومدم سمت اتاقها دیدم

چه خبره...

شیر تخلیه باز شده بود و کلیییییییییییییی آب خونه رو برداشته بود و منو دخملیtiny-smileys-yesemoticons-020 بی خیال از دنیا مشغول....

همچین اتفاقی یه بار دیگه (پارسال) سرمون اومده بود

خلاصه این لباسشویی معضلی شده برامون

عکسهاش رو میزارم ادامه مطلب


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 | 8:02 | نویسنده : مامی نرگس |

 

کدبانو خونه ما در سال 91

 

حالا از کجا شروع کنم؟؟!!!!

 


 



تاريخ : سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 | 19:06 | نویسنده : مامی نرگس |

گل دخترکم

دیروز با مامان اشرف رفتیم اتلیه سها

چون هفته پیش من با کلی لباس و ... رفته بودم و شما اصلا حاضر به همکاری نشدید نتوستیم عکس بندازیم

ولی اینبار که رفتیم بر عکس همیشه خیلی کم لباس برات بردم و به خیال اینکه میدونستم نمیزاری

چند وقتی به خاطر دندونات بد اخلاقی

ولی از اونجایی که کلا برعکسی کلی همکاری کردیخنده و عکسهای خییییلی قشنگی انداختی

همش افسوس خوردم که چرا بیشتر لباس نیاوردم ناراحت

ایشالا به همین زودیا CD عکسها رو گرفتم میزارم

خیلی عکسهات باحاله خودم که کلی براشون ضعف کردمقهقهه



تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | 11:32 | نویسنده : مامی نرگس |

قشنگم

این روزها وابستگیت به پستونک خیلی بیشتر شده حتما باید یه دونه زاپاس تو دستت باشه و بعض مواقع هم دوتایی میخوری

خیلیا میگن باید کم کم از پستونک بگیرمت ولی صلا دلم نمیاد 

دوست ندارم چیزی که برات اینقدر مهمه و با عشق دوستش داری جدا کنم

نازنینم

وقتی میخوای شیر بخوری یکم شیر میخوری  یکمی پستونک حتی غذا خوردنت هم با پستونکه

دو روز پیش رفته بودیم هایپر و یه پستونک صورتی مارک wee برات خریدم ولی یه کوچولو که میک میزنی پرت میکنی اونطرف

و دوبارک پستونک خودت رو میخوایی و فقط پستونک  AVENT میخوری پارسال که برات میخریدم هر بسته دوتایی 10500 تومان بود

 ولی الان 37500

کلا دخملم خوش سلیقه ست

وقتی هم پرهام جونو میبینی چون اونم پستونکیه تا غافل بشیم میبینم که پستونکاتون رو با هم عوض کردین

و یه عادت بامزه ای هم که داری معمولا وقتی بخوام سرگرمت کنم 5 تا پستونک میدم دستت و مدام یکیشون رو میخوری بعد با شتاب از دهنت شلیک میکنی و دوباره بعدی رو تست میکنی  و نزدیک 100 بار این عملو تکرار میکنی animated smileys babies 9

راستی دکتر گفته یه مکمل غذایی هست به نام پدیاشور فک کنم چاق کننده باشه ولی هر داروخونه ی رفتیم پیدا نکردیم ناراحت




تاريخ : يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 | 16:23 | نویسنده : مامی نرگس |

 

همین که رسیدم کلی ذوق کردی و شروع کردی بای بای کردن

قربون اون خندهای صدا دار برم که وقتی پارکو میبنه از ته دلش میخنده

دالیییییییییییییییییییییییییییییی

 

این ست سارافون و کلاهی که تنته خاله زهرا برات دوخته البته تو دوتا رنگ مشکی و قرمز



تاريخ : شنبه 31 فروردين 1392 | 16:08 | نویسنده : مامی نرگس |

شیطون من

عاشق بستنی هستی و فقط فقط از نوع  موزی

اول شروع میکنی با دستت همه شکلاتاش رو در میاری و بعد خود بستنی رو میخوری

هرکاری که میکنم از چوب بستنی نمیگیری و دستهای کوچولوت یخ میکنه  واصلااااااااا هم نمیزاری من برات بگیرم تا تو بخوری

 

و بعد از اینکه بستی خوردی با انرژی کامل رفتی سراغ  بهم زدن کابینهای مامان

کار هر روزت شده میری شیشه ها رو میریزی بیرون و میشینی  تو کابینت

 

دالییییییییییییی مامان



تاريخ : چهارشنبه 28 فروردين 1392 | 20:19 | نویسنده : مامی نرگس |

 عکسهای جامانده از این دوتا وروجک

 

 

متین جان کجاییییییی خاله باران  دیگه نیست

 

عشوه های دخمل تمومی نداره!!!!

 

متین تو این عکس لپهای بارانو میکشه و میگه پوپولو یعنی توپولو

اینجا هم خیلی باحال بود کلاه باران رو از سرش در اورد و رو سر باران میزد و میگفت هوا کوبه

 



تاريخ : چهارشنبه 28 فروردين 1392 | 17:22 | نویسنده : مامی نرگس |

بارانم

چند سال پیش که شما نبودی منو بابایی این ننو رو دیدیم و خریدم و بعضی روزا بابایی اون میاورد تو حال و چند روزی تاب سواری میکردیم

از پارسال تا حالا تو کمد بود و فراموش کرده بودیم بیاریمش بیرون

بابایی چند روزی میشه که دوباره وصلش کرده  اولش که دیدی تعجب کردی ولی وقتی کاربردش رو فهمیدی دیگه ول کن نیستی

شبا که میخوایم بخوابیم به زور میایی دستم  رو میگیری که بریم تو حال

و همش میگی تابا تابا

 

تو این عکس ساعت 2 شبه و از ته دلت میخندی

 



تاريخ : سه شنبه 27 فروردين 1392 | 14:20 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکم چند روزی میشه که بد اخلاق شدی و مدام بهونه میگیری

هفته پیش که خونه خاله ساجده بودیم با تلاش زیاد موفق شدیم دهنت رو باز کنیم

و ببینم اون تو چه خبره که مدام یا دستت دهنته یا زبونت بیرونه

  بلاخره موفق شدیم سفیدی دندونت رو که زیر لثه باد کرده بود ببینیم و دیروز هم دیدم که 3تا دندونای آسیابت همه با هم زده بیرون فک کنم به خاطر همون بد اخلاق شدی عسلکممممم

دیروز ناهار خونه مامانی بودیم و شما کلی با عمو کیوان دوچرخه سواری کردی

 

به چی فکر میکنی مامانی؟



تاريخ : سه شنبه 27 فروردين 1392 | 10:56 | نویسنده : مامی نرگس |

فرشته کوچولوی منلبخند

دیشب خیلی دلم گرفته بود به بابایی زنگ زدم و گفتم یکمی زودتر بیا خونه و باهم بریم بیرون

وااااااااااااااای خیلی بیرون سرد بود و بارون قشنگی میاومد

تو ماشین فکر کردیم متفکرکجا بریم و کجانریم سر از کن سولقان  در آوردیم

محوطه خیلی قشنگی داشت ولی برای اینکه شما سردت نشه توی یه اتاقک های شیشه ای رفتیم و شما تا تنوستی آتیش سوزوندیخوشمزه

 

تو این عکس خودت برای خودت لالایی میگی



تاريخ : يکشنبه 25 فروردين 1392 | 20:19 | نویسنده : مامی نرگس |

السلام عليك يا فاطمه الزهراسلام الله عليها


  زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت                توحید انعکاس نمایانتری نداشت

جز در مقام عالی زهرا فنا شدن       ملک وجود فلسفه دیگری نداشت

زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت      دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت

فرموده اند در برکات وجود او          زهرا اگر نبود علی همسری نداشت

محشر بدون مهریه ی همسر علی        سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت

حتی بهشت با همه نهرهای خود          چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت

دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند   دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت

 



تاريخ : شنبه 24 فروردين 1392 | 23:59 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلی این هفته ای که گذشت خیلی باحال بودقلب

همش مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم دیروز هم که مهمونی خاله فاطی بود و فقط جمع خانوما بود  از صبح رفتیم عصری اومدیم خونه کلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدمخنده

امروز ساعت 12/5 وقت آتلیه داشتی  و من از قبلی کلی دکور انتخاب کردم و با برنامه ریزی کامل رفتیم آتلیه

البته امروز شما تا ساعت11/45 خواب بودی و من کلی خدا رو شکر کردم که راحت خوابیدی و اونجا خوش اخلاقیقهقهه

ولی متاسفانه اصلاااااااااااااااااااااااااااااااا همکاری نکردی و ما نتوسیم عکس بگیریم و قرار شد یه وقته دیگه برات بزارن تا دوباره بریم پیششون

اونجا فقط پشت صحنه فعالیت داشتی و مدام میخواستی نورها رو تنظیم کنی یا بری بیرون

بغلت کردم و رفتیم بیرون و برات پفیلا خریدم چون خیلی خوشت میاد کل پفیلا رو خوردی ولی نزاشتی یه دونه عکسم بگیریم ّ

 



تاريخ : شنبه 24 فروردين 1392 | 17:15 | نویسنده : مامی نرگس |

دخملی

دیروز برای چکاب 16 ماهگی رفتیم دکترت

اقای دکتر اصلا راضی نبود و گفت خیلی کم وزن اضافه کردی و برای همین گفت باید آزمایش ادرار بدی وزنت شده 8900 و قدتت ٧٨

از اونجا چون خونه خاله ساجده نزدیک مطب بود رفتیم خونشون

شما و متین کلی باهم بازی کردین و عصری هم بردیمتون پارک و کلی عکس های قشنگ ازتون گرفتیم که بعدا میزارم

یک سری عکس گرفتم که خیلی باحاله تو ادامه مطلب میزارم دوست داشتین ببینین


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 20 فروردين 1392 | 20:58 | نویسنده : مامی نرگس |

 

بهار ٩١ خونه مامانی

بهار ٩٢ خونه مامانی

 



تاريخ : دوشنبه 19 فروردين 1392 | 12:25 | نویسنده : مامی نرگس |

قشنگم

امروز یک ساعتی دنبال تلفن میگشم و چون شارژش تموم شده بود نمینوستم از طریق صدا پیداش کنم

 همه جای خونه رو دنبالش میگشتم و تو هم دنبال من پا به پا میگشتی در آخر خسته شدم گفتم خب باران تلفن کو ؟؟؟؟ولی تومتفکر

دوباره گفتم باران الو کووووووووووو به من زنگ بزن

الهی قربونت برم تا گفتم الو کووووو بهم نشون دادی

 



تاريخ : 18 فروردين 1392 | 14:43 | نویسنده : مامی نرگس |

جوجه کوچولو من این روزا کلی شیرین زبون شدی حرفهایی که میزنی هنوز تو هیچ دیکشنری ثبت نشده و مخصوص خودته

اگس  محصل   نرگس

عییییییییی    محصل  علی

 ششششمحصل   شیر

اینو  محصل   پستونک

ازینا محصل هرچی خوراکی باشه

تابا محصل تاب بازی

نانامحصل رقصیدن

دردرمحصل بیرون رفتن

نینمحصل نگین

پهمحصل پرهام

اممحصل غذا

یایاممحصل سلام

آپمحصل آب

نهمحصل نه

آیهمحصل آره

یه یامحصل خاله زهرا

 


دیکشنری تلفظ کلمات

تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 20:13 | نویسنده : مامی نرگس |

سیزده بدر امسال با خاله ها و دختر خاله ها

و دایی ها و .... رفتیم پیک نیک

خیلی بهمون خوش گذشت و کلی نی نی اونجا بود که تقریبا همه تو یه رده سنی هستین

از همون اول که رسیدیم شما با عمو کیوان و عمه مهتاب کلی تاب سواری و سرسره بازی کردی و در اخر از خستگی زیاد حدودا ٣ ساعت خوابیدی 

 

آرمان عزیزم   متین نازنینم   طنین خوشگلم  و باران نفسم

 

اینجا سه چرخه متین جون پیچوندیم و دخترم از ته دلش خوشحاله و میخنده

 

 

 

 



تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 16:38 | نویسنده : مامی نرگس |

رویای زیبای من

روز دوازده فروردین سه تایی با بابایی رفتیم پارک ملت جشنواره تخم مرغ بود

خیلی باحال بود کلی خوش گذشت قلب

روز سیزدهم هم با خانواده بابایی رفتیم پارک که عکساشو بعدا میزارم

 روز چهاردهم خانواده بابایی و پانزدهم هم خانواده خودم برای شام دعوت کردیم و این دوشب خیلی خوش گذشت و شما تا تونستی آتیش سوزوندی و بازی کردی

امروز هم نهار دوست خودم با همسرش خاله مریم و عمو بابک دعوت کردیم

 عکسهای پارک ملت رو تو ادامه مطلب میزارم


ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 16 فروردين 1392 | 11:58 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسک قشنگ من ١٦ ماهگیت مبارک

خدای من ممنونم به خاطر این گل خوشبویی که به من دادی



تاريخ : چهارشنبه 14 فروردين 1392 | 18:48 | نویسنده : مامی نرگس |

 

 

1. لبخند جذابتان می کند.

همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.

۲٫ لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.

دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.

۳٫ لبخند مسری است.

لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.

۴٫ لبخند زدن استرس را از بین می برد.

وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.

۵٫ لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.

به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

۶٫ لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.

وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.

۷٫ لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.

تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

۸٫ لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.

عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.

۹٫ لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.

به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.

۱۰٫ لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.

لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که “زندگی خوب پیش می رود”. پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

پس….همیشه لبخند بزنید.



تاريخ : چهارشنبه 14 فروردين 1392 | 0:23 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر پاییزی من

این روزا هوا خیلی خوبه و خدا رو شکر که شما بهتر شدی

و منو بابایی هر زمانی که وقت کنیم شما رو میبریم پارک و کلی تاب سواری میکنی

و خیلی بامزه زیر لبت زمزمه میکنی تاب تاب ابازی تاب تاب ابازی

 

 

 

 عکسهای تاب سواری رو گذاشتم  ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 11 فروردين 1392 | 18:39 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکم مشغول لباس اتو کردنه

این تلفنو بابایی برات عیدی خریده

عروسک مامان

دوست نداشتم اولین پست سال 92 رو با مریضی شما شروع کنم ولی چه کنم که عروسکم چند روزی که مریض شده و تب میکنه و من که همیشه عاشق عید بودم حالا یه جورایی بیزار شدم

فرشته مامان

اول فروردین بزرگترین شوک زندگیم رو به من دادی ولی من از این روز به خوبی یاد میکنم چون خدای مهربون یه بار دیگه عسلمو به من داد

پنچ شنبه عصری رفتیم مهمونی و برگشتنی تو راه شما لالا کردی و بابایی ما رو گذاشت خونه و خودش رفت مغازه

خدا خواست ومن شما رو تخت نذاشتم و تو حال کنار خودم خوابوندمت

نیم ساعتی گذاشته بود ومنم کنارت مشغول تماشایtv بودم که دیدم شما تو خواب نشستی  اولش فکر کردم چون پستونکت از دهنت افتاده داری دنبالش میگردی آخه معمولا این کارو میکنی

اومدم که پستونک دهنت بزارم دیدم رنگت کبود  شده ونمیتونی نفس بکشی سریع پشت رو کردم و به پشتت میزدم ولی انگاری که یه چیزی تو گلوت گیر کرده باشه نمیتونستی نفس بکشی آب اوردم ولی اصلا نمیتونستی بخوری از شدت ترس داشتم سکته میکردم

یکمی نفست میامد و دوباره همون حالت میشدی بعد از چند لحظه دیدم رنگت خیلی بیشتر کبود شده و دور لبت هم سفید شده بود  فقط یه جوری شماره مغازه رو گرفتم و با گریه به بابایی گفتم باران نمی تونه نفس بکشه

بابایی گفت سریع به اورژانس زنگ بزن و منم انقدر دستم می لرزید که نمیتونستم 115 رو بگیرم

خلاصه وقتی اورژانس رو گرفتم خانومه گفت فقط بچه رو سروته کن  و دوتا ضربه محکم به باسنش بزن منم همین کارو کردم و تو نفست برگشت و شروع کردی گریه کردن و من دوباره زنده شدم

بیچاره بابایی اومد خونه و بردیمت بیمارستان آتیه

و گفتن سرما خوردی و ویروس تو تنته

دو روز هم هست که همش تب میکنی  و وقتی استامینوفن میخوری بعد از دوساعت که تبت میاد پایین سرحال میشی و شروع میکنی رقصیدن و دوباره که تب میکنی بیحال میشی

 

 

عروسک بی حال من

 


 



تاريخ : يکشنبه 4 فروردين 1392 | 14:41 | نویسنده : مامی نرگس |

دوست جونیام سال نو مبارک

 

 

برای دیدن آخرین عکسهای باران در سال 91 بی زحمت برین ادامه مطلب!!!!


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 | 12:02 | نویسنده : مامی نرگس |

دخمل من

یه هفته ای میشه که خونه تکونیمون تموم شده ومن خیلی مواظبم که فرشها رو کثیف نکنیمشغول تلفن

دیروز داشتم نماز میخوندم  دیدم خبری ازت نیست

وااااااااااااااای اومدم تو آشپزخونه دیدم چاشنی کباب برداشتی

همه جا ریختی کلی حرصی شدمکلافه

 

تا منو دیدی تعارفم کردی

بعد سریع رفتی پناهگاه همیشگی داخل کمدت

قربون خنده قشنگت بشم وقتی میخندی بی خیال همه چی میشم منم باهات میخندم

 

اینجا هم زیر چشمی tv می بینی

همش دوست داری خودت کفشهاتو پات کنی

 

پستونک هم یار همیشگیته اگه نباشه تمرکزت بهم میریزه

 

دیشب بابایی که اومد خونه گفتم باران یاد گرفته به من میگه اگس یعنی نرگس

بابایی هم متفکر فکر کرد حتما اشتباه شنیدی و باورش نشد

همون لحظه گفتم باران بگو نرگس تو هم خیلی قشنگ گفتی اگس

مرسی دخملم که منو ضایع نکردیتشویق

از دیروز هم یاد گرفتی و میگی حموووووووو حمووووووووووووو یعنی حموم



تاريخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 14:29 | نویسنده : مامی نرگس |

دیروز و امروز خیلی روزای بدی بودن

دیروز جفتمون تو آشپزخونه بودیم من مشغول درست کردن غذا و شما هم طبق عادت همیشگی رفتی سراغ کابینت ها

و با سرعت تمام یه نمکدون رو از کابیت برداشتی و همون لحظه از دستت افتاد و شکست

منم سریع جارو برقی رو آوردم  تا خرده شیشه تو پات نره وقتی جارو میکشیدم دیدم لکه های خون رو سرامیکه سریع پاتو نگاه کردم دیدم یه کوچولو خون اومده الهی بمیرم اصلا گریه نکردی  و منم نفهمیدم که شیشه تو پات رفته

زنگ زدم به بابایی و جریانو گفتم

و گفتم میترسم یه موقع خدای نکرده شیشه تو پات باشه گفتم بیا خونه

بابایی هم که معمولا ظهرها میاد خونه گفت فکر نکنم چیز مهمی باشه و به دکتر نیازی باشه و به هر حال به خیر گذشت

آماده شدیم و رفتیم هایپر می 

تو هایپر می یه سالن بازی مخصوص کوچولوهاست که هر زمانی میرم شما رو میبریم اونجا و کلی بازی میکنی ولی دیروز از شانسمون بسته بود این بود که برگشتیم خونه

تو راه به پارک نزدیک خونمون رفتیم و کلی بازی کردی و از ته دلت میخندیدی

شب رفتیم خونه مامانی اونجا کلی بازی کردی و با صدای هر آهنگی که میامد کلی نانای کردی 

نمیدونم یکدفعه چی شد که تعادلت بهم خورد و خوردی زمین و پیشونیت به میز خورد کلی گریه کردی و پیشونیت ورم کرد و کبود شد

امروزم خونمون بودیم وقتی که بابایی اومد حاضر شدیم که پارک بریم اونجا هم تو سرسره تعادلت بهم خورد و با صورت خوردی زمین البته رو خود سرسره

و زیر چشمت کلی باد کرده و قرمز شده

امیدوارم آخریش  باشه

 

 

الهی بمیرم خیلی بی صدا و مظلوم گریه میکنی

اینجا هم میخواستی از دستمون فرار کنی که مواظبت نیستیم!!!!

 



تاريخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 1:49 | نویسنده : مامی نرگس |

نازنین من

پنچ شبه گذشته که 17 اسفند بود در کمال ناباوری برف قشنگی اومد وشهرمون سفید پوش شد

خیلی دوست داشتم ببرمت بیرون تا برف از نزدیک ببینی ولی ترسیدم سرما بخوری این بود که از پنجره با حسرت نگاه کردیم!!!!

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 0:41 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر نازنینم

زمانی که باردار بودم  همش ذوق داشتم  سر ماه بشه تا مجله شهرزاد رو بخرم

آخه همش در مورد نی نی ها نوشته بود با یه عالمه عکسهای قشنگ

بعضی از شماره ها هفته به هفته  از نی نی ها  مینوشت و اینکه چی بخوریم وچی نخوریم

این بود که مجله شهرزاد شد دوست جون جونیمون

تو مجله کلی تبلیغ آتلیه بود و از بین همه آتلیه ها سها خیلی بیشتراز همه به دلم نشست این بود که منتظر بودم تا به دنیا بیایی تا ببرمت آتلیه سها

دو ماه پیش بیرون بودم که از اتلیه زنگ زدن و گفتن عکس باران و دختر خاله هاش نگین و صدف رو میخوایم تو مجله بزاریم شماره عکساشون رو  بدید و منم اومدم خونه و شماره عکسا رو   دادم ولی فکر نمی کردم که  به این زودیا تو مجله بزارن بهمن ماه عکس بارانو گذاشتن و این ماه هم عکس نگین وصدف عزیزم رو

البته اشتباه نوشتن چون باران عاشق کلاه بابانول شده

 

پسر خوشتیپی که کنار باران ایستاده از دوستای خوب وبلاگیمونه به نام هیراد جون

 

 

 

این عکس هم نفرات برگزیده جشنواره محرمه که باران نفر دوم شد

 

و تو مجله این ماه  عکس نگین و صدف دختر خاله های باران هست

و عکس متین جونم که یکی از بهترین دوستای بارانه

 

 

 خلاصه این دوماه مجله یه جورایی فامیلی شدهچشمک



تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | 2:36 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم دیشب طبق معمول هرشب باید اسپری ساعت 12 رو برات میزدم

تقریبا ده دقیقه به 12 بود که دنبال اسپری گشتم هر جایی که فکرشو بکنید منو بابایی گشیم نبود که نیود

بابایی میگفت حتما تو آشغالا رفته ولی من مطمن بودم که تو آشغالا نیست

خلاصه منو بابایی کل خونه رو گشتیم و همینطور که تو خونه دنبالش میگشتیم تو هم مثل جوجه دنبال ما بودی و همه جا سرک میکشیدی

دیگه کم کم داشتیم  نا امید می شدیم و می خواستیم بریم یه دونه دیگه از داروخانه بگیریم

که به بابایی گفتم باران عاشق اینه که در کابینت ها رو باز کنه چون قبلا چند باری کنترل رو از توی کابینت پیدا کردم این بود که دوباره رفتیم تو کابینت ها رو دیدن ولی بازم نبود

ودر آخر  ساعت 2 شب بعد از دو ساعت گشتن داخل جا کفشی و توی پوتین بابایی پیدا کردیم



تاريخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391 | 10:51 | نویسنده : مامی نرگس |

دخمل سربه زیر



تاريخ : چهارشنبه 9 اسفند 1391 | 16:07 | نویسنده : مامی نرگس |

 

برای دیدن عکسهای تولد به ادمه مطلب مراجه کنید


تولد
ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 18:15 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر نازنینم دیشب شما تقریبا ساعت ١٢ بود که لالا کردی

ساعت ٢ بود که همش تو خواب ناله می کردی و بابایی گفت بینیت کیپ شده چون به سختی نفس میکشیدی

البته چون همیشه موقع خواب پستونک دهنته نمی تونستی از راه دهن تنفس کنی و بینیت هم حسابی کیپ شده بود این بود که  بابایی قطره بینی برات ریخت

تازه چشام گرم خواب شده بود که یهویی  با صدایه جیغت بیدار شدم و  یکمی گریه کردی بعد بابایی تو رو گذاشت رو تختت تا بخوابی

دوباره اومدیم بخوابیم که دیدیم همش یه صدایی در میاری بابایی بلند شد و دید کاملا بیداری  و روی تختت نشستی

منم داشتم می مردم برای خواب

 

 اوردمت بغلم هر کاری کردم افقی نشدی و همش میخواستی بشینی بابایی هم حسابی خوابش میامد

نمی دونم چت شده بود ولی رو تخت نمیموندی از روی تخت اوردمت پایین رفتی سمت حال منم دنبالت خلاصه بالش و لحافت رو اوردم تو حال برای خودمم یه بالش 

من دراز کشیم ولی تو کنارم نشسته بودی و به زور میگفتی باید چشام باز باشه تا چشام روی هم میامد یه جیغی میکشیدی

که کل بدنم می لرزید

نمیدونم شاید از چیزی ترسیده بودی

ولی  دقیقا تا ساعت ٥ صبح با هم چشم تو چشم بودیم نگاتو از رو چشام بر نمیداشتی و فقط منتظر بودی که چشام بسته بشه و...

خلاصه خیلی شب سختی بود به زور چشام باز بود و در اخر انقدر پیشونیت رو نوازش کردم تا خوابت برد



تاريخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 17:44 | نویسنده : مامی نرگس |

باران زیبای من

هر بار که میام ازت عکس بندازم باید در دوربینو بدم دستت تا حسابی گاز گازش کنی و بابایی هم حسابی حساسه میگه هر چیزی رو نباید دست بچه بدی

وقتی دستته می خندی

وقتی میگیرم خیلی ناااااااز گریه میکنی

 بعدش قهر میکنی



تاريخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 1:22 | نویسنده : مامی نرگس |

مرسی از همه دوستان گلم که برام نظر میزارن و وقتی من یکمی دیر میکنم جویای حالمون میشن

و شرمنده از همه که نمیتونم زود به زود سر بزنم  و براشون نظر بزارم ولی قول میدم بعد از عید تلافی کنم راستشو بخواین این روزا خیلی سرم

شلوغه

قبل از اینکه باران به دنیا بیاد منو همسرم با هم مغازه داشتیم و من همیشه دو ماهه آخر سال کمکش میکردم

پارسال که باران کوچک بود  من اصلا نمیتونستم بهش کمک کنم چون هم مغازمون خیلی دور بود و هم باران خیلی گریه میکرد

و بابایی مجبور بود فروشنده بگیره و هر کدوم به نحوی .... اخراج میشدن

حالا امسال همسری یه مغازه تقریبا نزدیک خونمون زده و منم روزایی که سرش شلوغ باشه میرم کمکش و بارانو پیش مامانم میزارم

و روزهایی هم که خونه باشم یا می رم خرید یا خونه تکونی که خودش با باران دنیاییه من جمع میکنم  و باران می ریزه

برای اینکه از باران عکسی گذاشته باشم مراحل بادوم خوردنش  رو مینویسم

از اونجایی که باران خانوم  ما خیلی خوش غذاس

برای خوردن هر چیزی ادا  در میاره

و بعد از یک سالگی به هیچ عنوان حاضر نشد لب به فرنی و  حریره بادوم بزنه   منم بهش کلک میزنم

بادوم خیس شده رو پوست میکنم و رنده میکنم کلی میخوره و خوشش میاد و بعد از اون یه شیشه شیر میخوره

و مراحل درست شدن حریره بادوم تو شکمش کامل میشهچشمک

 



تاريخ : دوشنبه 30 بهمن 1391 | 18:44 | نویسنده : مامی نرگس |

این عکس مربوط میشه به فروردین سال 90 که منو بابایی با دایی محمد و زندایی مینا رفتیم رامسر وخیلی بهمون خوش گذشت


سال بعد خدا دوتا فرشته به نامهای باران و پرهام به ما هدیه داد

و این عکسها هم مربوط میشه به شهریور سال 91

خانواده ما سه نفری

 

 

خانواده دایی محمد سه نفری

 

و این هم آدرس وبلاگ پرهام جونم

http://prhamsatarzadeh.niniweblog.com/



تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | 18:30 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام به همه دوستای خوبم

ممنونم که من وبارانمو جزو دوستای خودتون دونستین و ما رو به مسابقه دعوت کردین

من خیلی خوشحالم برای خودم از اینکه برای باران وبلاگ ساختم چون توی این مدت کوتاه دوستانی رو پیدا کردم که انگار سالیان ساله همدیگرو میشناسیم

امیدوارم در آینده کودکانمون با هم دوستای خوبی باشن

من تو این مدت روزهای خوشی رو که داشتم به تصویر کشیدم وهمه دوستان خوشحال از شادی ما بودن و چه بسا روزهایی که دلم گرفته بود یا باران مریض بود همین دوستان کلی همدردی کردن و هر کسی به نوعی کمکم  می کرد

دلیل اینکه من برای باران وبلاگ ساختم

اول از همه برای دل خودم ساختم خب همه مامانا میدونن وقتی آدم بچه دار میشه زندگیش به طور کل تغییر میکنه البته این تغییرات خیلی خوبه ولی همه با هر ظرفیتی  هم که باشن  دوست دارن ساعاتی رو به خودشون اختصاص بدن و فارغ از محیط خونه باشن این بود که من اوایل هر زمانی که باران میخوابید فقط می امدم پای نت وقتی با نی نی وبلاگ آشنا شدم افسوس خوردم که چرا زودتر برای باران وبلاگ درست نکردم!!!!!!

و دوم اینکه مثل همه دوست دارم تمام خاطرات لحظه به لحظه بارانمو رو ثبت کنم البته من خیلی دوست دارم همه جاهایی که با باران میرویم و یا هر خریدی که براش میکنم رو به یادگار تو وبلاگش بزارم ولی میترسم از عواقب بعدش و کامنتهای آزار دهنده که برام میزارن ....

 و سوم اینکه با تمام وجودم برای  دختر نازم مینویسم به امید اینکه خودش بزرگ بشه و خاطراتش رو ثبت کنه 

 

زنده ام به امید آن روز

ودر آخر انگار باید سه تا از دوستای خوبم رو معرفی کنم  که این قسمتش خیلی سخته ومن نمی تونم کسی رو  انتخاب کنم چون همه دوستامو دوست دارم پس میزارم به انتخاب خودتون هر کسی رو دوست داشتین از لینک دوستانم انتخاب کنینقلب

 



تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | 17:34 | نویسنده : مامی نرگس |

 

 شروع

niniweblog.com


تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کرم و فعلا برای مسکن رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه !!!!!!!!!

 

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
اظهار وجود

niniweblog.com


هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
زندان

niniweblog.com


گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
فرق اینجا با آنجا

niniweblog.com


داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی
می کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!
اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
بلوتوث

niniweblog.com


امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
بند ناف

niniweblog.com


امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
موج مکزیکی

niniweblog.com


اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میرنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی ؟

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
سکوت سرشار از ناگفته هاست

niniweblog.com


از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
چندبار مصرف

niniweblog.com


لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
جغرافیای بدن

ابرو
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
رخصت

niniweblog.com


خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم برای خروج رخصت بخواهم .

مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــکniniweblog.com

 niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com
اولین نفس

niniweblog.com


کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینها را به خاطر نمی آورم آهای من که هنوز حرفهایم تمام نشد..........

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

با تشکر از یک مامان

من این مطالبو تو   گالری سیسمونی من دیدم وخیلی خوشم اومد و دوست داشتم تو وبلاگ باران بزارم

برای دخترم گذاشتم که بعدا بخونه و بخنده



تاريخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 | 3:15 | نویسنده : مامی نرگس |

گل بارون من

امروز با بابایی رفتیم خیابان بهار و یه کفش سوتی برات خریدیم 37.gif

تو مغازه که پات کردم کلی خوشت اومد وهمش کفشاتو نگاه میکردی و کلی با هاشون تاتی کردی

قبلا  که تو رونداشتیم و وقتی صدایه سوت این کفشاها  پای نی نی ها می اومد اعصابم بهم می ریخت  وهمیشه پیش خودم کلی حرص میخوردم میگفتم ببین مامانو باباش چه کیفی می کنن

 ولی امروز با هر قدمی که بر میداشتی و صدای این کفشها می اومد من لذت میبردم وفکر میکنم بهترین صدا صدای قدمهاته

چند دستی هم لباس راحتی خریدیم که از شانست همه مدل پسرونه هست

اخه منو بابایی از این مدل ها بیشتر خوشمون اومد جالب اینجا بود که توی یه مغازه ای رفتیم ویه دست لباس راحتی پسرونه خریدیم

و به فروشنده گفتیم میشه این مدل سرخابیتون رو ببینیم و فروشنده گفت اون مناسب بچه شما نیست و دخترونه هست و منو بابایی هم کلی خندمون گرفت وگفتیم خب نی نی ما هم دخمله دیگه!!!!!!



تاريخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 | 2:31 | نویسنده : مامی نرگس |

باران گل من

امروز جمعه هست و طبق معمول بابایی سرکاره ومنو تو تنهاییم

دیشب بابایی موقع خواب یه فیلم خیییییییییییییییلی ترسناک به اسم کلکسیون رو گذاشت

 و از اونجایی که من عاشق دیدن این جور فیلم ها هستم خوابم نبرد وتا آخرشو به تنهایی دیدم

 بابایی که خیلی خسته بود همون اول فیلم خوابید

 منم ترسیده بودم و نمیتونستم بخوابم این بود که ساعت سه نصف شب اومدم پای نت تا حال و هوام عوض بشهIsolated showers

امروز تقریبا ساعت ٤ بعد ظهر بود که تو خوابیدی ومنم در کنارت خوابیدم و یادم رفت یه چراغی روشن بزارم

تو خواب و بیداری بودم حس کردم یه مردی اومد تو اتاق وهمش گفت یاالله یاالله خیلی ترسیده بودم  از شدت ترس نمیتونستم چشمامو باز کنم

ولی به هر سختی که بود بیدار شدم و انگاری تو خواب اینا رو میدیدم ولی عین واقعیت بود

 چراغ روشن کردم ولی بازم میترسیدم برم تو حال این بود که تو رو بیدار کردم تا با وجود تو کمتر بترسم

نیم  ساعت پیش با خاله ساجده تلفنی صحبت کردم و جریانو گفتم گفت نکنه یه موقع ...

گفتم هیچی نگو تو خونه تنهام بیشتر میترسم 



تاريخ : جمعه 13 بهمن 1391 | 20:27 | نویسنده : مامی نرگس |

باران ناز من

امروز برای چکاب ماهانه بردمت دکتر وزنت شده  8/850    

و قد77/5    

دکترت گفت از این به بعد شیر پاستوریزه  هم بخوری منم برای اولین بار با یه دونه قند شیرینش کردم  و خوشت اومد

به اقای دکتر گفتم اصلا غذا نمیخوری و هیچی غیر از شیر دوست نداری و دکتر گفت غذا نخوردن بچه ها خیلی طبیعیه و من باید خیلی صبور باشم

گفتم تو خونه دنبالت قاشق به دست راه میوفتم و دکتر گفت این رفتار من کاملا اشتباهه وگفت یه دسمال بنداز زیرش و  همون جا بهش غذا بده اگه نخورد پافشاری نکن  نیم ساعت بعد دوباره امتحان کن

تا حالا که من پافشاری می کردم وبه زور چند قاشقی دهنت میزاشتم وزنت اینه حالا خدا میدونه  اگه به زور من نخوری  چی میشه

 تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

ولی توکل به خدا



تاريخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 | 19:50 | نویسنده : مامی نرگس |

باران ناز من دو روز پیش تو کانال من و تو یه برنامه ای نشون میداد

 به اسم زیر پوست حیوانات و  مارهای بزرگی رو نشون میداد که خیلی ترسناک بودن 

منم بد جوری محو  تماشای فیلم بودم که یکدفعه ای تو اومدی و بی هوا  از پشت بغلم

 کردی من دو متر پریدم و از ترس یه جیغی کشیدم که نگو 

ولی تو و بابایی کلی حال کردین و با صدای بلند خندیدین



تاريخ : سه شنبه 10 بهمن 1391 | 21:05 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر گلم دیروز برای اولین بار مقداری از موهاتو کوتاه کردم البته بیشتر صورت  به کرک بود ولی باید مرتب میشد ایشالا به زودی کلی مو در میاری

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 10 بهمن 1391 | 20:43 | نویسنده : مامی نرگس |

مرسی دوستای خوبم که کلی پیشنهاد دادین خیلی از پیشنهاد ها قشنگ بودن ومن افسوس خوردم که چرا از اول نزاشتم ولی فکر کنم همین باران قلنبه باشه فعلا بهتره چون خیلیا با همین اسم بارانو لینک کردن

ایشالا وقتی بارانم بزرگ شد هر چی خودش دوست داشت اسم وبلاگشو میزاره

ولی من قول میدم این اسم بانمک فقط تو دنیایه مجازی باشه و کسی این اسمو روش نزاره البته دختر من انقدر ریزه میزه هست که کسی روش نشه بهش بگه قلنبه



تاريخ : سه شنبه 10 بهمن 1391 | 20:38 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر عزیزم زمانی که من این وبلاگ رو برای شما درست کردم تقریبا 7 ماهه بودی و اون زمان خیلی تپل بودی و بابایی همیشه بهت میگفت باران قلنبه

این بود که من اسم وبلاگتو گذاشتم باران قلنبه

ولی الان خیلی ریزه میزه شدی و بابایی همش بهت میگه خاله ریزه

خیلی از دوستان البته از روی دوست داشتن میگن اسم وبلاگتو عوض کنم بزرگ بشه این اسم روش میمونه یا نارحت میشه و....

حالا  به نظر شما من چکار کنم؟

و چه اسمی روی وبلاگ دخترم بزارم

اصلا اسم وبلاگشو عوض بکنم

 لطفا پیشنهاد بدید

7 ماهگی باران



تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1391 | 20:31 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر ناز من

دیروز 91/11/5  ساعت 3 یه روز به یاد موندنی برای ما بود

دیروز با یکسری مامان وبلاگی ها تو دنیای نور قرار گذاشتیم  وشما کوچولو ها کلی بازی کردین و به ما هم حسابی خوش گذشت

ساعت 2 خاله ساجده اومد خونمون و با هم رفتیم البته چون خونه ما غرب تهرانه وقرارمون شرق تهران بود کلی تو راه بودیم ولی واقعا ارزشش رو داشت و خدارو شکر اذیتمون نکردید

 

جالب اینجا بود با اینکه همه همدیگرو برای اولین بار می دیدیم ولی اصلا احساس غریبی نمی کردیم وانگار سالهاست که همدیگرو میشناسیم

 

برای دیدن عکسا لطفا برین ادامه مطلب


ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 6 بهمن 1391 | 13:01 | نویسنده : مامی نرگس |

باران خوشگلم این روزا خیلی خوردنی تر از قبل شدی

چند روزیه همش داد میزنی مام مام مام یعنی مامان

وقتی بابایی میگه بگو بابا میگی بع بع (این قسمتش خیلی باحاله)

وقتی آب میخوای پشت سر هم میگی کتو کتو کتو کتو  معنیشو نمیدونم ولی منظورت آبه

وقتی میگم باران به به کو  آشپزخونه رو نگاه میکنی

وقتی میگم باران عکست کو رو دیوار نشون میدی

هیچ کسی رو غیر من گاز نمیگیری و همش دوست داری منو گاز بگیری میگم باران گاز نگیر بوسم کن

 لباتو میچسبونی به صورتم و کلی  صورتمو خیس میکنی

چند روز پیش من دراز کشیده بودم وتو هم کنارم نشسته بودی یکدفعه بی هوا دماغمو گاز گرفتی  تا یک ساعت از چشام اشک میامد

یاد گرفتی همش شلوارتو در میاری منم از ترس اینکه سرما نخوری جوراب شلواری پات میکنم ولی از دیروز اونم در میاری بابایی میگه دیگه باید سرهمی بپوشونیم

دوست داری خودت با قاشق غذا بخوری وهمه زندگیمون رو میکنی غذا ولی یه ذره هم نمیخوری

عاشق اینی که همه اسباب بازی هارو بریزی زمین ولی وقتی همه رو ریختی دیگه کاری باهاشون نداری

وقتی میگم باران لا لا کن سریع سرتو میزاری زمین یعنی لا لا کردی

وقتی میخوام بخوابونمت تند تند میزنی پشتم انگاری تو میخوایی منو بخوابونی

وقتی قطره آهنو میارم دهنتو محکم میبیندی و من باید قلقکت بدم تا دهنت باز شه بعد میخوری وکلی ادا در میاری

از لب تابم به شدت بیزاری و نسبت بهش آلرژی داری همین که بیام سراغش شروع میکنی غر زدن منم مجبورم وقتی خوابی بیام0015.gif

دیگه یاد گرفتی کامل راه میری  و اگر کسی  نزدیکت باشه خودتو پرت میکنی سمتش

 وقتی پستونک دهنته میگم باران پستونکت کو کلی دنباش میگردی وقتی میبینی دهنته عصبانی میشه که چرا سر کارت گذاشتم

 

 



تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 20:43 | نویسنده : مامی نرگس |

برای دیدن عکسها لطفا به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 17:33 | نویسنده : مامی نرگس |

تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 17:31 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




عکس های آتلیه

تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 17:30 | نویسنده : مامی نرگس |

تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 17:30 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر گلم اینم از جایزه اتلیه سها

 



تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 18:25 | نویسنده : مامی نرگس |

 دیروز دختر خاله هام شیرین و نسرین اومدن خونمون و نزدیک دو ساعتی مهمونمون بودن 

و دوتا نی نی ناز داشتن اولش که اومدن پرنیا خواب بود و تو همش میخواستی بیدارش کنی

رفتی بغلش وکلی نازش کردی یهو دیدی پستونک داره

همش دولا میشدی تا پستونک پرنیا رو بخوری تا اینکه  من پستونک خودت رو اوردم ولی بازم دوست داشتی پستونک پرنیا رو بخوریبلا خره  قایمش کردیم 

کلی با  بچه ها بازی کردی

شب خونه مامانی رفتیم وساعت 12 شب اومدیم خونه و شما تو راه  خوابت برد خیلی اروم لباست رو عوض کردم  ولی بیدار شدی دیگه خوابت نمیبرد بعد از کلی کلنجار خوابیدی

ساعت 4 صبح بیدار شدی و اصلا خوابت نمیاومد من خیلی خوابم میومد تو خواب و بیداری بودم و زیاد چیزی یادم نیست ولی همش صدام میکردی و میگفتی دالییییییی دالیییییییییی

همش میخواستی بازی کنی نزدیک دو ساعتی بیدار بودی و بی صدا بازی میکردی  همین که بابایی صدات کرد ذوق کردی و از روی سر من رد شدی تا خودتو به بابا برسونی 

بابایی هم بیدار شد وکلی باهات بازی کرد

ساعت 7 صبح خوابیده بودی اومدم لحافت رو درست کنم دیدم واااااااااااااااااااااای چه بویی میاد

کلی پی پی کرده بودی واین اولین بار بود که تو خواب پی پی میکردی

سریع بردمت تا بشورم خیلی جالب بود  اصلا بیدار نشدی  و تا ساعت 11 خوابیدی  عادت کردی صبح ها که بیدار میشی میای تو این قسمت خونه وکلی دراز میکشی بعد بیدار میشی 

3 هفته پیش بابایی نصف شب منو بیدار کرد وگفت باران کو؟

منم هول بیدار شدم ودیدم اومدی اینجا تو راهرو خوابیدی آخه اینجا لوله ها رد شده وهمیشه گرمه و تو هم عاشق اینی که اینجا بخوابی

 


 

 



تاريخ : جمعه 29 دی 1391 | 13:28 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر گل من

بابایی سه شنبه شب اومد و منو عمو حسین شوهر خاله زهرا رفتیم فرودگاه وطبق معمول شما رو گذاشتیم  پیش مامان اشرف

وقتی رسیدیم خونه مامانی و عمو کیوان هم خونمون بودن وشما بغل عمو بودی همین که بابایی رو دیدی بلند گفتی هههههههههههههههه

همه کلی خندیدیم

با تعجب بابایی رو نگاه میکردی و همش بغلش بودی  و حواست بود جایی نره جالبه  اصلا غریبی نکردی

بابایی از کربلا یه اسباب بازی مرغ اورده  که تند تند تخم میزاره خیلی دوستش داری البته فعلا!!!!!

ببخشید تو اون لحظه نتوستم عکس بندازم این عکسم قبلا انداختم

عاشق این هستی که بری اینجا بشینی

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 28 دی 1391 | 13:45 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر قشنگم

این یه هفته ایی که بابایی نبود خیلی به جفتمون سخت گذشت   هر بار میگم علی کو زود میری جلو در

هر بار صدای آسانسور میاد کلی ذوق میکنی فکر میکنی الان علی میاد

دیروز بردمت دکتر طباطبایی خدا رو شکر خیلی سرفه هات بهتر شده ودکتر هم راضی بود و فقط یک  اسپری تجویز کرد وگفت بعد از دوماه دوباره ببرمت

ایشالا بابایی فردا میاد خیلی دوست دارم ببینم بعد از یک هفته با دیدن علی چیکار میکنی ولی  به خاطر آلودگی هوا فرودگاه نمی برمت و اگه تونستم حتما عکس میندازم

 

 



تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | 22:28 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر گلم شهرویر ماه که بردمت اتلیه قرار شد دیگه نبرمت وفقط سالی یکبار برای روز تولدت بریم وعکس بندازیم

ماه پیش بود که خاله هدی از اتلیه سها زنگ زد وجویای حالمون شد وگفت باران برای روز تولدش نمیاری منم گفتم فکر نکنم حالا حالا ها بیام

شبش به بابایی گفتم گفت میریم برای روز تولدش یه  اتلیه معمولی وعکس میندازیم

ولی نمیدونم هر چقدر فکر کردم دیدم اصلا نمیشه  اتلیه غیر از اتلیه کودک برویم این شد که دوباره وقت گرفتم ورفتیم که برای تولدت با بابایی یه عکس دونفره بندازید ولی خیلی دکورهای خوشگلی اورده بودن ما هم مجبور شدیم کلی عکس های خوشگل بندازیم

خلاصه میدونم دوباره همه میگن چقدر زود بردیش بزار یکمی تغیر کنه بعد ببر   ولی به قول خاله ساجده مامان متین جون نباید منتظر بمونیم که ریش وسیبیل در بیارین بعد ببریمتون !!!!!!!!!!!

دختر گلم اینو هم بدون که یه دونه خودمی دوست دارم هرچیز قشنگی که تو دنیاست تو هم داشته باشی میدونم لوست میکنم ولی عاشق لوس شدنت هم هستممممممممممم

دیروز تو اتلیه مشغول عکس انداختن بودیم که یه خانمی مهربون اومد وسعی کرد تو رو بخندونه

بعد از اینکه عکاسی تموم شد گفت باران چه لاغر شده منم جا خوردم وگفتم مگه شما بارانو قبلا دیده بودید

یه لبخندی زد گفت من عمه لیلام اولش نشناختم بعد گفت عمه هیراد هستم

یکی از دوستای خوب وبلاگیمون  بود خیلی خوشحال شدم بابت اشنایمون



تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1391 | 15:47 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام دوستان خوبم

باران در مسابقه آتلیه سها به لطف شما با 1219 امتیاز نفر دوم شد ومن خیلی خوشحالم چون به بهونه این مسابقه کلیییییییییییییییی دوستان جدید به دوستانم اضافه شد

فقط میخوام از همه دوستان معذرت خواهی کنم چون تعداد نظرات خیلی زیاد بود من نتوستم همشون تایید کنم و ایشالا به زودی همه رو تایید میکنم در ضمن خیلی ها لطف کردن وباران رو لینک کردن ومنم قول میدم همه اونهایی که تقاضا لینک شدن داشتن لینک کنم ودر اخر  از همه اونهایی که به باران رای دادن تشکر میکنم و دوستشون دارم

تعجب باران ار آمار بازدید کننده ها و نظرات


 



تاريخ : چهارشنبه 20 دی 1391 | 15:25 | نویسنده : مامی نرگس |

باران من

امروز بابایی به آرزوش رسید

آرزو بابایی رفتن به کربلا بود وچند باری میخواست بره و لی من نمیزاشتم

ولی این بار دعوت امام حسین باعث شد من نتونم کاری کنم و بابایی رفت

امروز از صبح زود که بابایی رفت بد جوری دلم گرفته ...

دختر گلم هر بار میگم بابایی کو سریع ایفون رو نگاه میکنی و گوشی تلفنو میگیری دستت و همش میگی عیییییییییییییییی عیییییییییییییییییییی یعنی علی

امروز عصری بیرون بودم و تو رو پیش مامان اشرف گذاشتم مامان گفت همش عیییییییی عییییی گفتی تا اینکه خوابت برد 

علی عزیزم وباران جونم عاشقونه دوستتون دارم

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 19 دی 1391 | 23:50 | نویسنده : مامی نرگس |

مسابقه سوگواره محرم

سلام دوستای گلم

من باران مظفری هستم لطفا به سایت زیر بروید و به من امتیاز 5 رو بدین

 

یادتون نره هاااااا

 

 

http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=5

 


 

فقط تا 20 دی مهلت داره عجله کنین

 

اگر قبلا به کودکی دیگر رای داده اید باز هم میتونین به باران رای بدین

 

منتظر کمک همتون هستم

 

 فقط تا ١٢ امشب

دوستتون دارمممممممممم


 



تاريخ : سه شنبه 19 دی 1391 | 2:10 | نویسنده : مامی نرگس |

ولنتاین چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

دادن یک خرس کوچک لوس به یک خرس گنده لوس



تاريخ : شنبه 16 دی 1391 | 19:59 | نویسنده : مامی نرگس |

واقعا از ته دلم میگم

خوش به حال همه اونهایی که خارج از تهران زندگی میکنن

دختر گلم این روزا خیلی هوا آلوده هست  هر چند روز یکبار مدارس و مراکز دولتی تعیطل میشه

دلم خیلی به حال شما کوچولو میسوزه

زمان مدرسه ما فقط برای روزهایی که  برف زیاد میامد تعطیل میشدیم وروزی که تعطیل بودیم از صبح زود میرفتیم برف بازی و درست کردن آدم برفی...

ولی اگه الان برف هم بیاد که نمیاد مامانا میترسن بچه هاشون رو ببرن بیرون

من که این روزا اصلا جرات نمیکنیم شما رو بیرون بیاریم مخصوصا با سرفه هایی که میکنی همه دکترا میگن از آلودگیه

به امید آسمان آبی

 



تاريخ : شنبه 16 دی 1391 | 13:17 | نویسنده : مامی نرگس |

باران عسلم

دیروز مشغول تمیز کردن خونه بودم وشما هم با روروک بازی میکردی

من ظرف میشستم وهر بار میگفتم باران و برمیگشتی میگفتی دالیییییییییییییییییییی

آخرین بار هرچقدر گفتم باران باران دیدم صدایی نمیدی هول اومدم بیرون واین صحنه رو دیدم

قربونت برم که اینقدر خوشگل و آروم میخوابی



تاريخ : جمعه 15 دی 1391 | 18:22 | نویسنده : مامی نرگس |

 

امروز آمار بازدید کننده ها واقعا برام دوست داشتی بود و این نشون دهنده اینه

که دوستای وبلاگیمون خیلی به ما لطف دارن البته ما هم عاشقشونیم

دوستتون داریمممممم

 



تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 23:36 | نویسنده : مامی نرگس |

 

برای فرزندت از بین تمام اسباب بازی ها یک بادکنک بخر …

بازی با بادکنک خیلی چیزارو به بچه یاد میده :

بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک تا بتونه بالاتر بره !

بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن ، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه !

 

 



تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 18:00 | نویسنده : مامی نرگس |

باران خوشگلم ١٣ ماهگیت مبارک

ني ني شكلك



تاريخ : سه شنبه 12 دی 1391 | 14:08 | نویسنده : مامی نرگس |

logo.gif



تاريخ : دوشنبه 11 دی 1391 | 18:38 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر زیبای من

دو هفته ای میشه که خیلی راحت و بدون اینکه از جایی بگیری بلند میشی

و به تازگی هفت هشت قدمی برمیداری

وقتی بلند میشی تند تند دست دسی میکنی تا من بگم افرین  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

بعد مثلا می خواهی تاتی کنی بیشتر ادا در میاری و این پا اون پا میکنی

 و با صدای قشنگت میگی تاتی تاتی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

 

 

وقتی میخوام اسپری هاتو بزنم قبل اینکه بزنم دهنتو یه جوری میکنی یعنی حالت بهم میخوره بعد محکم دهنت رو می بندی و منم به زور پستونک دهنت رو باز میکنم _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

وقتی خوراکی میبینی تند تند میگی به به

وقتی میگم خاله زهرا کو سریع تلفنو نشون میدی از بس که من با خاله تلفنی صحبت میکنم

وقتی کنترل رو میبینی سمت tv میگیری

ویه کار بدی که یاد گرفتی اخم کردنه و هر کسی که بیاد خونمون یا ما بریم خونشون تا یخت باز نشه براش اخم میکنی

 



تاريخ : دوشنبه 11 دی 1391 | 16:19 | نویسنده : مامی نرگس |

اینکه میگن آدم از هر چی بدش بیاد سرش میاد عین واقعیته

قضیه از این قراره من همیشه بدم میاد که ژیله یقه هفت تن بچه کنم و  اونوقتها که نی نی نداشتم میگفتم بمیرم تن بچه ژیله نمیکنم حالا علتش چیه خودمم نمیدونم

اما چند وقتی هست که شما شدیدا سرفه میکنی وهر کی منو میبینه یه تجویزی میکنه یکی از اون تجویز ها که معمولا با تجربه ها بهم گفتن اینکه یه تیکه پشم گوسفند رو اگه رو سینت بزاریم خوب میشی این بود که ما هم به مامان اشرف گفتیم و دست به کار شد

مامان اشرف هم نامردی نکرد و با پشم اصل گوسفند برات ژیله بافت شکلک های جالب محمد

انقدر اصل بود که تا هفته اول بوی گوسفتد از خونمون بیرون نمیرفت ومن همش فکر میکردم یه بع بعی کوچولو تو خونمون نگه میداریم

تا اینکه چند باری شستم وبوش رفت ولی وقتی تنت باشه ولالا کنی وعرق کنی  دوباره بوی آقا گوسفنده در میاد

از روزی که تنت کردیم بابایی بهت یاد داده ومیگیم باران بع بعی میگه .... وتو هم سریع میگی بع بع

 

 

برای دیدن باقی مطالب به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 10 دی 1391 | 19:11 | نویسنده : مامی نرگس |

دوستای گلم بفرماین آبنبات

 

این آبنبات خوشمزه رو عمه جونم برام گرفته بود ولی چون من خیلی سرفه میکنم و این آبنبات خیلی رنگ میداد مامانم نذاشت من بخورم ودر همین حد بود که دیدین



تاريخ : جمعه 8 دی 1391 | 20:55 | نویسنده : مامی نرگس |
ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 15:57 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر ناز منلبخند

 مهر ماه که سرما خوردی دکتر بردمت ویکسری دارو داد که خوب شدی ولی سرفه هات  قطع نشد دو هفته بعدش دوباره بردمت وگفتم خیلی سرفه میکنه دکتر دوباره دارو دیگه تجویز کرد ولی همچنان سرفه میکنی یه هفته کم میشه یه هفته زیاد

  دخترم نمی دونم کدوم دکتر درست میگه یکی میگه بخور سرد بزار دیگری میگه بخور گرم

خلاصه ما این سه ماه هر کسی یه دکتر خوب معرفی کرد بردیمت ولی همه دکترها  فقط بلد هستن بگن ویروسه یا آلرژیه

از سه هفته پیش گفتم دیگه دکتر نمیبرم و دارو هم نمیدم ولی خیلی سرفه هات بیشتر شده ومنم خیلی نگران شدم

تا اینکه به زور هفته پیش از دکتر طباطبایی  فوق تخصص ریه کودکان وقت گرفتیم بعد از معاینه گفت  خداروشکر سینه اش صدای خس خس نمیده ولی چون سرفه هاش  طولانیه باید از ریه عکس بندازید دیروز با بابایی رفتیم عکس انداختیم 

وبعد شما رو گذاشتیم پیش مامان اشرف ومنو بابایی رفتیم دکتر

تو عکس نوشته بود مشکوک به عفونیه کل راه فکرم درگیر بود خیلی نگران بودم تا اینکه رسیدیم دکتر گفت نگران نباشین عکسش خوبه

ولی باید دوتا اسپری سالبوتامول وبکلومتازون مصرف کنه و تا سه هفته ای دیگه دوباره باید ببریمت ایشالا که این سری خوب بشی گلم



تاريخ : يکشنبه 3 دی 1391 | 12:27 | نویسنده : مامی نرگس |

باران من

دیروز صبح رفته بودم آریاشهر یه پسر بچه ای حدودا سه یا چهار ساله رو دیدم که به به کانال تکیه کرده بود وگدایی میکرد طفلک یه لباس  بزرگ تنش کرده بودن خیلی سردش بود واز سرما می لرزید واقعا اشک تو چشام جمع شد از دیروزه به اون فکر میکنم نمیدونم چم شده 

قبلا هم خیلی دیده بودم ولی اون زمان بچه نداشتم وخیلی بی تفاوت از کنارشون رد میشدم

براش یه بسته کلوچه خریدم  ولی خیلی ضعیف بود واز سرما دستاش قدرت نداشت کلوچه رو باز کنه خدایا خیلی دلم سوخت یعنی اون بچه مادر نداره...

فکر کنم اون بچه واقعا دوست داشت دیروز اخرین روز دنیا باشه



تاريخ : شنبه 2 دی 1391 | 2:58 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسک قشنگم این صندل خوشگلتو وقتی تو شکمم بودی برات خریدم امروز از کمد  دراوردم وخودم مشغول دیدن لباسات شدم که دیدم صدایی ازت در نمیومد وسخت مشغول خوردن صندل بودی تا ازت گرفتم یه

اخمی به من کردی _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ که من ترسیدم

واینم بعداز  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 باران جون دیروز با خاله زهرا رفتیم خرید  و خاله دو تا پالتو خوشگل برای دخترای گلش خرید و این کیف گولولی رو هم برای شما هدیه خرید۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩



تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 19:30 | نویسنده : مامی نرگس |



تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 16:57 | نویسنده : مامی نرگس |

معضلی به نام روروک

باران جونم از دستت نمی دونم روروک رو کجا بزارم از بس که کارهای خطرناک انجام  میدی

بعدشم همه میگن پسرا شیطونن ولی دختر من دست هر چی پسره تو شیطونی از پشت بسته!!!!!!!!!!!

 

میگی نه نگاه کن


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1391 | 19:56 | نویسنده : مامی نرگس |

گلکم عاشق پستونکه میدونم بد هست ولی خیلی وابسته شده فکر نمیکنم به این زودیا بتونم از پستونک بگیرمش

 به قدری ماهرانه پستونک میخوره که با شدیدترین عطسه ها وسرفه ها پستونک از دهنش جدا نمیشه

خیلی مواقع دوست داره منو باباشم پستونکی کنه وبه زور میخواد تو دهنمون بزاره

وقتی میگم باران پستونکت کو همه جا رو میگرده واگه پیدا نکنه با دستش روی میز رو نشون میده چون میدونه همیشه اونجاس

شبها موقع خواب مجبورم یه دونه پستونک زاپاس بالای سرش بزارم چون موقع خواب پستونکش از دهنش میوفته وحوصله نداره پیداکنه سریع دستشو میاره بالای سرش وبرمیداره اگه نباشه قیامت به پا می کنه

هر جا میریم مجبورم کلی با خودم بردارم که اگه یه زمانی افتاد داشته باشیم

بعضی مواقع  دوست داره هم پستونک بخوره هم شیر نمیدونه چیکار کنه یکم شیر میخوره یکم پستونک

اینم بگم همه جای پستونک براش شیرین ولذت بخشه

توادامه مطلب عکساشو ببینین


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 25 آذر 1391 | 21:33 | نویسنده : مامی نرگس |

بدون شرح!!!!



تاريخ : جمعه 24 آذر 1391 | 18:18 | نویسنده : مامی نرگس |

امروز ١٢ آذر قشنگترین روز دنیاست برای من ...۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

امروز تولد همسر عزیزمه که عاشقونه دوستش دارم

و۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

همینطور تولد دختر نازنیم که ثمره عشقمونه

علی جونم وباران خوشگلم تولدتون مبارک 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

خدای من به خاطر همه نعمت های خوبی که به من دادی ممنونم به خاطر

همسری که اینقدر مهربونه ومنو عاشقانه دوست داره ممنونم وبه 

خاطر فرشته سالمی که هر روز شیرینی بیشتری به زندگیمون میده

ممنونم

علی جونم و بارانم با همه وجودم دوستتون دارم



تاريخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 21:35 | نویسنده : مامی نرگس |

تو خودت شکلاتی شیرینم!!!!!!!!!

 



تاريخ : چهارشنبه 22 آذر 1391 | 20:24 | نویسنده : مامی نرگس |

اگه میخواین کارای جدید منو ببینین برین ادمه مطلب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 18 آذر 1391 | 13:45 | نویسنده : مامی نرگس |

فندق من دیروز برای چکاب یک سالگی رفتیم دکتر وزنت شده 8550 وقدت 75  ریزه میزه خودمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

امروز صبح بیدارت کردیم ورفتیم واکسن یک سالگیت رو زدیم اولش خیلی خو شحال بودی که صبح زود میبریمت دردر وبا همه چیز بای بای میکردی

وقتی واکسنو دستت زد یه کوچولو گریه کردی ولی زود آروم شدی

 

 




تاريخ : دوشنبه 13 آذر 1391 | 15:16 | نویسنده : مامی نرگس |

تبریک پدرانه!!!

سیام بابایی!تبلدت مبایک!دس دسی!نا نای نای!بوس بوس!دوشت دالم اینگده!پارسال امروز!!!وقتی اولین بار با هم چشم تو چشم شدیم!!بدجوری گشنت بود (مدارکش هم موجوده).البته کلی هم شاکی بودی که از یه جای گرم و نرم آوردیم لای کلی آدم که همش نگات می کنن.اینجا نمی خوام خاطره بازی کنم.ولی ذکر اولین برخوردمون لازم بود.بابایی از روز و ثانیه ای که تو اومدی زندگیمون دگرگون!! شده (فکر بد نکن منظورم مثبته)تا همین الان که زیر پام بیسکویت خرد کردی و کاغذامو جویدی و کمدم رو به هم زدی!!ولی برکت من انقدر دوستت دارم که حتی اگه بدتر از اینم کنی (که شک ندارم می کنی)بازم صبح ها آنقدر رفتنم رو طول بدم که یا بیدار شی یا شیر بخوای و روزها ثانیه شماری کنم که بیام خونه شیرینکاری جدیدت رو بینم یا عین دیوونه ها واسه خودم تو خیابون بخندم از فکر کردن بهت.نمی دونم خدای مهربون توی وجودم چی دیده که توی فرشته کوچولو رو بهمون داده.امیدوارم که لیاقتش رو داشته باشیم.عروسکم اولین سالگرد تولدت رو که مصادف شده با سی و سومین سال تولد من به هر سه تامون تبریک میگم.ایشالله هر سال قشنگ تر بامزه تر تپل تر سرتق تر و تخس تر بشی.آمین یا رب العالمین.


تولد

تاريخ : يکشنبه 12 آذر 1391 | 14:00 | نویسنده : مامی نرگس |

لبخندعزیزم امروز برای اولین بار خونه همسایمون رفتم که مجلس ختم انعام گرفته بود اولش نمی خواستم برم

 ولی بعد فکر کردم وگفتم  زشته اگر نرم  این بود که دوتایی رفتیم و... Khandeeeee Bahal

اولش خیلی مودب بغلم نشسته بودی 15بعد کم کم یخت آب شد وشروع کردی شیطونی

 دیس حلوا و  که اوردن دو دستی حلوا برداشتی ومنم نمیتونستم کنترل کنم و کلی خجالت کشیدم

بعد میوه اوردن وتومیخواستی همه رو باهم برداری  که من نذاشتم یه جیغ

بنفشی کشیدی که خانم مداحه پشت بلند گو گفت یه دونه خیار بده دستش

منم می ترسیدم خفه شی این بود که بغلت کردم که بیام خونه

به زور نگه داشتن و نذاشتن بیام  خیلی عصبانی شده بودمعصبانی

 از یه طرف هم با هیچکس راحت نبودم وخجالت میکشیدم

 بغلت کردم واومدم لپت رو بوس کنم که یکمی اروم بشی ماچ

یه گاز محکمی از شونه هام گرفتی که نگو ضعف کرده بودم نیشخند

ولی مجبوری یه لبخند زدم که کسی نفهمه لبخند

خلاصه امروز خیلی اذیتم کردی دیگه غلط بکنم تنهایی جایی برم



تاريخ : جمعه 10 آذر 1391 | 20:24 | نویسنده : مامی نرگس |

بارانی مامی چند روزیه ناراحته از دست جنابعالی          

جدیدا یاد گرفتی وسر هرچی میشه  شروع میکنی جیغ کشیدنو20اولش گفتم بزار اهمیت ندم تا از سرت بیوفته ولی خیلی تخس شدی انقدر جیغ میکشی107 تا شروع میکنی سرفه کردنو ومنو هم دیونه میکنی14نمی دونم چرا اینجوری شدی منو بابایی تا حالا از  53نازکتر به تو نگفتیم وهمیشه با مهربونی با تو رفتار میکنیم

میترسم تو سرت بمونه وازون دختر بد اخلاقا بشی البته خدا نکنه

فکر میکنم هیچی از تربیت  بچه داری نمیدونم واقعا خیلی سختهThinking

 منو بابایی دوست نداریم هیچ زمانی دعوات کنیم والان هم خیلی کوچولو تر از اونی که بشه باهات صحبت کنیمFek Konam

 بر خلاف دوست داشتنمون مجبوریم تن به خواسته ات بدیم 21 حداقل نزاریم جیغ بکشی2 16



تاريخ : سه شنبه 7 آذر 1391 | 15:31 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم مثل همیشه وقتی از حموم میارمت بیرون کلاه سرت نمیره این بار گفتم بزار روسری سرت کنم ببنیم میزاری یا نه؟!!!!!!!


ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 6 آذر 1391 | 20:56 | نویسنده : مامی نرگس |

همه وجود من

امروز روز تولد قمری توست پارسال هفتم محرم بود که که به دنیا اومدی وزندگی ما رو قشنگتر از قبل کردی من وبابایی عاشقونه دوستت داریم

دختر نازنینم

 از زمانی که پا تو زند گی  ما گذاشته زندگیمون یه رنگ دیگه پیدا کرده

غصمون شده فقط  زمانی که گریه میکنی

تفریحمون شده خنده تو

امیدوارم همیشه لبت با خنده باشه

 



تاريخ : جمعه 3 آذر 1391 | 22:49 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم و همه  دوستای دختر گلم

از همتون میخوام با دستهای کوچکتون ولی قلبهای بزرگتون  

برای ما مامانو و باباها دعا کنید

 

 

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%DB%8C%D8%A7%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%282%29.gif



تاريخ : جمعه 3 آذر 1391 | 22:42 | نویسنده : مامی نرگس |

این عکسهای خوشگلو دوست خوبم لیلا جون برام درست کرده

لیلا جون وپرنیا نازنینم دوستتون دارم


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | 23:29 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر زیبای من

زمانی که تازه به دنیا اومده بودی وبلاگ نداشتی که من برات بنویسم والبته اگر هم داشتی فکر نمیکنم میتونستم برات بنویسم

الان میخوام کمی از نوزادی هات بنویسم اخه شما هفتم محرم به دنیا اومدی ومن این روزا همش تو حال وهوای اون موقع هام

یادم میاد شب اولی که بمارستان به دنیا اومده بودی تا 11 شب بابایی باهامون بود بعد رفت خونه ومنو مامان اشرف بیمارستان بودیم واون روز میگفتن 12 پسر و دوتا دختر به دنیا اومده بودن وهمه آروم بودن الا شما به طوری که پرستارا نوبتی میاومدن شما رو میبردن وکمی شیر میدادن واروم میشدی بعد دوباره می اومدی پیش من ومنم که خوب شیر نداشتم شما عصبانی میشدی خلاصه اون شب ما تا صبح نخوابیدیم و ساعت 9 صبح بود که بابایی داشت می امد شما خوابیدی وهر کاری میکردیم بیدار نمی شدی ومن به مامان اشرف گفتم الان اگر علی بیاد میگه خدا چه فرشته ارومی بهمون داده که همینطور هم شد

روز هفتمی که به دنیا اومده بودی من داشتم بهت شیر میدادم که یهو کلی بالا اوردی وما خیلی ترسیدیم وصبح اول وقت بردیمت بیمارستان وگفتن مهم نیست اگر یکباره دیگه بالا آورد بیارین وما اومدیم خونه وبابایی رفت سر کار  ومن دوباره بهت شیر دادم و دوباره خیلی بیشتر از قبل بالا اوردی ومن این بار داشتم از ترس سکته میکردم ودوباره با عمو کیوان ومامانی بردیمت بیمارستان وبعد از معاینه وسونو گفتن رفلاکس داره  ونباید زودتر از سه ساعت شیر بدین دیگه از اون شب نگرانی های ما شروع شد وهمش میترسیدم نکنه خدای نکرده تو خواب بالا بیاری و...

بعد اون من خیلی میترسیدم بهت شیر بدم وپیش خودم فکر میکردم دوباره بالا بیاری وسعی میکردم تا زمانی که میشه بهت شیر ندم 

الهی بمیرم یه بار ساعت 5 صبح شیر خوردی ودیگه تا ساعت 10 صبح شیر نخواستی ومنم ندادم ساعت 10 بود که امدم شیر بدم نگرفتی واین تا ساعت 12 طول کشید وهر کاری میکردم شیر نمیخوردی وخیلی بی حال شده بودی ودوباره زنگ زدم به بابایی وگفتم باران خیلی بیحاله وبابایی اومد وزود بردیمت بیمارستان و دکتر کلی باهامون دعوا کرد وگفت قند خونش میوفته ونباید نوزاد بیشتر از 3 ساعت گرسنه بمونه 

خلاصه اون روزا مادر بودن برام سخت ترین کار دنیا بود  دوست نداشتم شیر بخوری چون به شدت از دهن و بینیت بالا می اوردی و  شیر نمیدادم بیحال میشدی

تا روز بیستم پنجم اینطوری گذشت بعد ازاون یه شب که مامان اشرف رفته بود خونشون وما دومین شبی بود که تنها بودیم ساعت 11 شب شروع کردی گریه کردنو وتا ساعت 2 طول کشید واز فرداش ما رفتیم خونه مامانی ویک هفته اونجا بودیم وهر شب گریه میکردی چند باری که خیلی گریه هات زیاد شد شبونه بردیمت بیمارستان  وتو راه اروم شدی

وما به دکتر که گفتیم گفت باران کولیک داره یعنی دل درد های سه ماهه وخیلیا میگفتن تا چهل روزگی اروم میشه ولی شما همچنان گریه میکردی  تقریبا 5 ما طول کشید وطبق نظر دکترها بچه هایی که کولیک دارن با صدای ماشین وسشوار وجارو برقی آروم میشن ومنم روزا با سشوار آرومت میکردم وشب ها هم که بابایی می اومد سوار ماشین میکردیم وتا 3 صبح تو خیابونا بودیم 

یه روز اسفند ماه بود ومن لباسشویی دستی که توی  راهرو بین اتاقها وحموم گذاشتم رو روشن کردم وپودر صابون هم ریختم وگذاشتم کارکنه وهمون لحظه شما شروع کردی گریه کردنو ومنم سشوار با صدای زیاد روشن کردم تا اروم شی 

یه ساعتی طول کشید تا خوابت برد یه موقع اومدم تو اتاق دیدم شیر تخلیه رو یادم رفته بزارم تو حموم واتاق هامون همه پر شده بود از آب وصابون واتاق باران بیشتر از همه تو آّ ب بود همون لحظه مامانی اومد ومنم تلفن کردم ومامان اشرف اومد وسه تایی شروع کردیم تمیز کردنو البته با گریه

خلاصه اون روزها خیلی سخت بودن ولی الان که فکر میکنم سختی اون روزا می ارزه  به باتو بودن

دخترم  همیشه  دوستت  دارم داشتم وخواهم داشت

 

 



تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | 11:15 | نویسنده : مامی نرگس |

بزار ببینم چیزی پیدا میشه من بخورمممم


 



تاريخ : يکشنبه 28 آبان 1391 | 1:56 | نویسنده : مامی نرگس |

امروز به بابایی گفتم ویتامین زینک  ومولتی ویتامین و قطره اهن باران تموم شده و  برات بگیره وقتی اورد باورم نمیشد به این سه تا 50 هزار داده باشه

 

 



تاريخ : شنبه 27 آبان 1391 | 22:04 | نویسنده : مامی نرگس |

فرشته من از اینه کلاه سرش بره خیلی بدش میاد وهر کاری کنیم کوتاه نمیاد که نمیییییییییییاد

 


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 27 آبان 1391 | 14:13 | نویسنده : مامی نرگس |

یه روزی تو وبلاگ ارمیتا جون دیدم ارمیتا اینجوری می کنه قلب

خیلی به حرکتش خندم گرفت قهقهه به شوهرم نشون دادم وگفتم به نظرت میشه یه روزم باران من اینکارو کنه

حالا جدیدا یاد گرفته وتند تند برای من دالی  میکنه ماچ

 



تاريخ : شنبه 27 آبان 1391 | 12:28 | نویسنده : مامی نرگس |

دختر گلم چند روزی میشه که دوباره سرما خورده

و همش سرفه میکنه  شنبه بردمش دکتر و اریتروماکس و برم هگزین و کتوتیفن داده

ولی نمیدونم چرا انگاری اصلا دارو ها اثر نمیکنه الان یه کمی بهتره ولی شبها خیلی سرفه میکنه

دارو ها فقط خواب اوره وعسلم همش میخوابه

دختر گلم وقتی مریض میشی مامان اصلا حوصله هیچ کاری رو نداره

یه بار که نوشته بودم بارانم دوباره مریض شده یه نفر برام نوشته بود چقدر

مینویسی مریضه تورو خدا بیشتر مواظبش باش حالا نمیدونم واقعا تقصیر منه

بارانم دوباره مریض شده



تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 11:55 | نویسنده : مامی نرگس |

بدون شرح!!!!!!!!!!!!!!!

 

 



تاريخ : يکشنبه 21 آبان 1391 | 22:23 | نویسنده : مامی نرگس |

خیلی از دوستان خواسته بودن طرز تهیه کیک مرغ رو بگم منم برای اون دسته از دوستان مینویسم

من برای یه سینی یه بسته نان تست  بزرگ میگیرم ودور تادور نون رو با چاقو میبرم تا قسمت های کلفتر نون جدا بشه

ویک عدد سینه مرغ رو با پیاز ونمک میپزم وبعد ریش ریش میکنم و200 گرم پیازچه رو حلقه حلقه میکنم

ودر کاسه بزرگ سس مایونز و ماست چکیده یا ماستی که سفت باشد من معمولا ماست سون استفاده میکنم ومقدار انهم بستگی به سلیقه داره ما بیشتر از ماست استفاده میکنیم من 3 قاشق سس و 9قاشق ماست را با فلفل سیاه مخلوط میکنم وبا قاشق هم میزنم تا صاف بشه ودر یک ظرف مقداری سس رو برای تزیین نگه میدارم البته مقدار سس رو من حدودی نوشتم

ومابقی سس رو با سینه مرغ وپیازچه ویک عدد هویج رنده شده مخلوط میکنم  وبعد نونها رو کف سینی میچینم ویک لایه از مخلوط مرغ  وسس رو روی نونها میزارم

وبعد لایه بعدی نون میگزارم وبا دست فشارمیدم تا لایه زیری خوب به هم بچسبدودوباره روی ان مخلوط سس ومرغ را اضافه میکنم

تا مرحله اخر که فقط نون باشد و سسی رو که برای تزیین نگه داشته بودیم کامل روی نون ها رو پوشش میدیم تا صاف بشه وبعد من دور تا دور اون رو با پیازچه و روی اون روهم با گوجه های کوچک وگردو تزیین کردم




تاريخ : يکشنبه 21 آبان 1391 | 14:53 | نویسنده : مامی نرگس |

سه شنبه شب با  خاله ساجده و عمو امیر و متین جون رفتیم شهر ستاره ها نزدیک هایپر استار

یه شهر بازی کوچلو وسر پوشیده بود

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 21 آبان 1391 | 11:28 | نویسنده : مامی نرگس |

دخملی از پنج شنبه شب آبریزش بینی داشتی ووقتی برای چکاب ماهانه دکتر بردمت گفت فقط با قطره بینی شستشو بدین

دیروز کمی بی حال بودی وچند باری بالا آوردی مجبور شدیم با بابایی بردیمت دکتر

ودکتر بعد از معاینه گفت ویروسه

 باید یک چهارم آمپول ضد تهوع بزنهشکلکهای جالب و
متنوع آروین

الهی بمیرم ووقتی خوابوندیمت رو تخت همش بر میگشتی پرستار رو نگاه میکردی وپرستار اول با الکل تمیز کرد و چون خنک بود خوشت اومده بود وتند تند فوت میکردی ومیخندیدی ویهو که آمپول زد فقط بیمارستان بود صدای جیغ تو...شکلکهای جالب و متنوع آروین

 



تاريخ : شنبه 13 آبان 1391 | 16:55 | نویسنده : مامی نرگس |

عاشق این مدل خندیدنتم

 



تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 17:04 | نویسنده : مامی نرگس |

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 17:02 | نویسنده : مامی نرگس |

بارانم 11 ماهه شد2birthday3.gif

دیروز بردمت  برای چکاب ماهانه

وزن 8300

قد 73/5

دور سر 44



تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 16:52 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم بلاخره قرار شد برات تولد بگیریم

دخملی تولدت که 12 آذره مصادف شده با هفت امام  ودقیقا وسط محرم

همش گفتیم بگیریم یا نگیریم

آخرشم قرار شد یه مهمونی خانوادگیی بگیریم یعنی خانواده منو بابایی باشن

ولی من دوست داشتم اولین سال تولدتو یکمی نا نای باشه

بلاخره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قرار بر ا ین شد 18 آبان که روز پنج شبه میشه برات تولد بگیرم که تقریبا 3 هفته زودتر از تولدت میشه

آخ جونمی جون



تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 16:50 | نویسنده : مامی نرگس |

درد دل های باران

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!
مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو بره تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شماخوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!



تاريخ : شنبه 6 آبان 1391 | 1:31 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلمممممممممم

دیروز ٤ آبان پنجمین دندونت گفت دالی باران

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 

 



تاريخ : جمعه 5 آبان 1391 | 13:48 | نویسنده : مامی نرگس |

گلکمممممممممممممممم

دیروز تولد صدف جون بود و ما دایی محمد و مامان اشرف  رفتیم خونه خاله زهراینا

از اونجایی که آقایون دیر اومدن خاله هم مجبور شد شام رو دیر بیاره و مراسم تولد وکیک خوری یکمی دیر شد

وتو هم که بغلم نشسته بودی دیدیم نشسته خوابت برد و منم  یه چند تایی

عکس گرفتم 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : جمعه 5 آبان 1391 | 0:24 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلییییییییییییی

فرشته مهربون امروز ٢٩ مهر چهارمین دندونت رو اورد دندون بالا سمت چپ

 



تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 22:12 | نویسنده : مامی نرگس |

عمر من

فرشته مهربون دیروز 28 مهر سومین دندونت رو اورد

 

دندون سمت راست از بالا

مبارکه خوشگلمممممم



تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 1:18 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکممممممممممممهورا

امروز از آتلیه سها زنگ زدن وگفتن عکس بارانو صفحه اول سایتمون بزاریم  ما هم با کمال میل قبول کردیمزبان

 



تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 0:49 | نویسنده : مامی نرگس |

گلی جونم

امروز با بابایی رفتیم هایپرمی

اونجا برات یه ماشین گرفتیم وتوش نشستی وما خرید میکردیم

اونجا منتظر بودی یه چیزی از بغلت رد بشه سریع با دستات میگرفتی وتا غافل میشدیم میدیدیم گرفتی دستت و آماده خوردنی

در آخر هم از قفسه دستمالا رد می شدیم که با دستت همشونو انداختی زمین

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 26 مهر 1391 | 0:55 | نویسنده : مامی نرگس |

سلام دوست جونیا

مامان من بلد نیست لی لی حوضک رو برام بخونه میشه بهش یاد بدین مرسییییییییییی

 



تاريخ : دوشنبه 24 مهر 1391 | 22:36 | نویسنده : مامی نرگس |

مدل های خواب دخملیBaby Cute


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 22 مهر 1391 | 19:24 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکممممممممممممممممم

 

امروز هشتمین سالگرد ازدواجمون ماچبود ویه جشن کوچولو سه نفره گرفتیم وتو برامون لباس عروس پوشیدی منم یه کیک کوچولو درست کردمقلب

علی جونم سالگرد یکی شدنمون مبارک دوستت دارمممممممممممممممممممم 


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 22 مهر 1391 | 0:58 | نویسنده : مامی نرگس |

نانازمممممممممممم

امروز با خاله ساجده  و متین وبابایی وعمو جون رفتیم نمایشگاه غنچه ها خیلی خوش گذشت برات یه سارفون خوشگل خریدم ولی از شانس بد یادم رفت دوربینو ببرم وازت عکس نگرفتم ولی تا دلت بخواد فیلم گرفتیم

وقتی رسیدیم خونه سارفونتو تنت کردم خیلی بهت می اومدوکلی قربون صدقت رفتمقلب

بعدش طبق عادت همیشگی گیر دادی  جعبه کرم ارده رو بخوری منم نذاشتم واینجوری معصومانه گریه کردی


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1391 | 1:24 | نویسنده : مامی نرگس |

خوشمزه من

از زمانی که خیلی کوچولو بودی تا الان یه عادت خیلی بدی داری واون اینه که هر چی میبینی میکنی دهنت

همه پستونک های من

 

البته من تا جایی که بتونم نمیزارم ولی بعضی مواقع تا غافل میشم میبنم یه چیزی دهنته

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 | 12:53 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکم

هفته پیش که با بابایی شهرآرا رفته بودیم وقتی برگشتیم خونه خوابیدی یعد از اینکه بیدار شدی دیدیم یه گوشت قرمز شده وباد کرده منو وبابایی خیلی ترسیدیم وزنگ زدیم به دکترت ودکتر گفت احتمالا پشه خورده ولی اگر جای پشه نبود بیارین تو این فکر بودیم که دکتر ببریم یا نبریم که با خاله ساجده تلفنی صحبت کردم وگفت متین هم قبلا اینجوری شده بود وبعد از چند روز قرمزیش رفت وما جای نیش پشه رو دیدیم نگران نباشین والکی دکتر نبرین  ما هم حرف خاله جونو گوش کردیم وبعد از چند روز جای نیش پشه بلا رو دیدیم


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 18 مهر 1391 | 0:13 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلیقلب

 

چند روزه تمرین ایستادن میکنی واز همه جا میگیری وبلند میشیخجالت


بعدآروم دستاتو ول میکنی وبعد از حفظ تعادل شرویع میکنی دست دسیتشویق

بعداز چند ثانیه تلپی میخوری زمین و دوباره بلند میشی و دوباره ار اول خوبه عزیزم پمپرزی وگرنه...کلافه

 


 

 



تاريخ : دوشنبه 17 مهر 1391 | 21:59 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلم

امروز به مناسبت روز جهانی کودک رفتیم نمایشگاه کودک ونوزاد وخیلی نمایشگاه خوب بود برات لباس وکلاه عروسک بافتنی گرفتم وخیلی هم خوش گذشت



ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 17 مهر 1391 | 21:54 | نویسنده : مامی نرگس |

مراحل بهم ریختن کشو مامان نرگس

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 16 مهر 1391 | 23:03 | نویسنده : مامی نرگس |

 

Before                                                     After

 

 

                          



تاريخ : يکشنبه 16 مهر 1391 | 18:29 | نویسنده : مامی نرگس |

کمک کردن دخملی به مامی

عزیز دلم عاشق جارو برقی کشیدنه ودوست داره به من کمک کنهسبز

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 16 مهر 1391 | 1:14 | نویسنده : مامی نرگس |

مژده...

پنج شنبه مامانی ساعت 9 شب زنگ زد وگفت نسترن (دختر عموی باران) عکس باران رو روی جلد یه مجله دیده اما اسم مجله رو یادش رفته ببینه.ما باورمون نشد شب هم چون بابایی دیر اومد روزنامه فروشی ها بسته بودن نمی تونستیم تا صبح صبر کنیم.صبح بابایی که با دایی محمد رفته بود مامان رو از بیمارستان مرخص کنه سر راه یه روزنامه فروشی رفته و کل مجله هاش رو نگاه کرده بود و یهو عکس باران خانوم رو دیده بود که داره تخس تخس نگاش می کنه!!تندی مجله رو برداشته بود و به هر کی نشون دادیم ضعف کرد.تازه فهمیدیم که سورپریز آتلیه سها این بوده 

 

مرسی آتلیه سها

 


ادامه مطلب

تاريخ : شنبه 15 مهر 1391 | 16:42 | نویسنده : مامی نرگس |

نازنینمممممممممممممممممهورا


 

10 ماهگیت مبارک



تاريخ : پنجشنبه 13 مهر 1391 | 0:34 | نویسنده : مامی نرگس |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای دخترم مینویسم




تاريخ : سه شنبه 11 مهر 1391 | 19:38 | نویسنده : مامی نرگس |

خنده های شیرین عشقممممممممممممممممم

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 16:30 | نویسنده : مامی نرگس |

ماساژ باران جیگر

 

 

 


ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 16:26 | نویسنده : مامی نرگس |

عکس اتاق باران

 


سیسمونی
ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 16:16 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم امروز عمو حسین برات اسباب بازی (گوسفند کوکی) خریده وکوکش کرد وتو هم دنبال گوسفند چهار دست پا میرفتی وسریع می کردی دهنت قربونت بره مامان که هر چی می بینی میکنی دهنت

باران جونم عاششششششششششششقتم



تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:58 | نویسنده : مامی نرگس |

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:54 | نویسنده : مامی نرگس |

ا

 

اینم از از عکس دندون

 



تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:53 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم امروز مامان طاهره افطاری مهمون داره ومنم قرار شده کیک مرغ درست کنم الانم ساعت ٢/٥ من هنوز هیچ کاری نکردم باید لباست رو اتو کنکم وکلی کاره دیگه  کارم تموم شد زود میام



تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:53 | نویسنده : مامی نرگس |

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:52 | نویسنده : مامی نرگس |

 

آب بازی



تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:52 | نویسنده : مامی نرگس |

عزیزکم

چند روزه مریض شدی الهی مامان برات بمیره که دخملش بی حاله  عسلم زودتر سرحال شو چون  دل منو  بابایی خیلی گرفته

چند روز پیش که تب کردی بردیمت دکتر  گفت سرما خوردی پنج شنبه شب بعد ازکلی گریه خوابیدی ساعت 3/5 شب شروع کردی سرفه کردن وکلی بالا آوردی وچون دو روز بود خیلی کم جیش میکردی ترسیدم وبا بابایی بردیمت بیمارستان تو چهار ماهگی که اسهال گرفته بودی ما بردیمت بیمارستان آتیه وهمه می گفتن اشتباه کردین باید بچه رو بیمارستان مخصوص کودکان می بردین به خاطر همین اول بردیمت مرکز طبی کودکان بعد علی اصغر جالب بود هردو بیمارستان فوق تخصصی کودکان بود ومتخصص نداشتن گفتن باید ساعت 8 بیارین خلاصه از اونجا رفتیم بیمارستان کودکان تهران گفت یه آمپول ضد تهوع مثل واکسن به پا می زنین خوب میشه ولی نمی دونم چرا دل شوره گرفتم وبه بابایی گفتم بریم همون آتیه وقتی رسیدیم آتیه بعد از کلی معاینه گفت بدنش کم آب شده باید سرم بزنه  دوباره مثل سری پیش نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم وتوهم خیلی بی قراری می کردی خیلی بد بود دوباره بردنت اتاق رگ گیری ومن بیرون موندم فقط صدای گریه بود توگوشم بعد ازکلی زمان دیگه دلم طاقت نیاورد و اومدم پیشت گفتن رگهاش خیلی نازکه وپیدا نمیشه الهی مامان برات بمیره فقط می خواستی بیای بغلم بعد ازاینکه سرم  وصل کردن بغلم خوابت برد الان چند روزه به جز شیر هیچی نمیخوری خیلی ضعیف شدی دخملم زودتر خوب شو  دارم دیونه میشم

خدایا

نمی تونم تحمل کنم خیلی خیلی سخته بارانم رو به خودت می سپرم دیگه هیچ وقت مریض نشه که مجبور بشه سرم بزنه

خدایا شکرت

 

 

باران جونم دوستت دارم



تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:51 | نویسنده : مامی نرگس |

 


بغل بابایی خیلی راحت خوابیدم



تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:50 | نویسنده : مامی نرگس |

هستی من

7 فروردین برای بار دوم به همراه خاله زهرا ودختر های گلش به اتلیه سها رفتیم وکلی عکس خوشگل انداختیم ودر جشنواره نورزی هم شرکت کردیم ولی هیچ کدوم هیچ مقامی نیاوردیمقهقهه

 


عکس های آتلیه
ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:47 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلم  جیگرم  نفسم  عشقم  زندگی من  باران من

روزت مبارک

 




تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 15:14 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلم

امروز با بابایی رفتیم شهرآرا لباسهای پاییزه رو ببینیم منم به تو لباس پسرونه پوشنده بودم هر مغازه ای میرفتیم میگفتن چه پسری ...هیچ لباسی هم نخریدیم آخه مامانی قیمت ها خییییییییییییییییلی تخیلی بودن

برگشتنی  رفتیم بوستان گفتگو قهقهه

 



ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 0:59 | نویسنده : مامی نرگس |

عزیزمممممممممممممقلب

چند روزی میشه که بگی ونگی شیر خشک میخوری یعنی دکترت تجویز کرد اول که برات شیر پروگرس رو خریدم نمیخوردی ولی شیر گیگوز که گرفتم میخوری نمیدونم چرا خوشحال باشم یا نارحت ولی هر بار که میخوری از ته دل دلم میگیره نگراندوست ندارم زود تسلیم بشی ولی انقدر ماهی وانقدر مظلومی که یه کمی غر غر می کنی بعد سریع میخوری بارانی نمیدونم  چرا این روزا این جوری شدم ولی عروسک مامان خیلی دوستت دارم لبخند

چند روز پیش تو یه وبلاگی خوندم که مامانش نوشته بود خدا رو شکر که وظیفه مادری رو خوب انجام دادم و21 ماه به بچه ام شیر دادم  عزیز مامان خیلی دلم گرفتناراحت یعنی من کوتاهی کردم نمیدونم... هر روزی که میگذره مقدار شیر خشک بیشتر میشه وشیر خودمو که خیلی کم شده کمتر میدم ناراحتم  باران جونم خیلی بهت وابسته شدم تمام فکرم تمام زندگیم شدی زبان

این روزا خودم بزرگ شدنت رو حس میکنم به قول بابایی همه چی رو میفهمی وقتی از فاصله خیلی دور منو میبینی شروع میکنی دست وپا زدن واگر زمین باشی تند تند میای از پاهام میگیری تا من بغلت منمنیشخند

این روزا یاد روزهایی افتادم که تازه به دنیا اومده بودی منو بابایی هفته های اول تا صبح نوبتی بیدار می موندیم وتو رو نگاه میکردیم که یه موقع تو خواب شیر بالا نیاری وخدای نکرده...

این روزا وقتی صدات مکنم باران برمیگردی ونگام میکنی خدای من این همون بارانی بود که سال پیش منو بابایی تا صبح نگاش میکردیم

این روزا وقتی یه چیزی دستته میگم بده من سریع میدی قربونت برم که زود حرف مامانو گوش میکنیتشویق

 

باران جونم عاشق این روزهاتم....................هورا

 

 



تاريخ : يکشنبه 9 مهر 1391 | 0:58 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکم

منو بابایی تصمیم گرفتیم ار این به بعد عکس های بامزه ازت بگیریم


شما هم بفرمایین گیتار

 


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1391 | 14:55 | نویسنده : مامی نرگس |

اینجا یه عکس از بابا علی و عمو امیر گذاشتم.ببین چقدر بانمکه:

البته مال موقعیه که یه خورده جوونتر از الان بودن!


ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | 22:31 | نویسنده : مامی نرگس |

خراب کاری های  نفسمممممممممممممممممممممم


ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | 16:48 | نویسنده : مامی نرگس |

باران خانم روز 12 آذر که روز تولد باباشم هست ساعت 10:29 صبح در بیمارستان بهمن به دنیا اومد زمان به دنیا اومدن39هفته و2 روز وبه روش سزارین

وزن:2/840    قد:49   دورسر:34/5

 

نفسم  جیگرم عمر من خوش اومدی

 

 

روز اول بیمارستان بهمن

 

روز جمعه  من مشغول تمیز کردن خونه بودم که بابایی از تو مغازه تلفن کرد ومنم که اومدم گوشی رو بردارم پام به لبه فرش گیر کرد و با زانو خردم زمین وجفت زانو هام زخمی شده بود خدا خیلی رحم کرد که به تو دخملم آسیبی نرسیدو شب آخر من اصلا خوابم نمی امد وخیلی استرس داشتم

 12 آذر که هفتم محرم بود منو بابایی ساعت 6 صبح به بیمارستان رفتیم  وبا ترافیک 7 رسیدیم قرار بود مامان اشرف هم با ما بیاد ولی من گفتم ما زودتر میریم ومامان اشرف با بقیه یکمی دیر تر بیان تا ما کارای  پذیرش رو انجام بدیم  وقتی رسیدیم بیمارستان خیلی زدتر از اون فکر کنیم کارها انجام شد ومن رفتم بلوک زایمان پیش خودم فکر کردم بعد از یک سری آزمایشات میتونم بر گردم واز همه خداحافظی کنم ولی نذاشتن دیگه برگردم ومن بدون خداحافظی اتاق عمل رفتم تو اتاق عمل به روش بی حسی زایمان کردم  وباران میدیدم که همینجوری یه ریز گریه میکرد همین که بغلم گذاشتن سریع آروم شد ومنم گریه کردم  بعد از ریکاوری اومدم تو بخش وقتی نگاهم به بابایی وبقیه افتاد زدم زیر گریه وهمه شروع کردن گریه کردنو بعد بابایی گفت بیبین چه فرشته ای به دنیا اومده  بیمارستان مامان بزرگ ها و عمه مهتاب و خاله زهرا ودایی وزندایی مینا  و مرجان جون ورضا وثمره اومدن ومن روز اول در بیمارستان به خاطر آرام بخشی که زده بودن خیلی حالم خوب بود ولی تمام بدنم خارش داشت  وقرمز شده بودم وشب اول تو بیمارستان همه بچه ها خواب بودن الا باران من تا صبح فقط شیر میخوردی وگریه میکردی



تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1391 | 17:29 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسک من

بعضی روزا که کار دارم مجبور میشم شما رو داخل تخت پارکت بزارم و اصلا دوست نداری اونجا باشی با نگاهت  التماسم میکنی که بیارمت بیرون وقتی هم که میارمت بیرون همش باید مواظبت باشم  چون کارای خطرناک میکنی ومنم از کارام می مونم

عکس های زندان باران



ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1391 | 16:37 | نویسنده : مامی نرگس |

عزیزکم

یک شنبه خاله ساجده ومتین جون اومدن خونمون وشما دوتا وروجک کلی آتیش سوزوندین اول که متین جون اومده بود خجالت میکشید وتو هم از این موضوع سو استفاده کردی وکلی متین رو گاز گاز کردی واما بعد...

من کلی اسباب بازی براتون اوردم وهر کدومو می اوردم سر اون دعوا میشد وجفتتون سمت اون می رفتین البته چون تو کوچکتری کوتاه می اومدی ولی متین نه

البته یکی دوباری هم کوتاه نیومدی وهمین جوری ساکت وبی صدا کار خودتو انجام میدادی

ودر آخر شب که بابایی وعمو امیر اومدن خونمون انگاری زلزله 8 ریشتری اومده بود

 


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1391 | 13:09 | نویسنده : مامی نرگس |
*وقتی جوراب پاته، حتما دمپایی دستشویی خیسه!
  *اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافی یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه میفهمن!
 *موقع فوتبال نگاه کردن هشتاد دقیقه میشینی چش تو چش تلویزیون هیچ اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای میبینی بازی 2-2 تموم شده!
 *هرچقدر هم دلیل منطقی واسه خرید یه چیز داشته باشی، همیشه یکی اون نزدیکی ها هست که بگه سرت کلاه گذاشتن عجیب!
 *وقتی پیاده باشی تاکسی گیرت نمی آد، اما وقتی با ماشین باشی توی ترافیکی از تاکسی ها گیر می کنی.
 *هروقت گرسنه میای خونه، اون شب اتفاقی غذا ندارین. اما یه شب که بیرون غذا می خوری وقتی میای خونه می بینی غذای مورد علاقت رو درست کردن.
 *تو یه ظرف آجیل اولین چیزی که می خوری یه بادوم تلخه.
 *موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب می شه. دوست داری ساعت ها بشینی بهشون نگاه کنی.
 *سر جلسه به دوستت که هیچی نخونده کل سوال ها رو برسونی و برگه هاتون با هم مو نزنه، نمره اون بیشتر می شه. این از قوانین ثابت مورفی هستش، شک نکن!
*اگه یک بار سر کلاس نری و استاد بگه جلسه بعد امتحانه، هیشکی بهت خبر نمیده! اما امان از اون روزی که یکی از اساتید حذف کنه، شونصد نفر یادت می افتن و بابای گوشیت رو در میارن از بس مسیج میدن که فلانی، استاد گفت حذفی!
 *برای موفق شدن تنها یک راه وجود دارد، اما برای شکست خوردن راه های زیاد.
 *اگه یه ماشین صفر بخری، هرچقدر هم مواظبش باشی و سعی کنی جای مطمئنی پارکش کنی، بازم خط روش می افته، ولی ماشین کهنه داغونت رو بزار وسط اتوبان کرج، شب بیا سالم برش دار.
 *یه وقت هایی که خیلی عجله داری اگه لاستیک هواپیما هم زیر ماشین انداخته باشی، میای می بینی 2تاش پنچره!
 *دقیقا همون روزی که 5 دقیقه دیرتر بیدار شدی تمام وسایلت مفقودمیشن!
 *دقیقا وقتی جفت دستات تا آرنج گریسی یا گلی هستش، چشمت خارش می گیره!
*اگر یک تاریخ برای شما خیلی مهمه، 10 روز قبل از اون یادتونه و دقیقا همون روز یادتون میره. 355 روز بعدش هم دارید حرص از یادرفتنش رو می خورید. این قضیه فقط تا وقتی که اون تاریخ مهمه ادامه داره و بعدش برعکس میشه.
*اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
*همیشه وقتی روی سکوی مترو منتظر قطاری از طرف مقابلت دو تا قطار میاد و میره ولی از سمت خودت هیچی
*همیشه وقتی می خوای از جیبت کلید را در بیاری اگر چهارتا چیز تو جیبت باشه کلیدت چندمیه؟اشتباه نکن چهارمی نیست توی اون یکی سمته که دستت هم کلی بار بهش وصله!!


تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1391 | 12:59 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلم این روزها خیلی تمرین ایستادن میکنی از هر کجا بتونی میگیری وبلند میشی ومیخوری زمین و دوباره بلند میشی و دوباره...


ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 28 شهريور 1391 | 21:13 | نویسنده : مامی نرگس |

باران من

دیروز باکلی اصرار عمه های خودمو برای شام دعوت کردم

جمعه خیلی سر حال بودی وهمش میخندیدی ولی نمیدونم چرا دیروز حالت بد شد شروع کردی سرفه کردن وآبریزش بینی داشتی منم نگران شدم و با یه دنیا کار ساعت 4/5 بردمت دکتر بعد از معاینه گفت  دوباره سرما خورده یا بخاطر دندان دراوردن یا اینکه ویروسه...

آخه عشق من چقدر مریض میشی

بعد از اینکه اومدیم خونه بابایی تورو نگه داشت منم تندی کار میکردم ولی بعد از یک ساعت فقط به من چسبیده بودی وبابایی مرغ ها رو سرخ کرد از زمانی هم که مهمونا اومدن فقط بغلم بودی و مامان اشرف وخاله زهرا و زندایی مینا همه کارارو کردن

از ساعت 10 شب هم تا صبح تب داشتی وبابایی مدام بالا سرت بود و پاشویه میکرد وصبح کلی بالا اوردی وبابایی حمومت کرد امروز از صبح دخملم خیلی بی حال بودی دل من وبابایی خیلی گرفته بردیمت پارک سر کوچه گفتیم شاید حالت بهتر شه و دل ما هم باز شه ولی گریه کردی مجبور شدیم زود بیام خونه الان هم بغلم لا لا کردی

گل من زود زود خوب شو منو بابایی داریم دیونه میشیم



تاريخ : يکشنبه 26 شهريور 1391 | 21:41 | نویسنده : مامی نرگس |

هستی من

دیروز عروسی سمیرا جون رفتیم و خیلی دخمل خوبی بودی کلی نانای کردی وبرای همه دست دسی میکردی از ساعت 8 تا 9/5 با کلی سروصدا  وشلوغی تو کریر پرهام جون لا لا کردی بعد موقع شام بیدار شدی وکلی بازی کردی هر کی می اومد بغلت کنه میگفتم بغلش نکنین غریبی میکنه وتو هم کلی منو ضایع کردی چون بغل هر کی میرفتی شروع میکردی نانای کردن  مامانی یادم رفت دوربینو ببرم وکلی عکس خوشگل ازت بگیرم حیف...



تاريخ : جمعه 24 شهريور 1391 | 14:18 | نویسنده : مامی نرگس |

فندق من

امروز با فامیلهای بابایی رفتیم در در خیلی خیلی خوش گذشت صبح  8/5 رفتیم وغروب 6/5  یکمی زودتر از بقیه برگشتیم  آخه قرار بود ما حنابندان سمیرا جون بریم امروز از کرج تا تهران خواب بودی ورسیدم خونه دختر خوبی بودی وآروم نشستی ومامان تندی آماده شد ولی انگاری از حنابندان خوشت نیومد فقط به من چسبیده بودی وبغل هیچ کسی نمی رفتی گریه میکردی ما مجبور شدیم زود برگردیم



ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 23 شهريور 1391 | 1:23 | نویسنده : مامی نرگس |

وایییییییییییییییییییی چه کیکهایی خوشمزه ای کودمشو بخورم؟

 

 

ملوسک من

امروز نانای رو یاد گرفتی و هرکی میگه نانای کن سریع دستاتو تکون میدی
صبحا که از خواب بیدار میشی تو خواب وبیداری دست دستی میکنی بعد سریع مثل دراز نشست بدون اینکه دستتو به جایی تکیه بدی از جات بلند میشی عاشق اینم که صبح ها همینجوری که نگات میکنم وتو بلند میشی چشمت به من که میفته قشنگترین لبخند دنیا روی لبای قشنگت نقش میبنده

دوستت دارممممممممممم



تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1391 | 0:57 | نویسنده : مامی نرگس |

آشپز باشی و...

با تشکر خییییییلی زیاد از آتلیه سها

دخملم یکمی بی حوصله بودی ومن خیلی نارحت بودم پیش خودم فکر می کردم عکسات خوب نشه مامانی

ولی عمو جون با حوصله خیییییییییییلی زیاد عکاسی کرد و عکسهای به این خوشگلی گرفت

راستی عکس دو ماهگیم تو سایت آتلیه سها رفت دستشون درد نکنه

 

 



عکس های آتلیه
ادامه مطلب

تاريخ : يکشنبه 19 شهريور 1391 | 14:38 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم

الکی دل مامانو سوزوندی فکر کردم دیگه شیر خشکی شدی دلم سوخت گفتم آخییییییییییییییییی

ولی خیلی زرنگتر از این حرفایی بار اول شیر خشک خوردی ولی  دیگه هر کاری کردیم تو خواب بیداری با رقص نخوردی که نخوردییییییییییییییییییییییییی

امروز صبح رفتیم آتلیه سها و17 تا عکس انتخاب کردم واقعا نمی دونستم کدومو انتخاب کنم بابایی می خندید می گفت همه رو انتخاب کنیم ولی خب نمیشه دیگه...

دوسه روزه کلافه ای فکر کنم میخوایی دندون در بیاری شبها بیدار میشی وکلی گریه می کنی وبابایی بغلت میکنه باهات بازی میکنه  بعد میایی بغل من شیر می خوری لا لا می کنی

 



تاريخ : شنبه 18 شهريور 1391 | 1:18 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکم 9 ماهگیت مبارک

امروز برای چکاب ماهانه بردمت دکتر وزنت  7900 و قدت 73 دکترت راضی نبود وبرات شیر خشک تجویز کرد

مامانی وقتی امروز بغلت کردم وبهت شیر خشک دادم اصلا حس خوبی نداشتم خیلی دلم گرفت دوست ندارم هیچ فاصله ایی بینمون باشه دوست دارم تو به من وابسته باشی ومنم به تو 

گل من

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارمممممممممممممممممممممم

 




تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1391 | 14:53 | نویسنده : مامی نرگس |


فرشته مامان  چند روزی میشه که که صدا دار شدی وهمش میگی دددد  بابابابا 

عروسک مامان   این روزها خییییییلی آروم شدی هر کی می بینه میگه چه مظلومه

عسل مامان نمی دونم چه جوری وچقدر خدا رو شکر کنم به خاطر وجود تو

خدایا مرسی به خاطر این باران آسمانی و باران رحمت و باران الهی

باران جونم عشقمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

باران جونم نفسمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

باران جونم همه وجودمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی




تاريخ : شنبه 11 شهريور 1391 | 23:42 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسکم


این هفته ایی که گذشت خیییییییلی بد بود پسر دختر خاله بابایی تو سن 23 سالگی با یک تصادف خیلی ساده فوت کرد

واقعا خیلی سخته ما هیچ کدوم مرگ میلاد عزیز رو باور نمی کنیم ولی حیف...

الان چند شبه میریم اونجا خیلی دلم این روزا گرفته

 

قراره شنبه با خاله زهراینا بریم شمال خدا کنه حالمون عوض شه

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 2 شهريور 1391 | 2:52 | نویسنده : مامی نرگس |

عید فطر مبارک

 





تاريخ : يکشنبه 29 مرداد 1391 | 2:24 | نویسنده : مامی نرگس |

دخمل قشنگ

 

از زمانی که مریض شدی احساس می کنم خیلی ضعیف شدی

البته 300 گرم وزن کم کردی هر روز با کلی ذوق برات سوپ درست میکنم

یه روز با ماهیچه یه روزم با مرغ  ولی خیلی با بی اشتهایی میخوری هیچی

دوست نداری حریره بادوم نمیخوری سوپ دوست نداری سرلاک بدت میاد

دخملی

مامان غصه می خوره بیا جون من از فردا دخمل خوبی باش و غذاهاتو بخور

 

دوستت دارم نفس

          



تاريخ : يکشنبه 29 مرداد 1391 | 2:01 | نویسنده : مامی نرگس |

قند عسل

قرار شده هفته بعد با خاله زهراینا بریم کلار دشت بعد ما اونجا بمونیم مامانینا هم بیان

امروز با بابایی رفتیم خیابون بهار وسه تا شلوار راحتی ویه دست بلوز وشلوار راحتی برات گرفتیم

امروز خیلی دنبال پستونک گشتم تا یه تنوعی بشه ولی پیدا نکردم

 

مبارکت باشه خوشگلم

امشب افطاری خونه مامانینا رفتیم و اونجا کلی با علی کوچولو بازی کردی همش می خواستی گازش بگیری علی کوچولو هم قلقلکش می اومد و جفتتون با صدا می خندیدین


 



تاريخ : شنبه 28 مرداد 1391 | 0:51 | نویسنده : مامی نرگس |

دخمل نازم

یاد گرفتی چهار دست پا همه جا میری بعد بر می گردی منو نگاه می کنی تعجب می کنی کجا رفتی ودهنت رو از تعجب باز می کنی

 

 



ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 3:57 | نویسنده : مامی نرگس |

عزیز دلم

امروز مامانی وعمه مهتاب خونمون بودن وکلی آتیش سوزندی

 

باران ساعت 12/5


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 3:41 | نویسنده : مامی نرگس |

فرشته آسمونی من

دو روزه که مریض شدی و همش بهونه می گیری قربونت برم میدونم گلوت درد میکنه هیچی نمی خوری حتی آب  رو هم با گریه میخوری دیشب خونه مامانی مراسم احیا بود قرار بود ما هم بریم ولی تو انقدر گریه کردی که ما نتوستیم بریم و اولین شب قدرت رو سه تایی تو خونه موندیم وبا تلوزیون خوندیم فرشته من تو خیلی پاکی وخدا خیلی دوستت داره  برای مامان وبابا دعا کن

 




تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 4:37 | نویسنده : مامی نرگس |

شوک

باران جونم وقتی مامی ارمیتا از الینا جون نوشته بود منم رفتم وخوندم خیلی بهم شوک وارد شد خیلی دلم سوخت دست خودم نبود ولی همینطور اشک می ریختم باران جونم تو از خدا بخواه برای مامان الینا صبر بده

خدایا خودت حافظ همه نی نی ها باش...............امین



تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 4:10 | نویسنده : مامی نرگس |

قربونت برم دخملی فردا ساعت 6 برای چکاب ماهانه وقت دکتر گرفتم البته دو روز مونده برای 8 ماهگی مامانی دیگه داری 8 ماهه میشی دوست دارم زودتر ببرمت تا بدونم دیگه چیا باید بدم بخوری دیشب که بهت سیب میدادم دو دستی سیب رو گرفته بودی منم میترسیدم خفه شی اخر هم برات رنده کردم عسلم خیلی مهربون شدی هر بار اسم قشنگت رو صدا میکنم برمیگردی وبا تمام وجودت برام    می خندی دوستت دارم



تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 4:10 | نویسنده : مامی نرگس |

دخمل خوشگلم

تو ویترین نی نی وبلاگ چیکار می کنی؟

 

 

 




تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 4:08 | نویسنده : مامی نرگس |

قشنگ مامانی امشب کلی با صدف ونگین بازی کردی امشب وقتی اومدم تو اتاقت دیدم با دخترخاله ها همه لباسات رو ریختین ودارین بازی می کنین پیش خودم گفتم این همون بارانی بود که تا چند وقت پیش تکون نمیخورد حالا داره با بچه ها بازی میکنه . نفس من یادم میاد وقتی تازه به دنیا اومده بودی به خاطر رفلاکس خیلی بد بالا میاوردی ومن می ترسیدم وهربار دکتر میبردم به طوری که زمانی که یک ماهه بودی دفترچه بیمه ات تمام شد اون روزها خیلیییییی گریه میکردی ومنو بابایی فکر می کردیم مشکلی داری ولی همه دکتر ها میگفتن کولیک(دل دردهای سه ماهه) هست وخدا رو شکر تا 4 ماهگی خوب شدی اون روزها روز شماری میکردم که فقط بزرگتر بشی ولی الان این روزهات رو خیلی دوست دارم  و هم دوست دارم بزرگ شدنت رو ببینم باران جونم زمانی که نوزاد بودی بخاطر گریه های زیاد من نمی تونستم برات بنویسم ولی الان برات می نویسم یه عادت بدی که داشتی شبها ساعت 11 شروع به گریه میکردی تا 4 صبح وفقط با صدای ماشین-سشوار وجارو برقی اروم میشدی البته این راهکارو دکترا گفتن و ما مجبور بودیم هر شب تا صبح تو ماشین کل تهران بهت نشون بدیم

عکس های بازی


ادامه مطلب

تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 4:08 | نویسنده : مامی نرگس |

دخمل خوشگلم ١٢ فروردین زمان واکسن ٤ ماهگیت بود چون ١٢و١٣ تعطیل بود ما مجبور شدیم ١٤ بزنیم وبعد از دو روز برای چکاب ماهانه دکتر رفتیم ودکتر بعد از معاینه گفت همه چی عالیه و وزنت هم شده بود ٦/٦٥٠ روز ١٧ فروردین وقتی پوشکت رو عوض می کردم رگه خونی تو مدفوعت بود من خیلی ترسیدم ولی بابایی گفت چون با فشار دسشویی کردی خون بوده خلاصه من ساعت ١ بود رفتم خونه مامان اشرف وتو اونجا دو بار خیلی زیاد بالا آوردی ومن به بابایی تلفن کردم وبابایی هم گفت سریع میاد بریم دکتر تا مطب ٢بار دیگه بالا آوردی ومن همش گریه می کردم وقتی رسیدیم مطب تو به صورت کف بالا می اوردی من خیلی ترسیده بودم وهمش گریه می کردم بدون نوبت رفتیم داخل وقتی دکتر حال منو دید گفت نترس طبیعیه وقتی وزنت کرد شده بودی  ٦/٥٠گفت برای اطمینان نمونه ادرار بگیرین ودکترت گفت اگر باران اسهال بود جای نگرانی داره ولی الان مهم نیست ما با خیال راحت اومدیم خونه که نمونه ادرار بگیریم که تو شروع کردی اسهال شدن . انگار دنیا رو سرم خراب شد تو خییییییییییییییلی بی حال بودی حتی حال گریه هم نداشتی من وبابایی سریع تو رو رسوندیم بیمارستان وقتی دکتر تو رو دید بدون معاینه گفت همین الان باید بستری شه وقتی بابایی دنبال کارای بستری بود تو بی حال بغلم بودی ومن فقط اشک می ریختم وقتی پرستار اومد  تو رو ببره  رگ گیری برای سرم من دلم نیومد همراهت برم همون لحظه مامان اشرف اومد وتو رو بردن من فقط صدای گریهات رو می شنیدم وبا تو گریه می کردم شب اول منو بابایی فکر میکردیم فرداش مرخصی ولی ٦شب بستری شدی خیلی سخت بود مخصوصا این که هر دو روز یکبار رگهای نازکت بسته میشد ودوباره رگ گیری میکردن خلاصه تا انگشتهای پاتم کبود شده بود    الهی دیگه هیچ وقت بیمارستان نری

 

خدایا همه نی نی های مریض رو شفا بده



تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 | 17:31 | نویسنده : مامی نرگس |

باران خوشگلم دیشب تا صبح نخوابیدی آخه خیلی تب داشتی ساعت 6 صبح منو بابایی بردیمت بیمارستان خدا رو شکر گفتن تبش بالا نیست ولی با استامینوفن کنترل کنین امروزم ساعت 4 پیش دکتر خودت بردم گفت یه کوچولو سرما خوردی ودارو داد دخترم خدا کنه  زود زود خوب بشی



تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391 | 17:18 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم  

امشب مامانی رو خیلی ترسوندی .خب تقصیر من نبود دکترت گفت باران همه چی می تونه  بخوره منم نامردی نکردم امشب هلو -هندونه -موز -سیب و.... دادم خوردی آخر شب هم کلی بالا اوردی مامانی منو ببخش

 


 

 



ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391 | 2:46 | نویسنده : مامی نرگس |

عروسک من

 

عروسک مامان پارسال این موقع تو دل مامانی بودی ومنم تازه فهمیده بودم دخملی وخیلی خوشحال بودم وهر روز تو سایت های  مختلف دنبال سیسمونی بودم من همه می گفتم من هر موقع نی نی داشته باشم دخمله به همین خاطر کلی لباس از قبل برات گرفته بودم نفس من این روزها خیلی منو بابایی به تو وابسته شدیم وهر بار که نگات می کنیم خدا رو به خاطر هدیه قشنگی که به ما داده شکر می کنیم

 

 

خدایا به خاطر باران رحمتت مرسی




تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391 | 2:17 | نویسنده : مامی نرگس |

                                                                                             


باران جونم دوستت دارم

 



تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1391 | 1:20 | نویسنده : مامی نرگس |

دخملم خیلی ناراحتم

از دیشب که بالا اوردی دل شوره گرفتم تا صبح من و بابایی نخوابیدیم همش نگرانم نکنه خدای نکرده مثل دفعه قبل بشی باران جونم زودتر سر حال شو تا منم سر حال باشم قربونت برم الهی هیچ وقت مریض نشی ومامان جای تو مریض بشه 

نفسم همه عمر منی الهی قربونت برم الان مثل فرشته ها لا لا کردی



تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 | 16:25 | نویسنده : مامی نرگس |

دندون دوم

عسلم امروز وقتی لباس تنت میکردم که افطاری خونه عمو کیوان بریم طبق معمول باهات دالی موشه بازی میکردم که یهویی مروارید دومت از پایین سمت چپ رو دیدم وکلی ذوق کردم وبوس بارونت کردم

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 | 16:24 | نویسنده : مامی نرگس |

 

مامانی بامن قهر کردی؟       

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 16 مرداد 1391 | 3:52 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم 8 ماهگیت مبارک  دیروز برای چکاب ماهانه بردمت دکتر وزنت 7/550 وقدت 70 ودور سر هم 40 شدی .مامانی از ماه پیش تاحالا 200 گرم اضافه کردی ودکترت خیلی راضی نبود دخترم دکتر گفت میوه به جز انگور-توت گیلاس -آلبالو-وخربزه همچی میتونی بخوری منم هلو دادم وبا لذت می خوردی نوش جونت بشه عزیزم

امروزم سر سفره افطار خونه مامان اشرف برات سرلاک درست کردم وجلوت گذاشتم وتو هم از سر تا پا سرلاکی شدی وکلی ذوق میکردی 



تاريخ : جمعه 13 مرداد 1391 | 17:26 | نویسنده : مامی نرگس |

 

فندق من فردا می خوایم بریم ددر



تاريخ : جمعه 13 مرداد 1391 | 3:37 | نویسنده : مامی نرگس |

ساعت ١:٣٠ بامداد اینجا طهران باران خانوم نمی خوابه دار بازی می کنه!!!!

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | 16:18 | نویسنده : مامی نرگس |

 

باران جیگرمن تازه یاد گرفته زبوشو در بیاره ودل منو بابایی رو ببره



تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | 14:35 | نویسنده : مامی نرگس |

 

فرشته کوچولوی من امروز هم مثل روزهای دیگه کلی آب بازی کردی

وقتی بعد از کلی آب بازی اوردمت بیرون گریه میکردی و چهاردست پا به سمت حموم میرفتی

 

 

ف




تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | 1:42 | نویسنده : مامی نرگس |

 

 

باران وبازی



تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | 1:21 | نویسنده : مامی نرگس |

 

 

باران در کلاردشت



تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 17:48 | نویسنده : مامی نرگس |

مهمونی

باران جونی امروز ساعت 2 فهمیدم خاله زهراینا افطار میان البته به اصرار خودم چون خاله قبول نمی کرد ومیگفت با باران سخته  ومنم قول دادم یه غذای راحت درست کنم قربونت برم خیلی خانم بودی رو تختت کلی بازی کردی منم به کارام رسیدم می دونم توهم خوشحالی چون قراره کلی با نگین وصدف بازی کنی عمر من الان لالا کردی باید بخوابی که شب سرحال باشی وحسابی آتییییییش  بسوزونی



تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 17:37 | نویسنده : مامی نرگس |

خوشگل من امروز از اتلیه سها زنگ زدن وگفتن از 1 شهریور عکست برای جشنواره ماه رمضان رو سایت میره قربونت برم خدا کنه اول بشی آخه خییییلی خوشمزه میخندی   برای دیدن عکس به قسمت هفت ماهگی بروید



تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 4:31 | نویسنده : مامی نرگس |

 

دخملم برای اولین بار در سفره افطاری نشسته

 

 



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 4:03 | نویسنده : مامی نرگس |

دخملی الان یه ماهی میشه که برنامه خوابت حسابی بهم خورده ما هر کاری می کنیم زودتر از 2 شب نمی خوابی ظهر ساعت 12 بیدار میشی من نمیدونم  صبحونه بدم یا ناهار هر چند فرقی نمی کنه هریره بادوم درست می کنم به زور میخوری



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 3:17 | نویسنده : مامی نرگس |

دخملی منو بابایی هر کاری میکنیم که غذاتو دوست داشته باشی نمی تونیم وقتی ما غذا می خوریم تو خودتو برای غذا ما میکشی وکلی گریه می کنی  که به تو از غذای خودمون بدیم ولی غذای خودت رو با گریه می خوری

 



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 3:16 | نویسنده : مامی نرگس |

اینم یک عکس از فرشته کوچولومون در حال خواب.

 



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 3:16 | نویسنده : مامی نرگس |

 

 

ردپای باران



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 3:15 | نویسنده : مامی نرگس |

باران همستر شده

 

 



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 3:14 | نویسنده : مامی نرگس |

آش دندانی

عزیزم زمانی که دندونت در اومد 15 تیر ما شمال بودیم به همراه خانواده بابایی وکسی حرفی از اش دندونی نزد پیش خودم گفتم حتما بیایم تهران می پزن ولی تهران هم که رسیدیم هیچ کدوم از مامانی ها انگار نه انگار............خودمم بلد نیستم درست کنم قول میدم زود زود یاد بگیرم وبرات درست کنم وسه تایی بخوریم .



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 2:44 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم این روزا خیلی غرغر میکنی می دونم به خاطر دندونه الهی همه مرواریهای قشنگت بدون درد در بیاد .دوستت دارم نفس



تاريخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 0:31 | نویسنده : مامی نرگس |

نفس من لالا کردی وقتی بیداری التماست می کنم لالاکنی من به کارام برسم وقتی هم لا لا میکنی دلم برات یه ذره می شه دوستتتتتتتتتتتتتتتت دارم



تاريخ : جمعه 6 مرداد 1391 | 21:08 | نویسنده : مامی نرگس |

فرشته کوچولو من این روزها خیلی خوردنی شدی یه هفته میشه که خودت به تنهایی بدون کمک میشینی واز هر جا بتونی میگیری وبلند میشی دیروز که می خواستم حموم ببرمت رفتم وانت رو پر اب کنم توی حال بودی نمی دونم از کجا منو دیدی چون در حمومو باز کردم دیدم منتظر روی لبه حموم وایستادی قربونت برم منو خیلی ترسوندی



تاريخ : جمعه 6 مرداد 1391 | 13:04 | نویسنده : مامی نرگس |

باران جونم امشب هم مثله شبهای دیگه خوابت نمی یاد وبا بابایی بازی می کنی خب فندق من ساعت 1/5 شبه خودت بگو الان وقته لالا نیست؟الان همه فرشتها خوابن شیطون من.............................



تاريخ : جمعه 6 مرداد 1391 | 1:35 | نویسنده : مامی نرگس |

باران وپستونک

 

 

 

نفس من . عاشق پستونکه وماهر جا میریم چندتا زاپاس با خودمون

میبریم.

البته دخملم تا سه ماهگی اصلا پستونک نمی خورد ومن عاشق نی نی هایی بودم

 که پستونک می خوردن وبا حسرت می گفتم خوش به حالتون  ولی الان پشیمونم چون

روزی هزار بار باید بشورم


 



تاريخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 12:48 | نویسنده : مامی نرگس |

خنده باران

اگه گفتی به چی می خندم؟

 



تاريخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 1:38 | نویسنده : مامی نرگس |

ایستادن باران

 

 

من به تنهایی ایستادم اونم روی یه پام



تاريخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 1:36 | نویسنده : مامی نرگس |

من عاشق حموم واب بازی هستم وجوجوامو خیلی دوست دارم ویک روز در میون با جوجوام حموم می کنم

 

باران عاشق اب بازیه

 

 



تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | 16:05 | نویسنده : مامی نرگس |



تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | 15:43 | نویسنده : مامی نرگس |

 

 

 

 

 

 

 

من اینجا رفتم کلاردشت خیلی سرد بود

 

مسافرت باران



تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | 14:37 | نویسنده : مامی نرگس |

من 15 تیر دندون در اوردم ولی نمی زارم مامیم ازم عکس بگیره هرزمانی عکس دندونمو گرفت براتون میزارم



تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | 14:28 | نویسنده : مامی نرگس |

عسلم اینجا پسر شده

 

اقا باران



تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | 4:32 | نویسنده : مامی نرگس |

باران بی دندون

دخملم اینجا حتما لواشک دیده دهنش آب افتاده



تاريخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | 3:07 | نویسنده : مامی نرگس |
آمار وبلاگ
آنلاین : 3
بازدید امروز : 168
بازدید دیروز : 222
بازدید هفته گذشته : 590
کل بازدید : 394169